دیگر روز چون بار بگسست و خواجه بازگشت، امیر گفت «هم بر آن جملهایم که پس فردا برویم.» خواجه گفت «مبارک باشد و همه مراد حاصل شود. و بنده هم برین معانی رقعتی نبشته است و بونصر را پیغامی داده، اگر رای عالی بیند، رساند .» گفت: نیک آمد. بازگشتند و آن رقعت ببونصر داد، و سخت مشبع نبشته بود و نصیحتهای جزم کرده و مصرّح بگفته که: «بندگان را نرسد که خداوندان را گویند که فلان کار باید کردن که خداوندان بزرگ هر چه خواهند کنند و فرمایند، امّا رسم و شرط است که بندهیی که این محل یافته باشد از اعتماد خداوند که من یافتهام، نصیحت را سخن بازنگیرد در هر بابی. دی سخن رفته است درین رفتن بر جانب دهستان و رای عالی قرار گرفته است که ناچار بباید رفت. و خداوندان شمشیر در مجلس خداوند که گفتند «ایشان فرمانبردارانند، هر چه فرمان باشد» شرط کار ایشان آن است و لکن با بنده چون بیرون آمدند، پوشیده بگفتند که این رفتن ناصواب است و از گردن خویش بیرون کردند. آنچه رای عالی بیند، جز صلاح و خیر و خوبی نباشد، پس اگر و العیاذ باللّه، خللی پیدا آید، خداوند نگوید که از بندگان کسی نبود که ما را خطای این رفتن بازنمودی. و فرمان خداوند را باشد از هر چه فرماید و بندگان را از امتثال چاره نیست.» بونصر گفت: این رقعت سخت تیز و مشبع است، پیغام چیست؟ گفت: تا چه شنوی، جواب میباید داد که پیغام فراخور نبشته باشد .
برفت و رقعت برسانید و امیر دو بار بتأمّل بخواند. سپس گفت: پیغام چیست؟ بونصر گفت: خواجه میگوید «بنده حدّ ادب نگاه میدارد درین فراخ سخنی، امّا چاره نیست و تا در میان کار است بمقدار دانش خویش آنچه داند میگوید و بازمینماید.
و در رقعت هر چیزی نبشته است. نکته بازپسین این است که بنده میگوید ناصواب است رفتن برین جانب و خراسان را فروگذاشتن با بسیار فتنه و خوارج و فرصت- جویی، باقی، فرمان خداوند راست.» امیر گفت: اینچه خواجه میگوید چیزی نیست، خراسان و گذرها پرلشکر است و ترکمانان عراقی بگریختند و ایشان را تا بلخان کوه بتاختند و لشکر در دم ایشان است. و پیداست تا دهستان و گرگان چه مسافت است، هر گاه که مراد باشد بدو هفته بنشابور بازتوان آمد. بونصر گفت: همچنین است، و فرمان خداوند سلطان را باشد، و بندگان را ازینچه گویند چاره نیست خاصّه خواجه. گفت: همچنین است.
و امیر، رضی اللّه عنه، از نشابور برفت بر راه اسفراین تا بگرگان رود روز یکشنبه دوازدهم ماه ربیع الاوّل. و در راه سرما و بادی بود سخت بنیرو خاصّه تا سر دره دینار ساری، و این سفر در اسفندارمذ ماه بود، و من که بوالفضلم بر آن جمله دیدم که در سر این دره میاوری حواصل داشتم و قبای روباه سرخ و بارانی و دیگر چیزها فراخور این و بر اسب چنان بودم از سرما که گفتی هیچ چیز پوشیده ندارمی؛ چون بدره دینار ساری رسیدیم و در دره درآمدیم و مسافت همه دو فرسنگ بود، آن جامهها همه بر من وبال شد. و از دره بیرون آمدم و همه جهان نرگس و بنفشه و گونه- گونه ریاحین و خضرا بود و درختان بر صحرا درهم شده [را] اندازه و حدّ پیدا نبود، که توان گفت بقعتی نیست نزهتر از گرگان و طبرستان؛ اما سخت وبیء است، چنانکه بوالفضل بدیع گفته است:
جرجان و ما ادریک ما جرجان! اکلة من التّین و موتة فی الحین، و النّجار اذا رای الخراسانیّ نحت التّابوت علی قدّه .
و امیر، رضی اللّه عنه، بگرگان رسید روز یکشنبه بیست و ششم ماه ربیع الاوّل، و از تربت قابوس که بر راه است بگذشت و بر آن جانب شهر جایی که محمّدآباد گویند فرود آمد بر کران رودی بزرگ و بر راه که میرفت ازین جانب شهر تا بدان جانب فرود آید مولازادهیی دست بگوسپندی دراز کرده بود، متظلّم پیش امیر آمد و بنالید، امیر اسب بداشت و نقیبان را گفت: هم اکنون خواهم که این مولازاده را حاضر کنید. بتاختند و از قضاء آمده و اجل رسیده مولازاده را بیاوردند- و بیستگانی- خوار بود- با گوسپند که استده بود. و امیر او را گفت: بیستگانی داری؟ گفت: دارم، چندین و چندین. گفت: گوسپند چرا ستدی از مردمان ناحیتی که ولایت ماست؟ و اگر بگوشت محتاج بودی، بسیم چرا نخریدی؟ که بیستسگانی ستدهای و بینوایی نیست.
گفت: گناه کردم و خطا کردم. گفت: لاجرم سزای گناهکاران ببینی. فرمود تا وی را از دروازه گرگان بیاویختند و اسب و سازش بخداوند گوسپند داد و منادی کردند که هر کس که بر رعایای این نواحی ستم کند سزای او این باشد. و بدین سبب حشمتی بزرگ افتاد. و راعی رعیّت را بدین و مانند این نگاه تواند داشت، که هرگاه که پادشاه عطا ندهد و سیاست هم بر جایگاه نراند همه کارها بر وی شوریده و تباه گردد.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، گفتگویی میان امیر و خواجه در مورد سفر به دهستان و پیغامهایی که به بونصر ارسال شده است، صورت میگیرد. خواجه نگران است که رفتن به خراسان درست نیست و فتنهها و خطرات پیش روی آنان را یادآوری میکند. بونصر نیز میگوید که پیغام خواجه تند و واضح است و تأکید میکند که رفتن به سمت خراسان با مشکلات زیادی همراه است. سپس داستان سفر امیر از نشابور به گرگان و روزهای سخت و سردی که در راه میگذرانند، بیان میشود. در نهایت، امیر به گرگان میرسد و داستانی از یک مولازاده که گوسپندی را از رعایای ناحیه دزدیده، روایت میشود. امیر او را محاکمه کرده و سزای او را تعیین میکند که موجب ایجاد ترس در دیگران از ظلم و ستم میشود. این متن نشاندهنده دقت امیر به حقوق رعیت و تسلط او بر امور کشور است.
هوش مصنوعی: روزی که باران بند آمد و خواجه برگشت، امیر گفت: «ما همگی بر سر این هستیم که پس فردا برویم.» خواجه پاسخ داد: «مبارک باشد و امیدوارم که همه آرزوها محقق شود. من نیز در این باره نامهای نوشتهام و پیغامی به بونصر دادهام؛ اگر صلاح دانست، آن را به مقصد برساند.» امیر گفت: «این خوب است.» سپس نامه را به بونصر دادند که بسیار روشن و صریح نوشته شده بود و نصیحتهایی در آن موجود بود، مبنی بر اینکه بندگان حق ندارند به خداوندان بگویند چه کاری باید انجام دهند، زیرا خداوندان بزرگ هر چه بخواهند انجام میدهند. اما رسم این است که بندهای که چنین اعتماد و قرابتی با خداوند دارد، باید در هر موضوعی نصیحت را مخفی نگذارد. روز گذشته در مورد رفتن به دهستان بحث شده و تصمیم گرفته شده که باید رفت. خداوندان در مجلس خود گفتهاند که «ایشان فرمانبرداراناند و هر چه فرمان باشد باید انجام دهند.» اما وقتی بنده از مجلس خارج شدند، به طور پنهانی گفتند که این رفتن نادرست است و از خود سلب مسئولیت کردند. اگر خدایی نکرده خللی پیش بیاید، خداوند نخواهد گفت که از بندگان کسی نبوده که ما را از این رفتن برحذر داشته است. زیرا فرمان خداوند بر هر آنچه میفرماید است و بندگان چارهای جز اطاعت ندارند. بونصر گفت: این نامه بسیار تند و صریح است، پیغامش چیست؟ خواجه در پاسخ گفت: بستگی به شنیدنت دارد، پاسخ باید متناسب با پیغام باشد.
هوش مصنوعی: او رفت و نامه را به امیر رساند و امیر آن را دو بار با دقت خواند. سپس پرسید: پیام چیست؟ بونصر پاسخ داد: خواجه میگوید «بنده حد ادب را در این گفتگو رعایت میکند، اما چارهای نیست و در حین کار، براساس دانستههای خود آنچه میداند، میگوید و تأکید میکند.
هوش مصنوعی: در این متن گفته شده است که هر چیزی در قضا و قدر نوشته شده و در پایان تأکید میشود که رفتن به سمت خراسان در شرایط فعلی ناپسند و خطرناک است، به ویژه با توجه به وجود فتنه و فرصتطلبی. امیر به این نظر اهمیت نمیدهد و بیان میکند که در خراسان لشکر زیاد است و ترکمانان عراقی در حال فرار هستند، همچنین اشاره میکند که مسافت تا دهستان و گرگان بسیار زیاد است، اما اگر اراده شود میتوان ظرف یک هفته به بنشابور رسید. بونصر نیز بر نظر امیر تأکید کرده و اعلام میکند که از دست رقبای خداوند چارهای نیست، بخصوص برای خواجه.
هوش مصنوعی: امیر، که مورد رضایت خداست، از نشابور به سمت اسفراین حرکت کرد تا به گرگان برسد. این سفر در روز یکشنبه دوازدهم ماه ربیع الاوّل انجام گرفت. در مسیر، سرما و باد شدید به ویژه در نزدیکی دره دینار ساری وجود داشت. این سفر در ماه اسفندارمذ بود. من که بوالفضل هستم، در این مسیر در ابتدای دره چند لباس و لباسهای گرمی مانند قبای روباه سرخ و بارانی داشتم، اما احساس میکردم از سرما به قدر کافی پوشیده نیستم. وقتی به دره دینار ساری رسیدیم و وارد آن شدیم، فاصلهای که طی کردیم تقریباً دو فرسنگ بود و آن لباسها برایم سنگینی بود. از دره خارج شدم و دیدم که همه جا پر از نرگس، بنفشه و انواع گلها و سبزیهاست و درختان در دشت بههمپیچیدهاند، به طوریکه نمیتوان گفت جایی نزهتر از گرگان و طبرستان وجود ندارد؛ اما زندگی در آنجا دشوار و سخت است، چنانکه بوالفضل بدیع نیز اشاره کرده است.
هوش مصنوعی: جرجان، شهری است که زیباییهای خاص خودش را دارد. در آنجا میتوان با خوردن خرما لذت برد و زندگی را به سرعت تجربه کرد. نجاری که کار میکند، وقتی که هنرمندی از خراسان را میبیند که تابوتی را به شکل خاصی میسازد، قطعاً تحت تأثیر قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: امیر در روز یکشنبه بیست و ششم ماه ربیعالاوله به گرگان رسید و از نزدیکی تربت قابوس که در مسیرش بود گذر کرد. او در جایی نزدیک به شهر که به محمّدآباد معروف بود، در کنار رود بزرگی درنگ کرد. در این هنگام، فردی به نام مولازاده که دستش بر گوسپند دراز شده بود، با گلایه به نزد امیر آمد. امیر پس از توقف اسبش، به نقیبانش دستور داد تا مولازاده را حاضر کنند. نقیبان به سرعت آمدند و مولازاده را به همراه بیست گوسپندش آوردند. امیر از او پرسید که آیا بیست گوسپند دارد و او تأیید کرد که خیلیها دارد. سپس امیر از او پرسید که چرا گوسپند را از مردمان ناحیهای که تحت فرمان آنهاست، گرفته است و اگر به گوشت نیاز داشته، چرا آن را خریداری نکرده است؛ زیرا او بینیاز به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: او گفت: من گناه کردم و اشتباه کردم. پاسخ داد: پس به ناچار باید عواقب گناهکاران را ببینی. دستور داد تا او را از دروازه گرگان بیاویزند و اسب و سازش را به خداوند گوسفند داد. منادی اعلام کرد که هر کس بر رعایای این مناطق ستم کند، چنین مجازاتی خواهد داشت. به این ترتیب بزرگی و هیبت زیادی ایجاد شد. رعیّت نیز باید به همین شکل رفتار کنند، زیرا اگر پادشاه به آنها عطا ندهد و سیاست مناسب اجرا نشود، تمام امور به هم خواهد ریخت و خراب خواهد شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.