گنجور

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » عشق داند » ادامه ساز و آواز (گوشه ی دشتستانی، خسرو شیرین، دشتستانیات)

محمدرضا شجریان » گلبانگ شجریان (دولت عشق) » ساز و آواز (سه تار)

حسام الدین سراج » ماه نو » ماه نو

علیرضا افتخاری » صدایم کن » آواز دو بیتی ۳

گلهای صحرایی » شمارهٔ ۵۲ » (شور) (۰۵:۴۱ - ۰۷:۳۶) ترانه سرا: باباطاهر خواننده آواز: عبدالوهاب شهیدی مطلع شعر آواز: عزیزم کاسه چشمم سرایت وای سرایت

یک شاخه گل » شمارهٔ ۲۶۰ » (دشتی) (۱۹:۱۲ - ۲۱:۰۹) خواننده آواز: عبدالوهاب شهیدی سراینده شعر آواز: باباطاهر مطلع شعر آواز: عزیزم کاسه چشمم سرایت وای سرایت

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علی محمد نوشته:

سلام علیکم.
گمان کنم مصرع سوم اینچنین است: از آن ترسم که غافل پا نهی باز

👆☹

محمد نوشته:

سلام
مصرع سوم این چنین است:
از آن ترسم که غافل نهی پای

👆☹

سید نوشته:

تغییر “نشنید” به “نشیند” در بیت دوم-مصرع دوم

👆☹

عباس نوشته:

خداوند باباطاهرراباانبیاءمهشور کند
بااین شهرها باید زندگی کرد وبه خود بالید که باباطاهر از دیار ایران است

👆☹

امین کیخا نوشته:

عباس جانم درود بر تو من هم همیشه به نگارشم غلت ( غلط) راه پیدا می کند اما این بار ناراحتم زیرا بیم ان می رود که بابا طاهر با دعای شما بجای محشور مهشور گردد و ان نه کار خوبیست .

👆☹

شمس الحق نوشته:

مردمان را مرنجان دوست خوبم دکتر کیخای عزیزم . این کار موجب فراری دادنشان میشود . تو که خود استاد سخنی استاد . این بیت فردوسی بزرگ هرگز شامل حال تو نمیشود جان دل . آنرا بعنوان یک افتخار و عزت ادبستان پارسی میگویم تا مردمان بدانند ما ایرانیان چه کسانیم :
میازار موری که دانه کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل / که خواهد که موری شود تنگدل

👆☹

واحد نوشته:

شمس الحق عزیز شما که اون بنده خدا رو نابود کردی! اگه آقای کیخا بهش حمله کرد شما نابودش کردید.

من هم “از آن ترسم که غافل پا نهی باز” شنیدم

👆☹

امامی نوشته:

با سلام و خسته نباشید.
فکر کنم در مصرع اول کلمه عزیزم(با ضمه بروی ز) بجای عزیزا درست تر باشه.
عزیزم کاسه چشمم سرایت …..

👆☹

ناشناس نوشته:

سلام به همه ی علاقه مندان و زحمت کشان این سایت. قبلا سید اشاره کرد که “نشنید” به “نشیند” در بیت دوم-مصرع دوم بهتر است تصحیح شود. البته من فقط میخواهم یاد آوری کنم که کلمه ی (نشنید) شکل منفی از شنیدن است و بنظر درست نمی آید.

👆☹

علی بهزاد نوشته:

باسلام وتبریک شب یلدا:
فکرمی کنم درستش اینجوری باشد:
عزیزوم خانه چشموم سرایت
میون هردوچشموم جای پایت
از آن ترسوم که غافل پاگذاری
نشیندخارمژگانوم به پایت

👆☹

دانا نوشته:

عزیزُم کاسه ی چشمُم سرایِت
میون هر دو چشمُم جای پایِت
ازون ترسُم که تو غافل نهی پا
نشینه خار مژگونُم به پایِت

👆☹

دانا نوشته:

با عرض پوزش مجدداً اصلاح می کنم:
عزیزُم کاسه ی چشمُم سرایِت
میون هر دو چشمُم جای پایِت
ازون ترسُم که تِه غافل نهی پا
نشینه خار مژگونُم به پایِت

👆☹

رسول نوشته:

عزیزوم کاسه ی چشموم سرایت
میون هر دو چشموم جای پایت
از او ترسم که غافل پا نهی باز
نشینه خار مژگونوم به پایت

👆☹

7 نوشته:

شعر سعدی و فردوسی:
بیت:سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
که از بوستان است و حکایت ۱۴ از باب دوم

یکی سیرت نیکمردان شنو
اگر نیکبختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش
به ده برد انبان گندم به دوش
نگه کرد و موری در آن غله دید
که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید
ز رحمت بر او شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش
پراکنده گردانم از جای خویش
درون پراکندگان جمع دار
که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه‌کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی به پایش در افتی چو مور
درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
نبخشود بر حال پروانه شمع
نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است
تواناتر از تو هم آخر کسی است
و اما درباره بیت دوم که بر سر آن اختلاف است و در گنجور هم نیست و از زبان ایرج به برادرش تور است که آهنگ کشتن او دارد.
فریدون را سه پسر بود; سَلم، تور و ایرج که کهترین بود و دلیرترین فریدون قلمرو پادشاهیش را میان آنها پخش و بخش کرد،روم و خاور از آن سلم ، ترک و چین از آن تور و ایران و عربستان سهم ایرج شد.
سلم و تور،به سهم خویش بسنده نکرده و بر فریدون پیر خرده گرفته،پیکی را روانه کرده و به او پیام دادند که
نجستی جز از کژّی و کاستی
نکردی به بخش اندرون، راستی
و تو دو پسر بزرگتر را بر پسر کوچک برتری دادی و نزدیک خود نگهداشتی و ما دو بزرگتر را دک و به جاهای دور فرستادی و تهدید کردند که لشکری گرزدار فراهم میکند و از ایران و ایرج دمار برآرد.
فریدون با اینکه از رفتار دو پسر خود خشمگین شده بود با فرستاده آنها به نرمی رفتار کرد و آن دو را پند پدرانه داد که دست از این کینه توزی بردارند.سپس ایرج را فراخواند و او را از تهدید برادران آگاه کرد.
ایرج گفت مرا کینه جویی نشاید و بدون سپاه پیش برادرانم میرود که دنیا آن اندازه نیزرد که بدو رشک برند.پدر که در دل ترس داشت با اینهمه او را آفرین داد و نامه ای به دو پسر نوشت که ایرج را پذیرا شوند که او از میان برادران و تخت پادشاهی برادران را برگزید.
ایرج دست تنها روانه شد.سپاه سلم و تور چنان مهربانانه و دوستانه با ایرج روبرو شدند و از او به نیکی نام میبردند که ترس و کینه در برادران زبانه کشید.گفتند چگونه است که این دو سپاه با هم یکی شده گویی که ایرج فرمانده آن سپاه است.تور بدمهری پیشه کرد و پرخاشگری و ایرج نرمخویی و گفت:
نه تاج کیانی میخواهد نه گاه شاهی،نه نام نه سپاه،نه ایران نه چین.
بزرگی که فرجام او تیرگی است
بر آن مهتری بر، بباید گریست
مرا تخت ایران اگر بود زیر
کنون گشتم از تاج و از تخت سیر
سپردم شما را کلاه و نگین
مدارید با من شما نیز کین
با هر سخن ایرج تور بیشتر آشفته میشود و ناگهان با خشم بسیار از جای کنده شد و گرز زرین را به هوا برد.
ایرج ازو امان خواست ولی تور پر از کینه بود و بیشتر با دلی پر خشم و سری پر ز باد جوشان جوشان گشت.
ایرج گفت:
مکن خویشتن را ز مردم کشان
کزین پس نیابی خود از من نشان
پسندی و همداستانی کنی
که جان داری و جان ستانی کنی
(((میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است)))
به خون برادر چه بندی کمر
چه سوزی دل پیرگشته پدر
جهان خواستی، یافتی خون مریز
مکن با جهاندار یزدان ستیز
و کرد آنچه نباید میکرد:
یکی خنجر از موزه برکشید
سراپای او چادر خون کشید
فرود آمد از پای سرو سهی
گسست آن کمرگاه شاهنشهی
تور سر بریده ایرج را پر از مشک کرد و نزد پدر(فریدون) فرستاد.
فریدون سرای پادشاهی را برای پیشواز ایرج آراسته و چشم براه. رامشگران و رودنوازان گرد هم آمده بودند که ناگهان شتری پدیدار شد با سواری که تابوتی زرین در دست داشت و سری پنهان در ابریشم.
ز تابوت چون پرنیان برکشید
بریده سر ایرج آمد پدید
فریدون بسیار گریست و تخت بی (سر) شاه دید.
برافشاند بر تخت خاک سیاه
به کیوان برآمد فغان سپاه
همی سوخت کاخ و همی خست روی
همی ریخت اشک و همی کند موی
گلستانش برکَند و سروان بسوخت
به یکبارگی چشم شادی بدوخت
سراسر همه کشورش مرد و زن
به هر جای کرده یکی انجمن
همه دیده پر آب و دل پر زخون
نشسته به تیمار و درد اندرون
چه مایه چنین روز بگذاشتند
همه، زندگی مرگ پنداشتند
https://ganjoor.net/ferdousi/shahname/fereydoon/sh10
https://ganjoor.net/ferdousi/shahname/fereydoon/sh11

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام