شد مگر محمود در ویرانهای
دید آنجا بیدلی دیوانهای
سر فرو برده به اندوهی که داشت
پشت زیر بار آن کوهی که داشت
شاه را چون دید، گفتش دورباش
ورنه بر جانت زنم صد دور باش
تو نهای شاهی، که تو دون همتی
در خدای خویش کافر نعمتی
گفت محمودم، مرا کافر مگوی
یک سخن با من بگو، دیگر مگوی
گفت اگر میدانیی ای بیخبر
کز که دور افتادهای زیر و زبر
نیستی خاکستر و خاکت تمام
جمله آتش ریزیی بر سر مدام
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: محمود در ویرانهای با دیوانهای بیدل روبرو میشود که در اندوهی عمیق به سر میبرد. شاه وقتی او را میبیند، به او هشدار میدهد که دور باشد، زیرا نمیخواهد آسیبی به او برساند. دیوانه به محمود میگوید که او را کافر ننامد و از او درخواست میکند که فقط یک کلام درست بگوید. دیوانه سپس به محمود میگوید که اگر میداند که از چه چیزی دور افتاده، باید بداند که او در نهایت چیزی جز آتش و خرابی نیست و خاکستر نیست بلکه آتشافروزی است در زندگیاش.
هوش مصنوعی: شاید محمود در یک خرابهای دید که آنجا یک دیوانه بیدل وجود دارد.
هوش مصنوعی: سرش را به خاطر اندوهی که حس میکرد پایین انداخته و بار سنگینی که بر دوش داشت، او را به شدت تحت فشار قرار داده است.
هوش مصنوعی: هنگامی که شاه را دید، گفت: از دور دور شو، وگرنه جانت را به خطر میاندازم.
هوش مصنوعی: تو شاهی نیستی، بلکه به خاطر کمتری در مقام خود، نسبت به خداوند، به نعمتهایی که به تو داده شده، بیاعتنا هستی.
هوش مصنوعی: محمود گفت: «از من به عنوان کافر یاد نکن؛ فقط یک بار با من صحبت کن و دیگر ادامه نده.»
هوش مصنوعی: اگر میدانی که از چه کسی دور افتادهای، پس بدان که در وضعیت ناگواری قرار داری و از حقیقت بیخبری.
هوش مصنوعی: تو وجود حقیقی نداری و فقط مانند خاکستر هستی، با این حال هر لحظه شعلهی آتش را بر سر میریزی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.