گنجور

بخش سوم - قسمت دوم

 
شیخ بهایی
شیخ بهایی » کشکول » دفتر سوم
 

عمر بن خطاب به نزد پیامبر(ص) آمد. وی را بر حصیری خفته دید چنان که نقش آن بر پهلوی وی پدید بود. عمر در این باره با رسول خدا(ص) سخن بگفت. پیامبر فرمود: آهسته تر ای عمر، پنداری پیغمبری نیز چون پادشاهی است؟

در حدیث آمده است که آن گاه که مرد به چهل سالگی رسد و توبه نکند شیطان بر صورتش دست کشد و گوید: پدرم فدای این صورت باد که رستگاریش نیست.

لقمان فرزند را گفت: ای فرزند، خطاهایت را همیشه تا آن زمان که جان دهی پیش چشم داشته باش. اما حسناتت را بگذار چه آنها را کسی خواهد شمرد که چیزی فراموش نکند.

در این زمینه که آیا دیدن تصویر چیزی در سطحی صیقلی ناشی از انعکاس است یا انطباع اختلاف است. و دلایل هر کدام از طرفین قابل ایراد است، مصنف را در این زمینه که آن تصویر ناشی از انطباع است، دلیلی است.

و آن این که تجربه نشان می دهد که مستوی را در آینه معکوس بینند و معکوس را مستوی. مثلا نوشته و یا نقش مهر در آینه معکوس دیده شود. و این ناشی از انطباع است.

چنانکه اگر نوشته ای را از کاغذی بر کاغذ دیگر منتقل کنیم معکوس شود، و نیز اگر با مهر چیزی مهر شود، تصویر معکوس بود. در صورتی که اگر تصویر چیزی در آینه به انعکاس بود، همانگونه دیده می شد.

زیرا بنا به اعتقاد کسانی که انعکاس را باور دارند، دیده شد. در آینه، خود شی ء است. جز آن که بیننده آن را به وهم مقابل خویش بیند.

شبلی صوفئی را دید که به حجامتگری می گفت: در راه خدا سر من بتراش. هنگامی که سرش بتراشید، شبلی چهل دینار وی را داد که این دینارها اجرت خدمت خویش بدین درویش بستان.

حجامتگر گفت: من سر وی در راه خدا تراشیدم و پیمان خویش با خدا با چهل دینار همی نشکنم. شبلی دست بر سر خویش زد و گفت: همه ی بندگان خداوند از تو بهترند حتی این حجامتگر.

بویائی آدمی از دیگر حیوانات ضعیف تر است و برای شنیدن بو، محتاج گرم شدن جسم یا خراشیدن آن یا ریز شدن پاره ای از ذرات آن است.

در بالای بینی دو منفذ باریک است که از گوشه چشم بدان پیوندد. و بوهای تند از آن دو منفذ به چشم رسد. و این است که چشم از بوی بد زیر بغل یا هنگام بوئیدن پیاز رنج برد.

نیز باقیمانده های غلیظ چشم از همین راه با اشک به داخل بینی رود. و اگر این دو منفذ به سببی بربسته شود، اخلاط در چشم زیادت کند و از این رو بیماری های مختلفی چشم را حادث شود.

بطلمیوس گفت: بیماری تن، زندان جسم است و غم زندان روح.

ابن ابی صادق طبیب، زیبا روی و پیراسته خلق بود و بخش های حکمت نیک می دانست. سلطان وی را بخدمت خود خواند.

وی پاسخ داد که بدانچه دارد قانع است و شایسته ی خدمت سلطان نیست. و کسی که برخدمت اکراه شود، خدمتش نفعی نیارد.

فیلسوفی گفت: آدمی حد انسانیت را جز با مرگ به کمال نخواهد رسانید.

شاعری سرود: خداوند مرگ را خیر دهاد که با ما از هر مهربانی مهربانتر است. همی کوشد که ما را از رنج برهاند و نیز ما را به عالمی همی برد که شریف تر از این جهان است.

واعظی گفت: کوشش بندگان خداوند و صفای حال عارفان زندگانی بر ابلیس تلخ همی کند. چرا که وی ایشان را در همان خلعت بیند که روزی از آن او بود و نیازش همان ولایت بیند که زمانی وی داشت. آشکار است که کسی را که از ولایتی بردارند، با جانشین خویش به حسادت دشمنی کند.

عارفی گفت: تاخیر عطای خداوندی با همه ی الحاحت در دعا، مبادا دلزده ات کند. چرا که خداوند بر عهده دارد آن چه را که خود خواهد، به هر وقت که پسندد، به تو ارزانی دارد. نه آن که هر چه تو خواهی و هر زمان که خواهی.

کسی که فروتنی را بر خود ثابت بیند، براستی خودبین است. چه فروتنی جز از رفعتی نشود. از این رو هرگاه فروتنی را بر خود ثابت دیدی. از خود بینانی.

فروتن آن نیست که چون فروتنی کند، خود را برتر از کار خویش داند. بل آن است که آن هنگام خود را فروتر از کار خود پندارد.

اگر خواهی نعمت های خداوند ترا رسد. نیاز خویش بدرگاه او به کمال رسان چرا که: «انما الصدقات للفقراء»

از مناجات حق تعالی به موسی بر پیامبر ما و وی درود بادا: ای موسی آن گاه که بینی تهیدستی فرا رویت آید، بگوی، خوشا تهیدستی که شعار صالحان است. و آن گاه که بینی بی نیازی فراآیدت، بگوی، گناهی پیش آید که کیفرش در پی است.

در عبادت خویش به درگاه حضرت حق، بی نیازی حق سبحانه را منگر، چرا که حق اگر بدان می نگریست از تو عبادت نمی خواست. بل وی به نیاز تو به عبادت نگریسته است و کمال تو بدان.

از این رو تو نیز آنگونه به عبادت خویش بنگر و با تکیه بر بی نیازی خداوند از آن، به تصحیح عبادت کوش. و اگر چنین نکنی، مقام دیگر کرده باشی و نظام تباه ساخته.

عارفی گفت: هر آنکه به دیده ی خرد بیند، ناگزیر است که تحقق پیشی وجود بر عدم را باور دارد. چه همه ی موجودات بر این شاهد است.

و اگر عدم مطلق بر وجود پیشی داشت، وجود موجود ممکن نمی شد. این است که حق اول و آخر و ظاهر و باطن است.

بی تردید لذت عقلی تمام تر و بزرگتر از لذائذ حسی است. و نیز با اعمال نیک و اخلاق نیکو بر شدن به سوی خداوند و لذت مناجاتش در یافتن، بالاترین کمال و بزرگترین لذت است.

با این همه شگفت است که خداوند تعالی در مقابل طاعتش و آنچه بهر نزدیکی او کنند، پاداش نهاده است. چه آن کس که آدمیان را بر هدایت دلیل بود، و نیز ایشان را بر عمل به هدایتی که یافته اند توفیق دهد، خود شایسته ی پاداش است. اما وسعت کرم وی و گشادگی بخشایش وی این هر دو را با یکدیگر مقتضی است.

خداوند تعالی فرموده است: «هل جزاء الاحسان الا الاحسان » بنگر تا چگونه نکوئی کند و جزایش نام دهد و حق آن دقایق بگذار و آن که ترا بدین راهها داند، سپاسگزاری کن.

زهد مردمان عموما، پرهیز ظاهری از دنیاست. زهد خواص اما آن است که دنیا را چیزی ندانند که در خور پرهیز بود. در این صورت، بی نیازی و نیاز نزد تو یکی خواهد بود و نیز حال تو در دو گونه تن پوش یا طعام یکسان شود.

چنان که امیرمومنان(ع) فرمود: ایمان مرد آن زمان کمال یابد که اعتنا نکند کدامین جامه را پوشیده یا کدامین طعام را خورده است.

و در این معنی نیز اشارتی در قرآن است چنان که خدای تعالی فرماید: «لکی لاتاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتیکم ».

صالحی گفت: اگر نافرمانی خداوند را ناخوش نمی داشتم، آرزو می کردم کاش در دنیا هر که بود در پوستین من افتد و بدگوئی من کند.

چه کدام چیز گواراتر از حسنه ای است که آدمی به رستاخیز در نامه ی اعمالش بیند که خود آن را به جای نیاورده باشد و نداندش.

مومن را زیادتی مصیبت و پی در پی آمدن ناگواریها از تسلیم به خداوند و خشنودی او باز ندارد. وی چونان کبوتری است که از لانه اش بردارند و باز به لانه ی خویش باز گردد.

عمر کوتاه تر از آن است که آدمی آن را به فرمان کینه گذراند. آن کس که انس به خداوند کند، از بندگان بگریزد.

هارون الرشید، ابن سماک را گفت: مرا پندی ده. گفت: بپرهیز از آن که به فردوسی گام نهی که پهنایش به اندازه ی آسمان ها و زمین بود و ترا در آن جای پائی نبود.

ابو سلیمان دارانی گفت: اگر خردمند باقی عمر خویش را برآنچه بدون طاعت خدا ازعمرش بگذرانده، نگرید، روا بود که اندوه از آن رو وی را کشد. با این همه حال آن کس که باقی عمر را نیز چنان که به نادانی گذرانده است، بگذراند، چون است؟

عارفی گفت: نفس آدمی سخت دست خشک و پست و در اوج نادانی و بدفهمی است. این معنی از آن جا حاصل شود که اگر خواهد نافرمانی خدا کند یا از شهوتی پیروی کند

و تو حق سبحانه و رسول (ص) و همه ی پیغمبران و کتب آسمانی و صالحان را بر او شفیع کنی وحتی مرگ و گور و رستاخیز و فردوس و آتش را بیادش آوری، سر فرود نیاورد و آن شهوت رها نکند. اما اگر گرده ی نانی از او دریغ کنی، رامش گیرد و پس از آنهمه سرکشی زبونی و نرمی آغازد و آن شهوت بگذارد.

به نان سازند مردم رام هر سگ را ولیکن تو

اگر خواهی که گردد رام نفس سگ مده نانش

بدان که غیبت چون صاعقه ای هلاکت باز است. و حال آنکس که بدگوئی مردمان کند، به حال کسی ماند که منجنیقی ساز کند که حسناتش را به شرق و غرب افکند.

حسن را گفتن: ای ابوسعید، فلان، غیبت تو گفت. وی طبقی رطب بهرش فرستاد و گفت: شنیدم که حسناتت را به من هدیه کرده ای، خواستم تلافی کنم.

بنزد عبدالله بن مبارک سخن از غیبت رفت. گفت اگر غیبت کنم، غیبت مادر خویش کنم چه وی به حسنات من شایسته تر از دیگری است.

در حدیث آمده است که رسول خدا(ص) فرمود: به کار سخت کوشید و اگر ناتوانی بر شما چیره شد، از نافرمانی خدا دست بردارید.

محمد بن یعقوب به سند خویش از جعفر بن محمد صادق(ع) از پیامبر (ص) نقل کرد که فرمود: برترین مردم کسی است که عاشق عبادت بود، آن را در صمیم دل دوست بدارد و به جسم خویش بدان پردازد و جزع کند و اعتنا نکند که دنیا بر وی آسان بود یا سخت.

عارفی گفت: برادر تو آن کس است که با دیدنت بیش از کلام پندت دهد.

از بخت بد است بی سرانجامی من

و از سستی طالع است ناکامی من

هر چند به حال خویشتن می نگرم

جمع آمده اسباب پریشانی من

فصاد به قصد آن که بردارد خون

شد تیز که نیشتر زند بر مجنون

مجنون بگریست گفت از آن می ترسم

کاید بدل خون، غم لیلی بیرون

عارفی را پرسیدند: حالت چون است؟ گفت: آن که جویم نخواهم و آن چه خواهم نیابم.

شیرینی دنیا زهرآگین است و تو از آن شهدی جز همراه زهر نخواهی نوشید.

خواهی توانگر باش یا نیازمند، زمانه، از این هر دو گروه خواهد برید.

هنگامی که کاری بپایان رسد، عیوبش آشکارا شود. از این رو هر گاه گفتند کاری بپایان رسید، بدان که زوالش فرا رسیده است.

هنگامیکه بلایا آن قدر شد که گوئی دل ها همی سوزد، و مصیبت عظیم شد و تعزیت اندک، آن هنگام فرجی در پیش خواهد بود.

عارفی مراد خویش را بگفت مرا وصیتی تمام فرمای. گفت: سفارش خداوند رب العالمین را بر تمام پیشینیان و مردم واپسین به تو گویم.

آنجا که فرمود: «و لقد وصینا الذین اوتواالکتاب من قبلکم و ایاکم ان اتقوا الله » چه بی شک خداوند از همه کس به مصلحت بندگان داناتر است و نیز بخشایش و مهر او به بندگان بیش از هر کس دیگر است.

از این رو اگر به دنیا خصلتی به صلاح نزدیک تر، و جامع تر خیر و گرانبهاتر از این خصلت بودی، روا بود که خداوند آنرا ذکر همی فرمود و مردمان را بدان سفارش می کرد.

و از آن جا که تنها بدان کفایت کرد دانسته آمد که تمامی نصایح و رهنمودها و آگاه کردن ها و سداد و خیر در آن جمع است.

اگر ارزش نفس خویش ندانستی و آن را خوار شمردی، دیگران خوارترش شمردند.

هان خویشتن را گرامی دار و اگر جایگاهت تنگ بود، جایگاهی دیگر بگزین.

اما از خانه ی خواری بپرهیز، چه اگر نیکوکاری نیز در آن خانه کند، به کار شمرده نشود.

مامون گفت: اگر دنیا خود به توصیف خویش می پرداخت، به قدرت ابونواس در این بیت به توصیف خود توانا نبود.

هر گاه خردمندی دنیا را آزماید، آشکارا گردد که دشمنی به جامه ی دوست اندر است.

عارفی گفت: دنیا را بهر سه چیز خواهند، بی نیازی، عزت و راحت. آن کس که از دنیا پرهیزد، عزت یابد و آن کس که قناعت پیشه کند، بی نیاز شود و آن کس که در طلب دنیا کم کوشد، راحت یابد.

حکیمی گفت: ترا دو دشمن است یکی آن کس که بر تو ستم کرده است و با ستمش ترا با خود دشمن داشته است. دیگری آن کس که ستمش کردی و بدان دشمن تو گشته است.

حال اگر مصیبتی ترا ناگزیر کرد که از دشمنانت یاری خواهی، به آن کس که ستمت کرده است، بیش تکیه کن تا آن کس که ستمش کرده ای.

از سخن حکیمان: بردباری تو بر زیردستان، عیب خواری تو نزد فراز دستان را پوشاند.

حکیمی را مرگ فرا رسید. یکی از یارانش سخت همی گریست. حکیم گفت: ای برادر آرام گیر، چرا که بزودی در مجلسی که ذکر من در آن رود، خندان دیده شوی.

جالینوس گفت: من از آن همی خورم که زنده مانم و دیگران خواهند زنده مانند که خورند.

حکیمی گفت: اگر سه چیز نبود، آدمی بهیچ چیز سر فرود نمی آورد: تهیدستی، بیماری و مرگ.

حکیمی را گفتند: چه کس را سفر درازتر است؟ گفت: آن کس که در طلب دوستی صالح است.

آن چه پیش تو غیر از آن ره نیست

غایت فهم توست، الله نیست

گفتم همه ملک حسن سرمایه توست

خورشید فلک چو ذره در سایه ی توست

گفتا غلطی، زمانشان نتوان یافت

از ما تو هر آنچه دیده ای، پایه ی توست

بلیغی را پرسیدند، نیک ترین کلام کدام است؟ گفت: آن که لفظش به گوش تو، زودتر از معنایش به قلبت، نرسد.

آن کس که اصلی نیکو ندارد، سخن نیک از دهانش مشنو. آدمی به کردار خویش شبیه است، از کوزه نیز همان تراود که در اوست.

ای عاشق و زاهد از تو در ناله و آه

نزدیک تو و دور ترا حال تباه

کس نیست که از تو جان تواند بردن

آن را به تغافل کشی این را به نگاه

از آنجا که تجانس و شباهت، از پایه های دوستی و مهربانی است، بسیاری خرد و فضل بایسته آرد که خردمند و فاضل کم دوست و یار بود.

زیرا وی چون خود و شبیه خویش جوید و شبیه وی از خرد و فضل، کمتر از اضدادشان یعنی نادانان وکودنان باشند.

چرا که گزیده از هر جنسی کم بود و از این روست که صاحبان فضل را یاران اندکند و نادانان را یار بسیار است.

پیش تر از مرتبه ی عاقلی

غافلئی بود خوش آن غافلی

ای برده به چین زلف تاب دل من

وی کشته به سحر غمزه خواب دل من

در خواب مده رهم به خاطر که مباد

بیدار شوی زاضطراب دل من

ابن مسعود گفت: دو چیز هلاک آورد: یاس و خودبینی.

عارفی گفت: این دو با هم جمع است. چه نیکبختی جز به سعی و طلب نبود و مایوس از فرط یاس نکوشد و خودبین نیز از خودبینی نکوشد.



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور