گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

سر دفتر آزادگان حسین

برد از دل من صبر و تاب من

وی با قلم آتشین خویش

بر خاک جفا ریخت آب من

ده سال کتاب مرا نداد

وز خاطر او شد حساب من

وز دیدن من هم کرانه کرد

سرچشمهٔ من شد سراب من

نامه بنوشتم به حضرتش

سربسته پس آمدکتاب من

گفتم بود این خواجهٔ کریم

در قحط و شداید سحاب من

معمار عنایات او کند

آباد بنای خراب من

در جاهلی ار کرده‌ام خطا

عفوش ندراند حجاب من

پیوسته نگوید ‌به نظم ‌و نثر

کردی تو چرا، هجو باب من

زیرا پس از آن شعر ، مدح ‌ها

زاده است ز طبع چو آب من

ظنم به خطا رفت و عاقبت

شد اختر بختم شهاب من

هم‌ دوست ‌زکف ‌رفت ‌و هم کتاب

با سرکه بدل شد شراب من

با این همه جز شکوه وگله

نشنید کس اندر خطاب من

ناچار فرستادی آن کتاب

چون سخت گران شد تکاب من

سیمت نگرفتم از آن که نیست

سویت پی سیم اقتراب من

چون شمس‌ برون ‌آی ‌و چون ‌سحاب

میبار به کشت یباب‌ من

دو نامه و دو رشتهٔ گهر

بنگاشتی اندر عتاب من

وان قطعه شیوا که ساختی

چون عقد پرن در جواب من

فرسود روان مرا و برد

از قلب پریش انقلاب من

تقدیم درت کردم آن کتاب

تا آن که بگویی کتاب من

لیکن نگرایم به باب تو

تا تو نگرایی به باب من