گنجور

 
ابن یمین

وزیر مشرق و مغرب مگر نمیداند

که منصبی که مرا هست هیچکس را نیست

بر آستانه جاه و جلال و قدرت تو

ثری بتربیت او کم از ثریا نیست

مشیر مملکتش راستی نمیشاید

کسی که در همه عالم کسیش همتا نیست

نه ز آن قبل که ز افراد روزگار بود

ازین قبیل که گفتن صریح یارا نیست

بزرگوار وزیرا خدیو خلق توئی

بحال بنده چرا یکزمانت پروا نیست

بحضرت تو که دریا نمونه ایست ازو

بغیر بنده کرا آرزو مهیا نیست

بلی جناب تو دریا و موج پر گهرست

ولی چه سود کز آن هیچ بهره ما نیست

من ار ز گوهر دریای جود محرومم

گناه بخت منست این گناه دریا نیست