گنجور

 
ناصر بجه‌ای

ایا سرو گلعذار دلارام غمگسار

میاموز زینهار تطاول ز روزگار

مدارم چو خاک خوار مجوی از برم کنار

که بی‌رویت ای نگار دلم را قرار نیست

برانداز کار و بار حذر کن ز روزگار

کنارم کن اختیار قدح جوی و روی یار

بکش جام خوشگوار کز این بهتر ایچ کار

که برگرفتم نگار در این روزگار نیست

شرف بخشم از وصال برون آرم از وبال

که از هجرت احتمال برون شد ز اعتدال

چه نازی به زلف و خال برون کن ز سر خیال

که سرمایه جمال چو گل پایدار نیست

به زلف چو مشک ناب ببردی دل کباب

کنون از در صواب فرستی مرا خطاب

از آن مانده در عذاب که از پس دل خراب

در آن زلف پر ز تاب صبا را گذار نیست

چو افکندیم به دام چو بردیم ننگ و نام

مشو تند و باش رام مکن جور بر دوام

میازارمان مدام کز آزردن غلام

به نزدیک خاص و عام بتر هیچ کار نیست

ز غم شد دلم کباب ز من رفت خورد و خواب

توانم نماند و تاب شد این چشم من سحاب

به رخ بر به جای آب روان کرد خون ناب

که آن گوهر خوشاب مرا در کنار نیست

تویی بر بتان امیر منم در کفت اسیر

ز ناصر کران مگیر مدانش چنین حقیر

که در طبع و در ضمیر جوانی است بی‌نظیر

ولی در جهان پیر هنر در شمار نیست

 
 
نسکبان اندروید