گنجور

 
 
عطار

تا کی طلبم ز هر کسی پیوستت

یک ره تو طلب اگروفائی هستت

چون بر دل همچوآتشم دست تراست

دستی برنه گرچه بسوزد دستت

مولانا

مست است دو چشم از دو چشم مستت

دریاب که از دست شدم در دستت

تو هم به موافقت سری در جنبان

گر زانکه سر عاشق مستی هستت

فیض کاشانی

در عهد صبی کرد جهالت پستت

ایام شباب کرد غفلت مستت

چون پیر شدی رفت نشاط از دستت

کی صید کند مرغ سعادت شستت

واقف لاهوری

در دور کمانداری چشم مستت

پیکان خورده است عالمی از دستت

قربان شومت بگو که من از چه گناه

شرمندهٔ یک تیر نیم از شستت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه