گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ایخسرو زمانه که ارکان ملک و دین

الا بیمن عدل تو محکم اساس نیست

بر بام قصر جاه تو کان چرخ هفتم است

کیوان چو هندوان بجز از بهر پاس نیست

جام جهان نمای که خوانندش آفتاب

در بزم تو بغیر زر اندوده طاس نیست

نسبت نمیکنم کف راد ترا بکان

کان ممسک است و در کف تو احتباس نیست

هر چند آفتاب کفت عین عالم است

الا زنور رای تواش اقتباس نیست

خواهد چو خوشه خصم ترا سر برید چرخ

زان در کفش هلال بجز شکل داس نیست

دشمن شکوه شیر ببیند ز صولتت

گر ز انکه چشم بسته چو گاو خراس نیست

ایسروریکه نور در آئینه سپهر

الا ز رأی تو بره انعکاس نیست

ابن یمین که بنده خاک جناب تست

دارد حکایتی که در آن التباس نیست

هر کس که یافت صدمت سحر بیان من

چون سامریش ناله بجز لامساس نیست

بیت مرا که رکن و اساسش مدیح تست

مگذار مندرس که گه اندراس نیست

بس عقدهای گوهر موزون نثار تو

کردم از انکه مثل تو گوهر شناس نیست

اکنون که در پناه حریم حمایتت

از چنگ باز کبک دری را هراس نیست

از دور روزگار ستمها کشیده ام

کانرا بسان عدل تو حد و قیاس نیست

از تند باد حادثه سرما گرفته ام

وز بیم روزگار مجال عطاس نیست

بستان ز روزگار ستمکاره داد من

سهلست اینقدر بجز این التماس نیست

بادا همیشه طالع سعد تو در صعود

چندانکه در صعود ذنب همچو راس نیست