گنجور

شمارهٔ ۱

 
ملک‌الشعرای بهار
ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » مثنویات
 

شبی چشم کیوان ز فکرت نخفت

دژم گشته از رازهای نهفت

نحوست زده هاله بر گرد اوی

رده بسته ناکامیش پیش روی

دریغ و اسف از نشیب و فراز

ز هر سو بر او ره گرفتند باز

سعادت ز پیشش گریزنده شد

طبیعت از او اشک ریزنده شد

فرشته خروشان برفته ز جای

تبسم‌کنان دیو پیشش به پای

بجستیش برق نحوست ز چشم

از او منتشر کینه و کید و خشم

چو دیوانگان سر فرو برد پیش

همی چرخ زد گرد بر گرد خویش

هوا گشت تاریک از اندیشه‌اش

از اندیشه‌اش شومتر، پیشه‌اش

درون دلش عقده‌ای زهردار

بپیچد و خمید مانند مار

ز کامش برون جست مانند دود

تنوره‌زنان، شعله‌های کبود

بپیچد تا بامدادان به درد

به ناخن بر و سینه را چاک کرد

چو آبستنان نعره‌ها کرد سخت

جدا گشت از او خون و خوی لخت لخت

به دلش اندرون بد غمی آتشین

بر او سخت افشرده چنگال کین

یکی خنجر از برق بر سینه راند

به برق آن نحوست ز دل برفشاند

رها گشت کیوان هم اندر زمان

از آن شوم سوزندهٔ بی‌امان

سیه گوهر شوم بگداخته

که برقش ز کیوان جدا ساخته

ز بالا خروشان سوی خاک تاخت

به خاک آمد و جان عشقی گداخت

جوانی دلیر و گشاده‌زبان

سخنگوی و دانشور و مهربان

به بالا به سان یکی زاد سرو

خرامنده مانند زیبا تذرو

گشاده‌دل و برگشاده جبین

وطنخواه و آزاد و نغز و گزین

نجسته هنوز از جهان کام خویش

ندیده به واقع سرانجام خویش

نکرده دهانی خوش از زندگی

نگردیده جمع از پراکندگی

نگشته دلش بر غم عشق چیر

نخندیده بر چهر معشوق سیر

چو بلبل نوایش همه دردناک

گریبان بختش چو گل چاک‌چاک

هنوزش نپیوسته پر تا میان

نبسته به شاخی هنوز آشیان

به شب خفته بر شاخهٔ آرزو

سحرگاه با عشق در گفتگو

که از شست کیوان یکی تیر جست

جگرگاه مرغ سخنگوی خست

ز معدن جدا گشت سربی سیاه

گدازان چو آه دل بی‌گناه

ز صنع بشر نرم چون موم شد

سپس سخت چون بیخ زقوم شد

به مدبر فرو رفت و گردن کشید

یکی دوزخی زیر دامن کشید

چو افعی به غاری درون جا گرفت

به دل کینهٔ مرد دانا گرفت

نگه کرد هر سو به خرد و کلان

به تیره‌دلان و به روشندلان

به سردار و سالار و میر و وزیر

به اعیان و اشراف و خرد و کبیر

دریغ آمدش حمله آوردنا

به قلب سیه‌شان گذر کردنا

نچربید زورش به زورآوران

بجنبید مهرش به استمگران

ز ظالم بگردید و پیمان گرفت

سوی کاخ مظلوم جولان گرفت

سیه بود و کام از سیاهی نیافت

به سوی سپیدان رخ از رشک تافت

به قصد سپیدان بیفراشت قد

سیه‌رو برد بر سپیدان حسد

ز دیوار عشقی در این بوم و بر

ندید ایچ دیوار کوتاهتر

بر او تاختن برد یک بامداد

گل عمر او چید و بر باد داد

گل عاشقی بود و عشقیش نام

به عشق وطن خاک شد والسلام

نمو کرد و بشکفت و خندید و رفت

چو گل، صبحی از زندگی دید و رفت

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

Mitra در ‫۱۰ سال و ۱۲ ماه قبل، پنج شنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۳۵ نوشته:

lotfan tozih dahid ke in abyat dar mored che kassy ya chee mozou yee neveshteh shodeh.

 

بهزاد علوی در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یک شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۱۰:۰۷ نوشته:

با عرض احترام
آیا در مورد آنچه بر روانشاد زنده یاد میرزاده عشقی به توسط رضا خان میرپنج و عمال وی اعمال شد و "آمپول هوای" امیر احمدی (؟) شک و تردیدی موجود است ؟.  این حقیر فقط این را إز خاطره مینویسد و برای اطلاعات بیشتر به تاریخ دوره رضاخان مراجعه نمایید 

 

بهزاد علوی در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یک شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۱۰:۲۷ نوشته:

باز هم با عرض احترام و تصحیح و تکمیل یادداشت قبلی با رجوع به Google این نشانی ها را أضافه میکنم:
http://fa.m.wikipedia.org/wiki/میرزاده_عشقی
http://www.yadeyar.ir/khandani/wwwroot2/order3.asp?o2=1085

 

ش-پناهی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۲۲ نوشته:

این شعر در مورد ترور میرزاده عشقی شاعر انقلابی و وطنپرست عصر مشروطه است. ملک الشعرای بهار که از دوستان نزدیک عشقی بود، این شعر را در رثای وی سروده است. روان پاک هر دو شاعر وطندوست و آزاده غریق رحمت الهی باد.

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.