گنجور

 
عطار نیشابوری
 

بود شبلی را ریاضت در جهان

بر طریق اولیای آن زمان

نامه زهد و عبادت داشت او

سنت احمد فرو نگذاشت او

بود او رادش همه ذکر الاه

بود اندر ملک معنی پیر راه

گاهگاهی مجلسی میداشت او

دانهٔ عرفان بمعنی کاشت او

خلق بسیاری مرید او شدند

همچو چشمه جانب آن جوشدند

شیخ یک روزی بمجلس رفته بود

او بمردم در سخاوت گفته بود

اندر آن مجلس یکی قد کرد راست

او ز شیخ راه حق چیزی بخواست

شیخ را در خاطر آمد این نخست

گو بود مرد جوان و تن درست

آن تواند کسب کردن در جهان

خود سؤالش نیک نبود این زمان

این مذلت را چرا بر خود نهاد

او مگر از گفت خود آمد بیاد

شیخ با او گفت خود بنشین ز پای

حاجتت را خود روا سازد خدای

چون بخانه رفت شیخ و کرد خواب

دید در خواب اندر آن شب بی‌حجاب

یک طبق در پیش او سرپوش داشت

گفت درویشی و آن را گوش داشت

کی تو شیخ دهر این را نوش کن

آنچه پختی نوش و پس خاموش کن

چونکه سر پوشش از آن سر برگرفت

شیخ از آن حالت چو آتش در گرفت

دید سائل را که مرده در طبق

حیرتش رو داد آخر زین سبق

گفت با آنکس که این آورده بود

خود مرا کی رغبت این مرده بود

من نخوردم در همه عمر ای امین

لحم مرده از کجا بود این چنین

گفت دی اندر میان مردمان

لحم مرده خوردی و کردی نهان

گفت با خود شیخ دی این مرد را

کرده بودی غیبتی تو در خلا

تا باو لطفی نکردی غیر از این

لقمهٔ تو این زمان باشد چنین

خورد تو این باشد و کرد آنچنان

بوی جنّت خود نیابی در جهان

شیخ از آن هیبت زخود بیزار شد

زین معانی واقف اسرار شد

رفت از خانه برون از بهر او

شد روان هر سو به گرد شهر او

دید او را بر لب دجله حزین

یک دو ترّه پیش او بُد بر زمین

آب می‌آورد ترّه پیش او

می‌گرفت آن ترّه را از آب جو

قوت خود کرده ز ترّه در جهان

تا نیابد انفعال از این و آن

شیخ چون استاد پیشش یک دمی

سر برآورد ونگه کردش همی

گفت ای شیخ زمانه توبه کن

غیبت سرگشتگان دیگر مکن

آنچه دی اندیشه کردی بهرما

توبه کن تا خود دهد حقت عطا

بعد ازین تو یقبل التّوبه بدان

عن عباده از کلام حق بخوان

شیخ گفتا توبه کردم این زمان

عفو فرما جرم ما را ای جوان

عفو کرد او جرم را از شیخ دین

خود نیفکند آن سخن را بر زمین

گفت باید خویش را آگاه داشت

در همه دلها بمعنی راه داشت

تو مکن غیبت که یابی محنتی

بلکه در خاطر نیاری غیبتی

ای برادر فکر کار خویش کن

درّ معنی را نثار خویش کن

با همه کس باطن خود نیک دار

غیبت دانا مکن تو اختیار

ای پسر از خفتن و خوردن گذر

تا به جنّت بر تو بگشایند در

تا شوی در باب جنّت راهبر

پی در این معنی به کوی شاه بر

باب جنّت غیر حیدر نیست کس

یا امیر این دم بفریادم برس

زآنکه جنّت را توئی آن باب خیر

میکنی در عالم معنی تو سیر

گر توئی مولای حیدر درجهان

توبه کن از غیبت و عیب کسان

ای برادر تو زغیبت در گذر

تا نبینی در دو عالم صد ضرر

هر که او غیبت کند عطّار را

می‌خورد لحم ددو مردار را

من سخن از دانش او گفته‌ام

در چنین راهی نه به او رفته‌ام

رو تو راه دیگران را پیش گیر

وانگهی شیطان ملعون خویش گیر

گر تو این دم راه شیطانی روی

خود یقین میدان که شیطانی شوی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.