گنجور

 
عطار نیشابوری
 

نفس با من همی گوید نهانی

که چون افتاد آدم را عیانی

نفس با من همی گوید که چون بود

که شیطانش بگندم رهنمون بود

نفس با من همی گوید همی باز

که چون بُد در عیان انجام و آغاز

نفس با من همی گوید یقینش

که چون بُد اوّلین و آخرینش

نفس با من همی گوید عیانی

که من بنواختم لیکن تو دانی

نفس با من همی گوید یقین دوست

که ایندم در دمِ من از دم اوست

چو دم اندر دمت اینجا دمیدم

یقین بر کام دل اینجا رسیدم

از آن دم دمدمم آدم نماید

دل عشّاق کلّی میرباید

دل عشاق پردرد است از یار

نمیگنجد در این دم هیچ اغیار

دل آن دم کآمدم از چاه بر جاه

نمودم سرّ خود با حیدر آنگاه

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.