گنجور

بخش پنجم - قسمت اول

 
شیخ بهایی
شیخ بهایی » کشکول » دفتر سوم
 

گاه شود که نادانی سخن صاحبدلان را در مبالغه و تاکید نیت بشنود و داند که عمل بدون نیت را حاصلی نیست - چنان که سرور آدمیان فرمود: انما الاعمال بالنیات و نیه المومن خیر من عمله و آن نادان پندارد که اگر مثلا هنگام تسبیح یا تدریس گوید بقصد قربت تسبیح و تدریس همی کنم، و این واژه ها در ذهنش حضور یابد، کافی است.

در صورتی که کار وی به حرکت درآوردن زبانی یا حدیث نفسی یا اندیشه ای یا انتقال از خاطری به دیگر خاطر است و این همه نیت نبود.

چه نیت برانگیخته گشتن دل و انعطاف و میل و توجه آن به عملی است که از آن زود یا دیر هدفی را مراد دارد. و آن انگیختگی و انعطاف اگر حاصل نبود، اختراع و اکتسابش به مجرد اراده ی متخیل نشود.

و چنان گفتاری بدون چنین اوصافی چونان گفته ی پسری ماند که بگوید: گرسنه ام و میل غذا دارم. و بر آن باشد که با این گفتار، حالت گرسنگی در وی حاصل آید.

یا به گفته ی فارغ دلی ماند که گوید فلان را عاشقم و وی را دوست همی دارم و بزرگ همی دانم. در حقیقت هیچ راهی برای توجه و میل دل به چیزی جز از طریق اکتساب اسبابش وجود ندارد.

و نفس به حقیقت زمانی بهر کاری انگیخته می شود و میل آن همی کند که از آن راه غرضی مناسب و ملایم خویش را - به حسب اعتقاد خود - پاسخ گوید.

از این رو آن گاه که شهوت نکاح غالب شود و نفس مشتاق آن گردد. نتوان گفت که آمیزش به قصد تولید مثل است. بل در آن صورت آمیزش جز به نیت قضای شهوت نبود.

حتی اگر فاعل نیز بزبان گوید که عمل به سنت همی کنم و به قصد قربت اراده ی تولید مثل دارم. و این واژه ها در خاطر وی حاضر نیز گردد.

می افزایم که از همین جا راز فرموده ی پیامبر(ص) آشکار می شود که فرمود: نیه المومن خیر من عمله. عاقل را اشارتی کافی است پس بنگر و خداوند توفیق را قرین همی کند.

حکیمی گفت: آسان ترین کار آغاز دشمنی است و سخت ترین کار پایان بخشیدن بدان. هر گاه همنشین تو، از کسی نزد تو به بدی یاد کند، بدان که تو دومین آن کس خواهی بود.

از کسی که ترا بیش از مرتبه ات بالا برد، برحذر باش. هر گاه وکیل خویش را مظنون گشتی، زبان درکش و برآنچه در دست او داری وثیقه گیر. هم نشینی آن کس که دعوی سروری نکند و در خور سروری باشد، گرامی ترین همنشینی هاست.

محمد بن مکی گفت: . . . و هم نشینی آن کس که دعوی سروری کند و در خور سروری نباشد، بدترین همنشینی هاست. ترک مدارا گوشه ای از جنون است.

آن کس را که پیش از آن که ترا شناسد، در حقت کوتاهی کند، سرزنش مکن. آن که گفتارش را نپذیرند، سوگندش را باور مکن. کسی را که بسیار سوگند خورد، تصدیق مکن.

جفای نزدیکان درد آورتر از ضرب بیگانگان است. مهربانی رشوه ی کسی است که رشوه اش نبود. بر مرد بخشنده ای که تهیدست شود، هیچ چیز گران تر از سرزنش کسی نیست که پیشت مدحش می گفته و یا وی بدو نیکی می کرده است.

خواری آن است که مال غیر را که تصرفش همراه خطر بود، خواهد. کسی که با دشمن مدارا کند، دوستان از او ترسند. کسی که بین دو کس را برهم زند، هلاکش بدست یکی از آن دوست.

مصیبت و نیاز هرگاه دست به دست هم دهد، گسستگی نگیرد. سخن چین، سخن را از دهان تو بیرون کشد، رشوه ی پنهانی، جادوگری است.

کسی که با فروتر از خود ستیزد، هیبت خود کاهد، کسی که با زبردست خود ستیزد، مغلوب شود و آن کس که با همگی خود ستیزد، پشیمان شود.

مردی مأمون را ندا داد که: ای عبدالله، ای عبدالله. مأمون خشمناک شد و گفت: مرا با اسمم همی خوانی؟ مرد گفت: ما خداوند را نیز به اسمش همی خوانیم. مأمون ساکت شد، ویرا عفو کرد و انعام بخشید.

محقق گرامی سید شریف در شرح مواقف پیرامن علم گوید: جفر و جامعه نام دو کتاب از علی - که خدایش گرامی دارد - است و آن بزرگوار در آن دو کتاب، حوادث دنیا را تا انقراض عالم به روش دانش حروف برنوشته است.

و فرزندان نامور وی آن دو کتاب را می شناختند و بر مبنای آنها حکم همی کردند. و در نامه ی قبول ولایت عهدی علی بن موسی الرضا(ع) به مأمون نوشته است.

تو آن حقوق از ما بشناختی که پدرانت نشناختند. و من ولایت عهدی تو را پذیرفتم هر چند جفر و جامعه نشان همی دهند که فرجامی ندارد.

بزرگان اهل مغرب را نیز از علم حروف نصیبی بود که آن را به اهل بیت نسبت همی دادند. و من به شام شعری دیدم که در آن به رمز، به پادشاهان مصر اشارت گشته بود و شنیدم که آن نیز از آن دو کتاب مستخرج است.

از گفتار بزرگان: مبتلا گشتن به مجنونی تمام، آسان تر از نیمه مجنون است. دشمنی دانا، کم زیان تر از دوستی نادان است.

حکیمی را گفتند: چه کس از دیگران بدحال تر بود؟ گفت: آن کس که دامنه ی آرزو وسیع و همت بلند اما توانائی اندک است.

ابو حازم گفت: ما نمی خواهیم پیش از توبه بمیریم و تا زمانی که نمیریم نیز توبه نکنیم.

زاهدی مردی را دید که بر در سلطانی ایستاده است و بر پیشانیش جای سجده ای هویدا است. گفت: درهمی بر پیشانی داری و این جا ایستاده ای؟ زاهدی دیگر که بشنید، گفت: ای فلان، این نقش به جای خویش نیست.

تورات را پنج سفر است: سفر اول آغاز خلقت و تاریخ را از زمان آدم تا یوسف(ع) در خود دارد. سفر دوم ویژه ی بخدمت گرفتن بنی اسرائیل از سوی مصریان است و ظهور موسی(ع) تا هلاک فرعون و پیشوائی هارون و فرود آمدن ده فرمان و شنیدن کلام خدا از سوی آن مردم.

سفر سوم ویژه ی آموزش مراسم قربانی است. در سفر چهارم شمار اقوام و تقسیم زمین بین ایشان و احوال رسولانی که موسی(ع) به شام فرستاد و نیز خبر من و سلوی آمده است. در سفر پنجم نیز احکام و وفات هارون و جانشینی یوشع(ع) آمده است.

ربانی ها و قرائان از بین یهودیان نبوت دیگر پیغمبران غیر از موسی(ع) و هارون و یوشع را باور دارند و نوزده کتاب از ایشان نقل کرده و بدان پنج سفر تورات افزوده اند و کتاب ایشان با آن زیادت به چهار بخش است:

بخش اول: تورات است چنان که گفتیم. بخش دوم چهار سفر است که آن را اول گویند و آغازش از یوشع است (ع) پیرامن زوال «من » و جنگ وی بادیگر سرزمینها و فتح آنها و تقسیم آن ها به قرعه. دومش موسوم به سفر حکام است که در آن اخباری از قضات بنی اسرائیل است.

سومش به سموئیل و نبوت او و پادشاهی طالوت و کشته شدن جالوت بدست داود اختصاص دارد. چهارمش سفر پادشاهان است که اخبار سلطنت داود و سلیمان و جز آن ها را در بر دارد و حماسه هائی چند و آمدن بخت النصر و ویرانی بیت المقدس.

بخش سوم را که اخیر نامند و خود چهار سفر است: اولش از آن شعیاست و در آن سرزنش بنی اسرائیل و بیم دادن به حوادث آینده و مژده به بردباران آمده است.

دومش از آن ارمیا(ع) ست که در آن خرابی بیت المقدس و فرود مردمان به مصر آمده است. سومش از آن حزقیال است که در آن احکام طبیعت و افلاک برمز و نیز از اخبار یأجوج و مأجوج آمده است.

و چهارم قسمتش که خود دوازده سفر است عبارت است از: بیم دادن بر زلزله ها و ملخ و جز آن ها و اشارتی به موعود و رستاخیز و پیامبری یونس(ع) و بلع وی بوسیله ی ماهی و توبه ی او و پیامبری زکریا(ع) و بشارت آوردن خضر(ع).

بخش چهارم از آن کتاب که خود یازده سفر است. به تاریخ نسب اسباط و جز آن ها اختصاص دارد. دومش یکصد و پنجاه مزمار داود است که همگی این مزامیر دعا و درخواست است.

سومش داستان ایوب است که مشحون از مباحثات کلامی است. و چهارمش آثار حکمی سلیمان (ع) پنجم آن خبر احبار یهود است. و ششم آن سروده های عبری سلیمان(ع) در مخاطبت نفس و عقل است.

هفتمش جامع حکمت سلیمان(ع) نامیده میشود که مشتمل بر تحریض به لذات عقلی باقی و تحقیر لذائذ فانی جسمانی و بزرگداشت خداوند و بیم اوست.

هشتمش ندبه ی ارمیا(ع) نامیده می شود که خود شامل پنج مقالت است به حروف معجم حاوی ندبه بر بیت المقدس.

نهمش درباره ی پادشاهی اردشیر است و دهمش از آن دانیال است شامل بر تفسیر خواب و چگونگی بعث و نشور.

یازدهمین از آن عزیز(ع) است که شامل اوصاف بازگشت قوم بنی اسرائیل از بابل به بیت المقدس و بنای آن است.

خسروی عاقبت اندیشی کرد

روی در قبله ی درویشی کرد

با بزرگی که در آن کشور بود

بر سر اهل صفا سرور بود

نوبتی چند به هم بنشستند

عقد پیری و مریدی بستند

برد صد تحفه ی خدمت بر پیر

هیچ از او پیر نشد تحفه پذیر

روزی از بالش زین مسند ساخت

قاصد صید سوی صحرا تاخت

باز را دیده ی بینا بگشود

کله از سر، گره از پا بگشاد

کرد آن باز رها کرده ز قید

متعاقب دو سه مرغابی صید

صید را از خم فتراک آویخت

جانب پیر جنیبت انگیخت

بندگی کرد که ای خاص خدای

پاک لقمه است بر این روزه گشای

هست از این طعم در این منزلگاه

پنجه ی کسب خلایق کوتاه

پیر خندید که ای پاک نهاد

نامت از لوح بقا باک مباد

جره بازت که شکاری فکن است

جیره از جوجه ی هر پیرزن است

رخشت این ره که بپایان بردست

جو، زتوزیع گدایان خورده است

نیروی بازوی صید اندازت

باشد از دست ستم پردازت

چشمه کز سنگ تراود پاک است

تیره از رهگذر گلخاکست

هر که آلوده به گل رهگذرش

کی ز گل پاک بود آبخورش

نیز از هم آن است:

چارده ساله بتی بر لب بام

چون مه چارده در حسن تمام

بر سر سر و کله گوشه شکست

بر گل از سنبل تر سلسله بست

داد هنگامه ی معشوقی ساز

شیوه ی جلوه گری کرد آغاز

آن فروزان چو مه در برو بوم

بر در وبامش اسیران چو نجوم

ناگهان پشت خمی همچو هلال

دامن از خون چو شفق مالامال

کرد در قبله ی او روی امید

ساخت فرش ره او موی سفید

گوهر اشک به مژگان میسفت

وز دو دیده گوهرافشان میگفت

کی پری با همه فرزانگیم

نام رفت از تو به دیوانگیم

لاله سان سوخته ی دام توام

سبزه وش پی سپر باغ توام

نظر لطف به عالم بگشای

زنگ اندوه زجانم بزدای

نوجوان حال کهن پیر چو دید

بوی صدق از نفس او نشنید

گفت کای پیر پراکنده نظر

رو بگردان به قفا بازنگر

که در آن منظره گلرخساری است

که جهان از رخ او گلزاری است

او چو خورشید فلک، من ماهم

من کمین بنده ی او، او شاهم

عشقبازان چو جمالش نگرند

من که باشم که مرا نام برند

پیر بیچاره چو آن سو نگریست

تا ببیند که در آن منظره کیست

زد جوان دست و فکند از بامش

داد چون سایه به خاک آرامش

کآنکه با ماره سودا سپرد

نیست لائق که دگر جا نگرد

هست آئین دوبینی زهوس

قبله ی عشق یکی باشد و بس

بدان که انس و خوف و شوق از آثار محبت است. جز آن که این آثار برحسب نظرگاه عاشق و غلبه ی حالی که در اوست، تفاوت پذیرد.

حال اگر عاشق خواهد که از ورای حجاب غیب منتهای جمال را دریابد و خود به کوتاه دستی خود بر فهم کنه جلال شاعر گردد، دل وی در این دم انگیخته ی طلب گردد و درتپد و این حالت را قرین امر غایب شوق گویند.

حال اگر عاشق را سرور قرب دست دهد و نیز شادمانی از حضوری که در نتیجه ی کشف او را دست داده است، و نظرگاهش تنها بر دیدار جمال حاضر مکشوف مقصور بود و بدانچه دستش از آن کوتاه است التفات نکند، دل از آنچه ملاحظه کرده است، سخت شادمان گردد و آن شادمانی را انس گویند.

حال اگر دیده ی عاشق بر صفات عز و استغنا و بی التفاتی مقصور بود و نیز بر خطر امکان زوال و بعد، دل از این دانائی بدرد آید و آن حال را خوف گویند و این حالت خود تابع آن ملاحظات است.

در نهج البلاغه آمده است که علی بن ابیطالب(ع) به کسی که در محضرش استغفار کرد، گفت: مادرت به عزایت نشیند، آیا دانی که معنی استغفار چیست؟

استغفار را مرتبه ی علیین است و بر شش معنی واقع همی گردد: اول آن پشیمانی است بر بگذشته و دوم: تصمیم بر این که آدمی بگذشته باز نیاورد.

سوم: آن که حقوق مردم بدیشان واپس دهد تا فارغ و بی پی آمد به حضرت باری شود. چهارم: آن که حق هر تکلیفی را که پیش از آن تباه ساخته، به جای آرد و بگذارد.

پنجم: آن که گوشتی که از حرام بر تن دارد، با اندوه چنان آب کند که پوستش بر استخوان چسبد تا دوباره بینشان گوشت نو آید.

و ششم: آن که جسم خویش را چنان که شیرینی گناه چشانده است، مزه ی درد طاعت چشاند. در آن صورت توان گفت: استغفرالله . . . .

عبدالله بن مبارک راهبی را گفت: عید شما کدامین روز است؟ گفت: روزی که در آن معصیت خداوندی نکنیم، عید ماست.

زاهدی به روز عید با ظاهری ژنده بیرون آمد. گفتندش که چنین روز عیدی با چنین حالی بیرون آیی در حالی که مردمان بدین روز جامه ی نو پوشند؟ گفت: هیچ چیز به اندازه ی طاعت خداوندی بهر وی زینت به حساب نیاید.

شب دراز و دل جمع و پاسبان در خواب

چه سجده ها که بر آن خاک در توان کردن

زاهد نکند گنه که قهاری تو

ما غرق گناهیم که غفاری تو

او قهارت خواند و ما غفارت

آیا به کدام نام خوش داری تو؟

رندان گاهی ملک جهان می بازند

گاهی به نگاهی دل و جان می بازند

این طور قماردانه چند ست و نه چون

هر طور برآید آن چنان می بازند

بزرگی گفت: امید، دوستی مونس است. اگر فرجامیش نیز نبود، ترا سرگرم بداشته است.

در یکی از کتب آسمانی آمده است: ای آدمیزاده، اگر تمامی دنیا ترا بود. ترا بیش از روزی از آن نصیب نبود. حال اگر من قوت تو از آن دهم و حسابش را بر غیر تو نهم، به تو نیکی کرده ام یا نه؟

در تفسیری پیرامن آیه ی: «انه کان للاء و ابین غفورا» آمده است که اواب کسی است که پس از توبه بار دگر گناه کند و بعد توبه آرد.

ابن مسعود گفت: بهشت را هشت در است که همگی باز و بسته شود الا در توبه که فرشته ای بر آن ایستاده است که هرگز بسته نشود.

سفیان بن عیینه گفت: ابراهیم بن ادهم در کوه های شام دیدم. گفتمش: ابراهیم، خراسان را چرا ترک گفته ای؟ گفت از آن رو که زندگی تنها در این جا گواراست که دین خویش بردارم و از کوهی بدیگر کوه با آن بگریزم.



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.