گنجور

 
بیدل دهلوی
 

هرچند خودنمایی تخت و حشم نباشد

در عرض بی‌حیایی آیینه‌ کم نباشد

پیش از خیال هستی باید در عدم زد

این دستگاه خجلت‌کاو یک دو دم نباشد

موضوع ‌کسوت جود دامن‌فشانیی هست

در بند آستین‌ها دست کرم نباشد

از خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذر

کانجا ز خوردنیها غیر از قسم نباشد

حیف است ننگ افلاس دامان مردگیرد

تا ناخنی‌ست در دست کس بی‌درم نباشد

غفلت هزار رنگ است در کارگاه اجسام

چون چشم خواب پا را م‌ژگان بهم نباشد

بی‌انتظار نتوان از وصل‌ کام دل برد

شادی چه قدر دارد جایی‌که غم نباشد

روزی‌دو، این‌تب و تاب‌باید غنمیت انگاشت

ای راحت انتظاران‌، هستی‌، عدم نباشد

دل داغ سرنوشت است از انفعال تقدیر

تا سرنگون نگردد خط در قلم نباشد

در عرصه‌ای‌ که بالد گرد ضعیفی ما

مژگان بلندکردن کم از علم نباشد

از ما سراغ ما کن‌، وهم دویی رها کن

جایی‌که ما نباشیم آیینه هم نباشد

هر دم زدن در اینجا صدکفر و دین مهیاست

دل معبد تماشاست‌، دیر و حرم نباشد

از شاخ بید گیرید معیار بی‌بریها

کاین بار برندارد دوشی که خم نباشد

عمری‌ست‌ گوهر ما رفته‌ست از کف ما

این آبله ببینید زیر قدم نباشد

وحشت‌کمین نشسته‌ست ‌گرد هزار مجنون

مگذار پا به خاکم تا دیده نم نباشد

چو عمر رفته بیدل پر بی‌نشان سراغم

جز دست سوده ما را نقش قدم نباشد