گنجور

 
بیدل دهلوی
 

رفتی چو می از ساغر و دیگر ننشستی

ای اشک دمی بر مژهٔ ‌تر ننشستی

جان سختی حرص اینهمه مقدور که باشد

زد بر کمرت بار دل این در ننشستی

نامحرمی عافیتت طرفه جنون داشت

پرواز هم افسرد و ته پر ننشستی

ای قطره دماغت نکشد ننگ فسردن

خوشباش ‌که بر مسند گوهر ننشستی

چون آتش ازین جاه ‌که خاکست مآلش

گو شعله نبالیدی و اخگر ننشستی

ای سایه چنین پهن ‌که چیده‌ست بساطت

آخر تو ز خاک آنهمه برتر ننشستی

بر مسند اقبال‌ که جز نام ندارد

چون نقش نگین یکدوعرق ‌ننشتی

عالم همه افسانهٔ تکلیف صداع است

آه ازتو درین مجلس اگر بر ننشستی

ناراستی از جادهٔ فهمت به ‌در انداخت

بودی خط تحقیق و به مسطر ننشستی

گر مفلسی و شهرت جاهیست ضرورت

تشهیر کمی نیست ‌که بر خر ننشستی

بیدل همه تن حلقه شدی لیک چه حاصل

در خاک نشستی و بر آن در ننشستی