گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

کلی را سر از زخم ناسور بود

ز خارش توانش ز تن دور بود

کنار یکی نهر، خارید سر

کلاهش فتاد اندر آن نهر در

بجنبید و بشتافت بر طرف آب

ولی آب را زو فزون‌ بُد شتاب

کله گه بغلطید وگه شد به‌اوج

به فرجام گم گشت در زیر موج

چو نومید شد کل ز صید کلاه

برون قاه قاه و درون آه آه

به ‌یاران چنین گفت‌: کاین رشک لاخ

برای سرم بود لختی فراخ