گنجور

 
بیدل دهلوی
 

تا چند ز غفلت طرب اندیش نشینم

کو درد که لختی به دل ریش نشینم

یک چشم زدن الفت اشک و مژه‌ کم نیست

ظلمست درین غمکده زین بیش نشینم

در آتش امید سپندم منشانید

ناجسته ز خود چند به تشویش نشینم

گردون دو نفس نقش حصیرم نپسندید

تا پهلوی آسایش درویش نشینم

آب‌ گهرم چند درین‌ کینه پرستان

ممنون دم تیغ و سر نیش نشینم

از نقش قدم سرکشی ناز نشاید

تا محو شدن به‌ که ادب‌ کیش نشینم

بر دامن پاک تو غبارم من بیدل

مگذار که دیگر به سر خویش نشینم

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.