گنجور

 
عطار نیشابوری

می‌آمد و بر زلف شکن می‌انداخت

ناخورده شراب، خویشتن می‌انداخت

پنهان ز رقیبی که همه زهر نمود

از لب شکری به سوی من می‌انداخت