گنجور

 
بیدل دهلوی
 

مبتذل صبح و شام تازگی‌ آرنده نیست

مسخرهٔ روزگار آنقدرش خنده نیست

آینه در پیش‌ گیر محرم تحقیق باش

غیر ز خود رفتنت پیش تو آینده نیست

وشت طور زمان لمعهٔ برق است وبس

علت‌ کوری‌ست‌ گر چشم تو ترسنده نیست

صافدلان فارغند شکوه ارهام چند

گر دلت از خود پر است آینه شرمنده نیست

درکف اخلاق تست رشتهٔ تسخیر خلق

غافل از احسان مباش هیچ کست بنده نیست

مصدر ایذای خلق در همه جا ناسزاست

گر همه در پرپاست !بله زیبنده نیست

هیچکس از گل نچید رایحهٔ انفعال

خبث چه بو می‌دهد گر دهنت ‌گنده نیست

طبع حرون خم نزد جزبه در احتیاج

بی‌طلب‌کاه و جوگاو سرافکنده نیست

تخت سلیمان جاه پایهٔ قدرش هواست

دود دماغ حباب آن همه پاینده نیست

فقر به هرجاکشد دامن اقبال ناز

چرخ به صد طلسش پینهٔ یک زنده نیست

ای همه وهم و گمان در الم رفتگان

رشه‌کن و جامه در، یشم‌کسی‌کنده نیست

خواه دلت چاک زن خواه به سرخاک ریز

دهر ز وضع غرور بهر تو گردنده نیست

به ‌که دل منفعل از خودت آگه ‌کند

ور نه به پیشت ‌کسی آینه‌ دارنده نیست

بیدل از این چارسو عشوه ی دیگر مخر

غیر فنا هیچ جنس نزد حق ارزنده نیست