گنجور

 
بیدل دهلوی
 

که دم زند ز من و مادمی‌ که ما تو نباشی

به این غرور که ماییم از کجا تو نباشی

نفس چو صبح زدن بی‌حضور مهر نشاید

چه زندگیست ‌کسی را که آشنا تو نباشی

ازل به یاد که باشد، ابد دل‌ که خراشد

که بود و کیست‌ گر آغاز و انتها تو نباشی

غنای موج تلافیگرش بقای محیط است

نکشت عشق ‌کسی را که خونبها تو نباشی

محیط عشق به‌ گوشم جز این خطاب ندارد

که ای حباب چه شد جامه‌ات فنا تو نباشی

مکش خجالت محرومی از غرور تعین

چه من چه او همه‌ با توست اگر تو با تو نباشی

جهان پر است ز گرد عدم سراغی عنقا

تو نیز باش به رنگی ‌که هیچ جا تو نباشی

طمع به ششجهتت بسته راه حاصل مطلب

جهان همه در باز است اگر گدا تو نباشی

بر این بهار چو شبنم خوش‌ست چشم‌ گشو‌دن

دمی‌که غیر عرق چیزی از حیا تو نباشی

چنین ‌که قافلهٔ رنگ بر هواست خرامش

به رنگ شمع نگاهی ‌که زیر پا تو نباشی

من و تو بیدل ‌ما را به وهم‌ چند فریبد

منی جز از تو نزیبد تویی چرا تو نباشی