گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

کنون که کار دل از زلف یار نگشاید

سزد گر از من آشفته کار نگشاید

بلی ز عاشق آشفته کی گشاید کار

چو کار دل ز سر زلف یار نگشاید

ز روزگار در این‌ بستگی‌ چه‌ شکوه کنم

دری که بست قضا روزگار نگشاید

در انتظار بسی کوفتیم آهن سرد

دربغ از آن که در انتظار نگشاید

به اختیار دل این کار بسته بگشایم

ولی زمانه در اختیار نگشاید

ز اشگ بگذرم و دیده شعله بار کنم

که کارم از مژهٔ اشکبار نگشاید

گل وفا ز نکویان طمع مدار بهار

که غنچهٔ هوس از این بهار نگشاید