گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

گل مقصود نچید آن که چو من خوار نشد

نشد آزاد ز غم هر که گرفتار نشد

یوسف مصر نشد آن که به بازار وجود

پیره زالی به کلافیش خریدار نشد

همره نوح نشد، همسر داود نگشت

هرکه خدمتگر آهنگر و نجار نشد

از رهش پای مکش دامنش از دست منه

فکر یکبار دگر کن اگر این بار نشد

صنما پرده ز رخ برکش و بر قلب فکن

که حجاب رخ زن حافظ اسرار نشد

چهره بگشای و ز چشم بد اغیار مترس

که گل آزرده دل از چشم بد خار نشد

در پس پردهٔ ناموس نهان شو زیرا

چادر و پیچه حجاب زن بدکار نشد

زن که با حسن خداداده نیاموخت هنر

لایق همسری مردم هشیار نشد

دیو پتیاره بود گرچه بود نیکوروی

زن که با نامزد خویش وفادار نشد

عفت دختر دوشیزه نهالی است بهار

که چو شدکنده ز جا سبز دگربار نشد