گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار

جهان‌آفرین بندگان را همه

پدیدار فرمود همچون رمه

ستور و سگ و گاو با گاوبند

بهٔکجای هم گرگ و هم گوسپند

به یکسو چران گاومیش بزرگ

ز سوی دگر شرزه شیر سترگ

درنده‌، چرنده‌، خزنده بهم

درآمیخته رنج و تیمار و غم

دهد گاو پاکیزه کردار، شیر

بسازد از آن شیر دهقان‌، پنیر

رود موش و آن ساخته برکشد

جهد گربه وز موش کیفر کشد

فتد گربه ناگه به چنگ شگال

کشد کیفر موش از آن بدسگال

سگ آید بگیرد به پاداشنش

بدرّد ز کین پوستین بر تنش

به کیفر ستوه آید ازگرک سگ

بریزدش خون و بدرّدش رگ

به گرک اندر آید پلنگ دلیر

شود بر پلنگ آن زمان ببر چیر

دو مردند در این گله سخت‌کوش

یکی شیر ده و ان دگر شیردوش

چون زین‌بگذری‌جمله بیگانه‌اند

یکایک سگ وگربهٔ خانه‌اند

برو همچو دریا گهر بخش باش

و یا همچو کان‌ سیم‌ و زربخش‌ باش

گر این نیستی‌، باش گوهرشناس

به نزدیک کان گهر سرشناس

ور این‌ هم‌ نه‌ای‌ سنگ و خاشاک باش

کجا زرگر و زر نه‌ای خاک باش‌!