گنجور

 
ابن یمین

من اندر حلقه زلفش دلی دارم خراب از غم

مرا در عشق او چشمیست دائم غرق آب از غم

خیالش را توان دیدن بخواب اما کجا بینم

چو اندر دیده می ناید مرا ایدوست خواب از غم

دل غمگین من دارد هوای لعل میگونت

چو میداند که نرهاند کس او را جز شراب از غم

جگر خوارست معشوق و جگر خونست عاشق را

ولی گر سر فرود آرد دلی دارم خراب از غم

نگارین من از سنبل چو چو کان میکشد بر گل

بسان گوی میافتد دلم در اضطراب از غم

صبا از چین زلف او نسیمی گر بچین آرد

درون نافه خون گردد دگر ره مشک ناب از غم

بحنا چون کند دلبر خضاب آندست سیمین را

کند ابن یمین چهره بخون دل خضاب از غم

 
sunny dark_mode