آن یکی دیوانه بر گوری بخَفت
از سرِ آن گور یک دم مینرفت
سائلی گفتش: «که تو آشفتهای
جملهٔ عمر از چه اینجا خفتهای
خیز سوی شهر آی، ای بیقرار!
تا جهانی خلق بینی بیشمار»
گفت: «این مُرده، رهم ندهد به راه
هیچ -میگوید- مرو زین جایگاه
زآنکه از رفتن رهت گردد دراز
عاقبت اینجات باید گشت باز
شهریان را چون به گورستانست راه
من چه خواهم کرد شهری پرگناه
میروم گریان چو میغ از آمدن
آه از رفتن! دریغ از آمدن!»
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، یک دیوانه کنار گوری خوابیده و از آنجا تکان نمیخورد. فردی به او میگوید که چرا اینجا نشستهای و پیشنهاد میکند به شهر برود تا دنیا و مردم را ببیند. دیوانه جواب میدهد که مرده او را اجازه رفتن نمیدهد و میگوید که اگر برود، راهش طولانیتر میشود و در نهایت باید دوباره به همین جا برگردد. او حسرت رفتن و درد بازگشت را احساس میکند و از وضعیت زندگی شهری پر از گناه ناراضی است.
هوش مصنوعی: دیوانهای بر روی قبر خوابیده بود و از آنجا حتی برای یک لحظه هم برنمیخاست.
هوش مصنوعی: سوالی از او پرسید: «چرا در تمام عمر اینجا بیخبر و بیهیجان خوابیدهای؟»
هوش مصنوعی: برو به سوی شهر، ای دلنگران! تا جهانی از انسانها را ببینی که بسیارند.
هوش مصنوعی: گفت: «این مرده به من اجازه نمیدهد که از اینجا بروم، به من میگوید که از این مکان نرو.»
هوش مصنوعی: چون مسیرت طولانی میشود، در نهایت باید به اینجا برگردی.
هوش مصنوعی: وقتی که مردم شهر در گورستانها هستند و به خواب ابدی رفتهاند، من چه باید بکنم در میان شهری که پر از گناه است؟
هوش مصنوعی: در حال حرکت به سوی مقصدی هستم و از شدت احساساتم اشک میریزيم، مانند ابر که از باریدن مینالد. از آمدن خودم ناراحتم و بخاطر رفتن هم غمگین هستم! افسوس که آمدن من بود!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.