و امیر مسعود، رضی اللّه عنه، روز شنبه دوازدهم جمادی الاولی بآمل بازرسید در ضمان سلامت و ظفر و نصرت، و جای دیگر بایستاد و فرمود تا سرای پرده و خیمه بزرگ آنجا بزدند، و بسعادت فرود آمد. و صاحب دیوان رسالت بونصر را گفت:
نامههای فتح باید فرستاد ما را بمملکت بر دست مبشّران . و نبشته آمد و خیلتاشان و غلامان سرایی برفتند. و روز آدینه بار داد سخت با حشمت و نام . علوی و اعیان شهر جمله بخدمت آمده بودند. امیر وزیر را گفت به نیم ترگ بنشین و علوی را با اعیان شهر بنشان که ما را بدیشان پیغامی است. خواجه به نیم ترگ رفت و آن قوم را بنشاند. و امیر نشاط شراب کرد و دست بکار بردند و ندیمان و مطربان حاضر آمدند.
و بونصر بازگشت که سخت بسیار رنج دیده بود از گسیل کردن نامههای فتح و مبشّران. و مرا نوبت بود بدیوان رسالت مقام کردم. فرّاش آمد و مرا بخواند، با دوات و کاغذ پیش رفتم پیش تخت، اشارت کرد نشستن، بنشستم. گفت: بنویس آنچه میباید که از آمل و طبرستان حاصل شود و آنرا بوسهل اسمعیل حاصل گرداند:
زر نشابوری هزار هزار دینار و جامههای رومی و دیگر اجناس هزارتا، و محفوری و قالی هزار دست و پنج هزار تا کیش . من نبشتم و برخاستم. گفت: این نسخت را نزدیک خواجه بر و پیغام ما بگوی تا آن قوم را بگوید که تدبیر این باید ساخت که بزودی اینچه خواسته آمده است راست کنند تا حاجت نیاید که مستخرج فرستند و برات نویسند لشکر را و بعنف بستانند. من نسخت نزدیک وزیر بردم و پوشیده بر وی عرضه کردم و پیغام بدادم. بخندید و مرا گفت: ببینی که این نواحی بکنند و بسوزند و بسیار بدنامی حاصل آید و سه هزار درم نیابند. اینت بزرگ جرمی! اگر همه خراسان زیر و زبر کنند، این زر و جامه بحاصل نیاید . امّا سلطان شراب میخورد و از سر نعمت و مال و خزائن خویش این سخن گفته است.
[مال خواستن امیر مسعود از گرگانیان]
پس روی بدین علوی و اعیان آمل کرد و گفت: «بدانید که سپس آنکه گرگانیان بر روی خداوند خویش شمشیر کشیدند و عاصی و آواره شدند، نیز این ناحیت بچشم نبینند و اینجا محتشمی آید، چنانکه بخوارزم رفت تا این نواحی را ضبط کند و شما از رنجها آسوده گردید.» آملیان بسیار دعا کردند. پس گفت: «دانید که خداوند سلطان را مالی عظیم خرج شد تا لشکر اینجا کشید و این ستمکاران را برمانید، باید که ازین نواحی وی را نثاری باشد بسزا.» گفتند: «فرمان برداریم آنچه بطاقت ما باشد که این نواحی تنگ است و مردمانی درویش. و نثار ما که از قدیم باز رسم رفته است از آن آمل و طبرستان درمی صد هزار بوده است و فراخور این تایی چند محفوری و قالی، که اگر زیادتتر ازین خواسته آید، رعایا را رنج بسیار رسد. اکنون خواجه بزرگ چه میفرماید؟» خواجه گفت: «سلطان چنین نسختی فرموده است و بوالفضل را چنین و چنین پیغامی داده»، و نسخت عرضه کرد و پیغام بازنمود و گفت من تلطّف کنم تا این چه در نسخت نبشته آمده است از گرگان و طبرستان و ساری و همه محالّ ستده آید تا شما را بیشتر رنجی نرسد. آملیان چون این حدیث بشنودند، بدست و پای بمردند و متحیّر گشتند و گفتند: «ما این حدیث را بر بدیهت هیچ جواب نداریم و طاقت این مال کس ندارد. اگر فرمان باشد تا بازگردیم و با کافّه مردم بگوییم. وزیر مرا گفت: «آنچه شنودی با سلطان بگوی.» برفتم و بگفتم.
جواب داد که «نیک آمد. امروز بازگردند و فردا پخته بازآیند که این مال سخت زود میباید که حاصل شود تا اینجا دیر نمانیم.» بیامدم و بگفتم، و آملیان بازگشتند سخت غمناک. و وزیر نیز بازگشت.
و دیگر روز امیر بار داد و پس از بار خالی کرد و وزیر را گفت: این مال را امروز وجه باید نهاد . خواجه گفت: زندگانی خداوند دراز باد، من شادتر باشم که خزانه معمور گردد؛ و این مال بزرگ است و آملیان دی سخت سست جوابی دادند، چه فرماید؟ گفت: «آنچه نسخت کرده آمده است خواستنی است از آمل تنها. اگر بطوع پذیرفتند، فبها و نعم، و اگر نپذیرند، بوسهل اسمعیل را بشهر باید فرستاد تا به لت از مردمان بستاند بر مقدار بسیار . وزیر بنیم ترگ بازآمد و آملیان را- و بسیار مردم کمتر آمده بود- درپیچید و آنچه سلطان گفته بود ایشان را بگفت. علوی و قاضی گفتند: «ما دی مجمعی کردیم و این حال بازگفتیم، خروشی سخت بزرگ برآمد و البتّه بچیزی اجابت نکردند و برفتند. چنانکه مقرّر گشت، دوش بسیار مردم از شهر بگریخت و ما را ممکن نبود گریختن، که گناهی نکردهایم و طاعت داریم. اکنون فرمان سلطان را و خواجه بزرگ را باشد و آنچه فراخور این حال است میفرماید.»
وزیر دانست که چنان است که میگویند، ولکن روی گفتار نبود ؛ بوسهل اسمعیل را بخواند و این اعیان را بدو سپرد و بشهر فرستاد. و بوسهل دیوانی بنهاد و مردم را درپیچید. و آن مردم که بدست وی افتاد، گریختگان را میدردادند - که هیچ شهر نبینند که آنجا بدان و رافعان نباشند- و سوار و پیاده میرفت و مردمان را میگرفتند و میآوردند. و برات بیستگانی لشکر روان شد بر بوسهل اسمعیل. و آتش در شهر زدند و هر چه خواستند میکردند و هر کرا خواستند میگرفتند و قیامت را مانست دیوان بازنهاده، و سلطان ازین آگاه نی و کس را زهره نی که بازنماید و سخنی راست بگوید، تا در مدّت چهار روز صد و شصت هزار دینار بلشکر رسید، و دو چندین بستده بودند بگزاف، و مؤنات و بدنامییی سخت بزرگ حاصل شد، چنانکه پس از آن بهفت و هشت ماه مقرّر گشت، که متظلّمان ازین شهر ببغداد رفته بودند و بر درگاه خلیفت فریاد کرده و گفتند که بمکّه، حرسها اللّه، هم رفته بودند، که مردمان آمل ضعیفاند ولکن گوینده و لجوج . و ایشان را جای سخن بود. و آن همه وزر و وبال ببو الحسن عراقی و دیگران بازگشت؛ امّا هم بایستی که امیر، رضی اللّه عنه، در چنین ابواب تثبّت فرمودی. و سخت دشوار است بر من که بر قلم من چنین سخن میرود ولکن چه چاره است؟ در تاریخ محابا نیست. آنان که با ما بآمل بودند، اگر این فصول بخوانند وداد خواهند داد، بگویند که من آنچه نبشتم برسم است.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در روز شنبه دوازدهم جمادی الاولی، امیر مسعود به آمل رسید و اعلام کرد که باید نامههای پیروزی ارسال شود. او با اعیان شهر ملاقات کرد و پیغامی برای فرمانبرداری از مردم آمل فرستاد. امیر به جمع اعلام کرد که برای تأمین مالیات از نواحی درگیر، انتظار حمایت دارند. در این راستا، مردم آمل به شدت نگران وضعیت مالی شدند و از پرداخت مالیات بالای درخواستی ابراز نارضایتی کردند.
بعد از مدتی، وزیر به این نتیجه رسید که باید اقدامات قهری انجام دهد و بوسهل اسمعیل را به عنوان نماینده فرستاد تا مالیات را از مردم بگیرد. او اقدام به سرکوب مردم کرد و آتش به شهر زدند. در این فرایند، داستان مالیات و فشار بر مردم به شدت پیچیده شد و مخالفتها افزایش یافت. بسیاری از مردم از شهر گریختند و وضعیت بسیار بحرانی شد.
در نهایت، اعتراضات به بغداد رسید و مردم از خلیفه درخواست کمک کردند. امیر مسعود در این ماجرا برای مقابله با مشکلات و حفظ قدرت خود در میان نارضایتیهای مردم تلاش کرد، اما وضعیت همچنان دشوار و بغرنج بود.
هوش مصنوعی: امیر مسعود، رضی الله عنه، روز شنبه دوازدهم جمادی الاولی به آمل رسید و در مورد امنیت و پیروزی صحبت کرد و در جایی دیگر توقف کرد و دستور داد که یک سرای پرده و خیمه بزرگ آنجا برپا شود و با خوشحالی فرود آمد. سپس به صاحب دیوان رسالت، بونصر، گفت:
هوش مصنوعی: فتحنامهها باید به ما ارسال شوند تا به دست مبشّران در کشور برسند. پس از آن، نامهای نوشته شد و خیلتاش و غلامان به سوی آنجا رفتند. در روز جمعه، مراسمی با شکوه و عظمت برگزار شد. علوی و اشراف شهر همگی برای خدمت حاضر شدند. امیر به وزیر خود گفت که در نیمدایره بنشیند و علوی و اشراف شهر را نیز بنشاند چون پیغامی برای آنها داریم. خواجه در نیمدایره قرار گرفت و آن افراد را نشاند. امیر به می و شادی مشغول شد و همه شروع به کار کردند و موزیسینها و سرگرمیها نیز حاضر شدند.
هوش مصنوعی: بونصر برگشت و از ارسال نامههای مربوط به فتح و مژدهدهندگان بسیار رنجیده بود. نوبت من بود که به دیوان رسالت بروم. فرّاش آمد و مرا صدا کرد؛ با دوات و کاغذ جلو رفتم و نزد تخت نشستم. او اشاره کرد که بنشینم و سپس گفت: آنچه باید درباره آمل و طبرستان نوشته شود را بنویس و بوسهل اسماعیل آن را گردآوری کند.
هوش مصنوعی: زر نشابوری مقدار زیادی طلا و داراییهای ارزشمند، از جمله لباسهای رومی و دیگر کالاهای گرانبها را در نظر داشت. او به فردی دستور داد تا پیامش را به یک شخصیت مهم برساند و به او بگوید که باید تدبیری اتخاذ شود تا سریعاً نیازهایشان برطرف گردد و دیگر نیازی به ارسال افراد برای درخواست کمک نباشد. وقتی او این پیام را به وزیر رساند، وزیر با خنده گفت که اگر این منطقه را نابود کنند، حتی به اندازه سه هزار درهم نیز به دست نخواهند آورد و این کار بزرگترین اشتباه خواهد بود. او اشاره کرد که سلطان به خاطر فراوانی نعمت و ثروتش چنین حرفهایی میزند.
هوش مصنوعی: امیر مسعود از مردم گرگان درخواستهایی دارد.
هوش مصنوعی: پس او به مردان آملی روی کرد و گفت: «بدانید که وقتی گرگانیها بر خداوند خود شمشیر کشیدند و عصیان کردند، دیگر این ناحیت را نمیبینند و اینجا آرامش خواهد آمد، درست مثل زمانی که به خوارزم رفت تا این مناطق را تصرف کند و شما از رنجها رهایی یابید.» مردم آمل بسیار دعا کردند. سپس او ادامه داد: «بدانید که خداوند سلطان هزینه زیادی برای لشکرکشی به اینجا صرف کرده تا این ستمکاران را کنار بگذارد و باید که ما نذری شایسته به او بدهیم.» آنها گفتند: «ما هرچه در توان داریم اطاعت میکنیم، اما این ناحیه کوچک است و مردمش هم درویش. نذری که از قدیم به آمل و طبرستان دادهایم، صد هزار بوده و اگر بیشتر خواسته شود، مردم زحمت زیادی خواهند کشید. اکنون خواجه بزرگ چه میفرماید؟» خواجه گفت: «سلطان چنین دستوری داده و پیغامی از بوالفضل به این شکل آورده است.» او نسخهای را ارائه داد و گفت: «من سعی میکنم تا آنچه در این نسخه نوشته شده است از گرگان، طبرستان، ساری و سایر مناطق جمعآوری شود تا شما کمتر رنج ببرید.» مردم آمل به محض شنیدن این خبر، دست و پای خود را گم کردند و حیرتزده شدند و گفتند: «ما هیچ جوابی برای این ماجرا نداریم و کسی توان پرداخت این هزینه را ندارد. اگر اجازه باشد، به خانه برمیگردیم و با دیگران صحبت میکنیم.» وزیر به من گفت: «آنچه شنیدی به سلطان بگو.» من رفتم و این را گفتم.
هوش مصنوعی: او پاسخ داد که «خوب است. امروز برگردند و فردا آماده بیایند زیرا باید این کار به سرعت انجام شود تا در اینجا دیر نمانیم.» من آمدم و گفتم و مردم آمل با حالتی بسیار ناراحت بازگشتند. وزیر نیز به همراه آنها بازگشت.
هوش مصنوعی: روزی امیر بار را بار کرد و پس از خالی کردن بار، به وزیر گفت که باید وجهی برای این مال در نظر گرفت. وزیر پاسخ داد که امیدوار است عمر خداوند دراز باشد و خوشحال است که خزانه پر شود. او ادامه داد که این مبلغ زیاد است و مردم آمل پاسخ درستی ندادند و از آنها پرسید که چه باید کرد. امیر گفت: "همان چیزی که درخواست شده فقط باید از آمل گرفته شود. اگر با میل خود پذیرفتند، خوب است، اما اگر نپذیرفتند، باید بوسهل اسماعیل را به شهر بفرستیم تا از مردم مقدار زیادی بگیرد." وزیر بعد از بازگشت به آمل و دیدن اینکه مردم خیلی کم آمدهاند، گفت که امیر چه گفته و علوی و قاضی توضیح دادند که آنها روز قبل جمع شده و وضعیت را بررسی کردهاند و در نتیجه اعتراض شدیدی شنیدهاند و به چیزی پاسخ ندادهاند و رفتند. به طوری که پیشبینی شده بود، شب گذشته بسیاری از مردم شهر را ترک کردند و برای ما غیرممکن بود که فرار کنیم زیرا گناهی نکردهایم و پیروزی داریم. اکنون باید فرمان سلطان و وزیر بزرگ را دنبال کنیم و هرچه مناسب این وضعیت باشد، انجام دهیم.
هوش مصنوعی: وزیر متوجه شد که شرایط چطور است، اما نمیخواست بهصراحت صحبت کند؛ بنابراین، بوسهل اسمعیل را فراخواند و به او ابزاری را سپرد و به شهر فرستاد. بوسهل یک اداره تشکیل داد و مردم را در حیطه کنترل خود قرار داد. افرادی که تحت اختیار او بودند، کسانی را که فرار کرده بودند، تحت تعقیب قرار داده و به شدت با آنها برخورد میکردند تا دیگر کسی جرات فرار کردن نداشته باشد. نیروهای او به دنبال سواران و پیادگان رفتند و آنها را دستگیر کرده و آوردند. در عین حال، نامهای به لشکر بوسهل ارسال شد. در شهر آتشسوزی به راه انداختند و هر کاری که میخواستند انجام میدادند و هر کسی را که خواستند، بازداشت میکردند. وضعیت بسیار بحرانی بود و هیچ کسی جرأت نداشت حقیقت را بیان کند. در مدت چهار روز، لشکر بیش از صد و شصت هزار دینار به دست آورد و با کمکهای کلانی که تأمین شده بود، اوضاع به شدت خراب شد. بهطوریکه بعد از آن، در مدت هفت ماه، مردم از این شهر به بغداد رفته و در درگاه خلیفه شکایت کردند و بیان کردند که مردم آمل ضعیف هستند اما در عین حال در صحبت کردن لجوج و سرسختاند. مسئولیت این وضعیت به دوش بوب الحسن عراقی و دیگران افتاد. اما در این بحبوحه، امیر نیز در این مسائل ثبات نشان داد. نوشتن این مطالب برای من دشوار است اما چارهای نیست. در تاریخ نباید کمکاری کرد. اگر کسانی که با ما در آمل بودند، این مطالب را بخوانند و به حقایق پی ببرند، خواهند گفت که آنچه نوشتهام، حقیقت است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.