میان کشتی آنجا بود پیری
بمعنی و بصورت بی نظیری
بقدر خویشتن واصل بدش او
همه اسبابها حاصل بدش او
میان جمله مردان بود او مرد
در آن کشتی که بودش صاحب درد
سفر کرده بسی دانسته اسرار
گرفته سالها او انس دلدار
بمعنی برتر از هر دو جهان بود
ز عشق و عقل او صاحب بیان بود
ز درد عشق جانان باخبر بود
ز دید جزو و کل صاحب نظر بود
همی در عین اعیان بود با یار
که کرده بد سفرها نیز بسیار
علوم علم جان حاصل بکرده
وز آنجا گاه خود واصل بکرده
ره جانان سپرده بود آن پیر
در آن شرح پسر میکرد تأخیر
زمانی صبر کرد و گشت خاموش
دلش از شوق چون دریا زنان جوش
خوشش میآمد آن اسرار جانان
ز پیدایی نمودی خویش پنهان
همی دید و گمانش در یقین بود
که در عشق ازل او راه بین بود
همی دانست سرّی هست او را
که میگفت از حقیقت آن نکو را
همی دانست و میدیدش نمودار
که میگفت او همی در عین اسرار
دل آن پیر معنی موج جان زد
به یک دم او دم شرح و بیان زد
نظر کردش بسوی آن پسر گفت
که این معنی که گفتست و که اشنفت
نکو میگویی ار هستی خبردار
مشو بیهوش وز ما تو خبردار
ترا شد این مسلّم تا بدانی
که جوهر سوی دریا میفشانی
ترا شد این مسلّم در حقیقت
که می جوئی ره عین طریقت
ترا شد این مسلّم راز و گفتار
که داری در حقیقت حق پدیدار
ترا شد این مسلّم سرّ عالم
که دم از حق زدی اینجا دمادم
ترا شد این مسلّم در نهانی
که گفتی این همه شرح و معانی
دم وحدت زدستی بیشکی تو
که دیدستی مر این دریا یکی تو
دم وحدت زدی از راه مستی
در این کشتی مرا انباز گشتی
دم وحدت زدی و جان جانی
توئی در جان من صاحب معانی
دم وحدت زدی و گوش کردم
دل و جان در برت بیهوش کردم
دم وحدت زدی و کائناتی
ولیکن این زمان عین صفاتی
دم وحدت زدی و جمله هستی
که پنداری بت صورت شکستی
دم وحدت زدی و یار مائی
گره از کار من این دم گشائی
دم وحدت زدی ودیدمت کل
دمی فارغ شدم از رنج و از ذل
دم وحدت زدی و بی نشانی
همه اسرار معنی میفشانی
دم وحدت زدی ازنقش دریا
توئی در هر دو دریا دوست یکتا
دم وحدت زدیّ و جان ببردی
به معنی بس بزرگی گرچه خردی
دم وحدت زدی و دل ربودی
یقین دانم که ما را بود بودی
دم وحدت زدی در عقل رفتم
ز تو اشنفتم و هم با تو گفتم
دم وحدت تو داری که خدائی
چرا از دید ماتو میجدائی
چوداری جزو و کل در دید دلدار
منم از جان ترا اینجا خبردار
ترا میدانم و آنجات دیدم
در این دریا در آن دریات دیدم
تو دریائی و دریا قطرهٔ تست
تو خورشیدی و عالم ذرّهٔ تست
تو دریائی و جان جوهر نمودی
چرا جوهر ز چنگ خود ربودی
تو دریائی و هستی عین کشتی
نبد جائی که آنجاگه نگشتی
همه ذرّات عالم مست ذاتت
نمودار آمده اندر صفاتت
همه ذرّات جویان تو هستند
از این خمخانه دیرتو مستند
همه ذرّات عالم گشته جویان
ترا در وحدت کل جمله گویان
همه ذرّات اندر گفتگویند
توئی در جمله و جمله تو جویند
همه ذرّات میدانند بتحقیق
که از تو یافتند این عین توفیق
همه ذرّات میبینند دیدت
شدند از جان بکلی ناپدیدت
همه ذرّات مستند و سر از پای
نمیدانند رفته جمله از جای
کجا کانجا نباشد دیدن تست
همه گفت تو و بشنیدن تست
کجا اینجا نه هستی و ندیدند
چرا کاندر نمودت ناپدیدند
کجائی این زمان اندر دل و جان
در این کشتی نمودی راز پنهان
چو پیدائی چرا پنهان شوی تو
چو با من هستی جانان شوی تو
چگونه یافتم بر گوی با من
بیانی گوی با من سخت روشن
بسی کردم سفر زان سوی دریا
ز بهر دیدنت ای جان جانها
بسی کردم سفر در چین و ماچین
ز بهر رویت ای خورشید ره بین
بسی گردیدم و دریافتم هان
مرا این دم از این صورت تو برهان
بسی با سالکان این ره سپردم
که تا موئی ز وصلت راه بردم
بسی با سالکان گردیدم ای جان
نمود عشق اینجا دیدم ای جان
بسی گشتم بسی دیدم کسانت
شدم خاک قدوم رهروانت
بسی سودای تو اینجای پختم
هنوز از خام کاری نیم پختم
بسی در دیدن رویت بگشتم
بسی دریا بسی صحرا بگشتم
بسی با واصلان تقریر گفتم
همه از آیت و تفسیر گفتم
بسی سر بر سر زانو نهادم
ز پای خود به زانو درفتادم
بسی اندر چله سی پاره خواندم
ز خان و مان کنون آواره ماندم
بسی با رِند در میخانهٔ تو
نشستم این زمان دیوانهٔ تو
بسی گفتم و بسیاری شنودم
دمی از جستجو فارغ نبودم
بسی کردم اینجاگه طلب باز
که تادیدم ترا این جایگاه باز
کنون وقتست اگر ما رو نمائی
جهان جان توئی و هم خدائی
کنون سی و سه سالست ازنمودار
که یک شب دیدمت در خواب بیدار
نمود خود نمودی این چنینم
که امروزی ترا عین الیقینم
شده دید جمالت آشکاره
برویت جزو و کل گشته نظاره
در این دریا نمودت باز اوّل
کجا باشد صفات تو مبدّل
تو داری و تو دانیّ و تو گوئی
توئی شاه و تو سلطان نکوئی
نمیداند پدر ذاتت تمامی
که از تو یافتست او نیکنامی
نمیداند پدر اسرارت ای جان
که پیدائی بصورت لیک پنهان
بمعنی برتر از جانی و صورت
ترا دادند دیدار حضورت
توئی معنی و صورت دیدن تست
عیان گفتار من بشنیدن تست
توئی جان و جهان عالم دل
که بگشائی تمامت راز مشکل
توئی منصور تا دانی که دانم
که جز دیدار تو چیزی ندانم
توئی منصور صوری در همه دم
تو هستی دادهٔ در عین عالم
توئی منصور کز حدّ جلالت
نداند هیچکس جز خود کمالت
توئی منصور در عین حضوری
که نزدیکی بجمله لیک دوری
توئی منصور و در عین لقائی
سپر گشته تو در عین بلائی
ترا بسیار برهانست اینجا
که دیدت دید جانانست اینجا
حقیقت برتر از کون و مکانی
که هم جسمی و بیشک جان جانی
ترا بیشک حقیقت حق شناسم
که از دید تو با شکر و سپاسم
ترا بیشک حقیقت شد مسلّم
توئی نور جهان و جسم آدم
خدا داری درون دل بتحقیق
تو بردی گوی از میدان توفیق
خدا داری حقیقت در درونت
خدا باشد حقیقت رهنمونت
تو بنمودی رخ اندر عالم جان
تو هستی در بهشت آدم جان
تو بنمودی حقیقت روی ما را
تو آوردی همه در کون ما را
تو جانی و جهان هم سایهٔ تست
تو نوری شمس همچون سایهٔ تست
تو روحی و دل و جان رهبر آمد
که بودت جَست از خود بر درآمد
کنون چون دیدمت بنمای رخسار
که تا کلّی شوی بر من پدیدار
از این دریا که افتادم یقین من
ترا دیدم کنون عین الیقین من
از این دریا تو داری جوهر نور
ترا دانسته است اینجای منصور
از این دریا حقیقت کل تو داری
نمود عالم و هم دل تو داری
از این دریا مرا دل گشت بیهوش
چو کردم عین تحقیق ترا گوش
بدانستم یقین کان خواب دیدم
ترا در کشتی اندر آب دیدم
تو ما را رهنمائی این زمان زود
که دیدارت مرا دیدار بنمود
مرا کن واصل و صورت برانداز
مرا مانند شمعی تو بمگداز
مرا کن واصل اندر عین دریا
سر تختم رسان اندر ثرّیا
مرا واصل کن و جانم توئی بس
در این غرقاب جان فریاد من رس
مرا واصل کن و پرده برافکن
که نور تست در آفاق روشن
مرا واصل کن اندر دید دیدار
که دارم از تو کلّی عین اسرار
مرا واصل کن و جانم رها کن
مرا کل ابتدا و انتها کن
مرا واصل کن و کل وارهانم
که میبینم توئی جان و جهانم
مرا از وصل خود یک ذرّه بنمای
چرا اندازیم از جای بر جای
مرا از وصل جانان شاد گردان
دل و جانم بکل آبادگردان
مرا از وصل جانان رخ نمودی
گره این لحظه از کارم گشودی
مرا از وصل خود گردان فنا تو
که تا بینم ز تو عین بقا تو
چو بنمودی جمال اندر جمالت
برون آور مرا هان ازوبالت
جلالت یافتم طاقت ندارم
تو گوئی این زمان من پایدارم
کنون من پایدارم گر بگوئی
ندانم کاین زمان با من چگوئی
رهی بگذاشته و استاده اینجا
نمود من در اینجا داده غوغا
عیانی در دل و در جان گرفته
حقیقت کفر با ایمان گرفته
ز ایمانم ملال آمد بیکبار
شدم کافر حجاب از پیش بردار
ز وصلت کافری دارم چگویم
در این میدانِ تو مانند گویم
عنان عقل از دستم برون شد
چو دریا این دلم پر موج خون شد
عنان عقل از دستم شد ای جان
کنون از دیدن تو مستم ای جان
عنان عقل رفت و عشق آمد
مرا کل ازنهاد خویش بستد
عیان عشق دیدم از نمودت
یقین من خویش دیدم دید دیدت
عیان عشقی و دریای نوری
عجب در عشق اینجاگه صبوری
خدایا بیش از این چیزی ندانم
ز بعد صورت و معنی بیانم
ندانم جز خدایت آشکاره
گر این مردم کنندم پاره پاره
ندانم جز خدایت در همه من
توئی قلب و توئی جان و توئی تن
توئی افلاک و انجم در نمودار
توئی بنموده رخ از چرخ دوّار
توئی ماه و توئی خورشید جانها
که پیدا میکنی سرّ نهانها
توئی عرش و توئی فرش و توئی لوح
که جانها رادهی در عین تن روح
توئی عین قلم چون کل نوشتی
نمود جسم را از طین سرشتی
توئی کرسی و دائم در خروجی
که در عین همه ذات البروجی
توئی عین بهشت و عین ناری
چرا با ما دمی در دم نیاری
توئی آتش توئی در جملگی باد
که از تو شد جهانِ عشق آباد
توئی آب و توئی دیدار در خاک
نمود صنع خود در عالم پاک
توئی هستی در این دریای جوهر
نمودی از نمود هفت اختر
توئی کوه و زکان گوهر نمائی
که جان را اندرو رهبر نمائی
توئی اصل و نمودِتست دیدار
کنون اسرار کل ما را پدیدار
نمودخود نما اینجا بتحقیق
که گفتم از تو بیشک راز توفیق
توئی دید بهشت و عین یاری
چرا بابا دمی دردم نیاری
جوابم ده که گفتار از تو دارم
نهانم کن که انوار از تو دارم
جوابم ده چرا خاموش هستی
توئی دریا منم در عین مستی
بیانم کن که اصل واصلانی
مرا برگوی این راز نهانی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، یک پیر خردمند در کشتی حضور دارد که در مسائل عمیق عشق و معرفت تجربه و دانشی چشمگیر دارد. او سالها در سفرهای معنوی بوده و به اسرار عالم پی برده است. در دل او شوق و عشق به حقیقت وجود دارد و او از معانی عمیق عشق سخن میگوید.
این پیر به جوانی مینگرد و او را به شناخت حقیقت دعوت میکند، و به او میگوید که در عشق و جستجوی معنای وجود باید بیدار و آگاه باشد. او از جوان میخواهد تا به جوهر حقیقی هستی و واحد بودن آن پی ببرد و به یادش میآورد که همه چیز در ذات خویش در پی او است.
متن بیانگر جستجوی روحانی و رسیدن به وحدت وجود است، جایی که حقیقت نهان به وضوح در میآید و همه موجودات به نوعی به یکدیگر مرتبطاند. پیر همچنین از عشق و جستجوی جانان سخن میراند و به نوعی عشق را نیروی محرکه همه موجودات و کل عالم معرفی میکند. در پایان، او از خداوند و حقیقت هستی به عنوان منبع همه چیز یاد میکند و از او میخواهد که پردهها را کنار بزند و حقیقت را آشکار کند.
به طور کلی، این متن تاکید بر جستجوی حقیقت و وحدت در عشق و معرفت دارد و به ارتباط عمیق بین شخصیتهای آن اشاره میکند.
هوش مصنوعی: در وسط کشتی، فردی بسیار پیر و با ظاهر منحصر به فرد حضور داشت.
هوش مصنوعی: انسان باید به اندازهی خود تلاش کند و از امکانات و منابعی که در اختیار دارد استفاده کند تا به هدفهایش برسد.
هوش مصنوعی: او در میان همه مردان، انسانی واقعی و شجاع بود، مانند کسی که در کشتیای که مالک آن در رنج و مشکلات بود، حضور داشت.
هوش مصنوعی: او سالها در سفر بوده و رازهای زیادی را درک کرده و فهمیده است، و از این مدت دوری، دلش به یاد محبوبش به شدت تنگ شده است.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق و داناییاش، آنچنان مقام و ارزشی دارد که فراتر از دو جهان است. او به واسطه این اوصاف، قدرت بیان و سخنوری فوقالعادهای دارد.
هوش مصنوعی: درد عشق معشوقه باعث آگاهی او از همه چیز شده بود و او به درک عمیق و جامع از جزئیات و کلیات دست یافته بود.
هوش مصنوعی: در عین اینکه با یار خود در کنار هم هستیم، همچنان سفرهای زیادی را نیز پشت سر گذاشتهایم.
هوش مصنوعی: دانشها روح زندگی را به ارمغان میآورند و از همین جا انسان به مقام و جایگاه خود دست مییابد.
هوش مصنوعی: آن پیر، راز و راه رسیدن به محبوب را به پسر سپرده بود، ولی پسر همچنان در ادامه این راه تاخیر میکرد.
هوش مصنوعی: مدتی سکوت کرد و دلش از شوقی عظیم مانند دریا به جوش و خروش درآمد.
هوش مصنوعی: او از اینکه رازهای معشوقش را به نمایش بگذارد و در عین حال خود را پنهان کند، لذت میبرد.
هوش مصنوعی: او همواره میدید و به یقین اعتقاد داشت که در عشق ازلی، او راهی را یافته است.
هوش مصنوعی: او میدانست که رازی در دل دارد، اما میگفت که حقیقت آن را نمیتواند بیان کند.
هوش مصنوعی: او به خوبی میدانست و آن را به وضوح میدید، در حالی که او خود را در حال بیان اسرار میدید.
هوش مصنوعی: دل آن انسان بزرگوار به یک لحظه از شدت احساس زنده شد و شروع به گفتن داستان ها و توضیحات کرد.
هوش مصنوعی: او به سمت آن پسر نگاه کرد و گفت: «این مطلبی که او گفت، کدام یک از شما را میشناسد؟»
هوش مصنوعی: اگر آوردهای از خوبیها میگویی، خبر دار باش که در حالت بیخبری نمان. از ما در این زمینه آگاه شو.
هوش مصنوعی: اینجا اشاره به این است که تو به خوبی آموختهای که نباید از ارزشهای واقعی خود به آسانی بگذری و آنها را در راه بیارزش هدر دهی.
هوش مصنوعی: تو به این موضوع اعتقاد پیدا کردهای که در واقعیت، در جستجوی راه واقعی هستی.
هوش مصنوعی: اینکه تو برای خودت یک حقیقت روشن و مشخص داری، به این معناست که راز و سخن تو در واقعیت نمایان شده است.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که شما به عنوان شخصی که حقیقت را بیان کردهاید، به طور مرتب بر جنبههای واقعی و عمیق زندگی تأکید میکنید. با اعلام حقایق، نگاه شما به جهان متفاوت و عمیقتر میشود و این برای شما یک اصل و حقیقت مسلم است.
هوش مصنوعی: این موضوع برای تو به وضوح مشخص شده است که هر آنچه گویی دارای معانی و تفسیرهای عمیق است.
هوش مصنوعی: وقتی که زمان اتحاد و نزدیکی فرا میرسد، تو که این دریا را دیدهای، یقینا تنها یک نفر هستی.
هوش مصنوعی: به واسطهٔ حال خوشی که داشتی، نام وحدت را بر زبان آورده و در این کشتی زندگی، من را همسفر و همراه خود کردهای.
هوش مصنوعی: با آمدن تو، روح و زندگی من تازه میشود و تو در وجود من هستی، همانطور که معانی و مفاهیم در وجود خود دارند.
هوش مصنوعی: زمانی که صدای هماهنگی و اتحاد تو را شنیدم، تمام وجودم را به تو سپردم و به حالت بیهوشی در آغوشت درآمدم.
هوش مصنوعی: تو همزمان با دم زدن در وحدت، تمام کائنات را به حرکت درآوردی، اما حالا در این زمان همه چیز تحت تأثیر عین صفات توست.
هوش مصنوعی: زمانی که به وحدت و یکپارچگی دست یافتی، تمام وجود را در آغوش گرفتی، گویی که مجسمهای را شکستهای و به حقیقتی جدید رسیدهای.
هوش مصنوعی: زمانی که تو به یاد یکتایی و اتحاد افتادی، ای یار، مشکل من را این لحظه حل کن و به من کمک کن.
هوش مصنوعی: وقتی که بوی وحدت و اتحاد را حس کردم و تو را دیدم، تمام نگرانیها و مشکلاتم از یادم رفت و از رنج و خاری رها شدم.
هوش مصنوعی: وقتی از عشق و یگانگی صحبت کردی، همه رازها و معانی را بدون هیچ نشانی برای ما روشن کردی.
هوش مصنوعی: وقتی که اخبار وحدت و یکپارچگی را منتشر میکنی، به این معنی است که تو در دل هر دو دریا وجود داری و در واقع، دوست و محبوبی هستی که در هر دو طرف این دریاها حاضر هستی.
هوش مصنوعی: تو با سخن وحدت، جان مرا به فرمان خود بردی، این معنا آنچنان بزرگ و عمیق است که حتی با کلمات ساده هم نمیتوان به خوبی آن را منتقل کرد.
هوش مصنوعی: زمانی که تو از همگرایی و وحدت سخن گفتی و دل مرا به دست آوردی، به خوبی میدانم که برای ما همیشه وجود داشتهای.
هوش مصنوعی: در لحظهای که به وحدت و یکپارچگی رسیدی، من از عقل و تفکر جدا شدم و حس کردم که تو را شناختم و همزمان با تو گفتگو کردم.
هوش مصنوعی: لحظهای از اتحاد و یکپارچگی تو برخوردار هستی که خود خداوندی. پس چرا از نگاه ما دوری میکنی؟
هوش مصنوعی: من در چشم معشوقم جزئی و کلی هستم و از عمق وجودم، نیازی به حضور تو را احساس میکنم.
هوش مصنوعی: من تو را میشناسم و در آن مکان تو را دیدم. در این دریا و در عمق آن دریا، تو را مشاهده کردم.
هوش مصنوعی: تو همانند دریا هستی و هر قطرهای از توست. تو مانند خورشید هستی و همه موجودات تنها ذرهای از تو به شمار میآیند.
هوش مصنوعی: تو مثل دریا هستی و جانت گرانبهاست. چرا این مروارید گرانبها را از دست دادهای؟
هوش مصنوعی: تو همچون دریا هستی و وجودت شبیه به کشتی است، اما جایی که باید در آنجا توقف کنی، هرگز در آنجا نبودهای.
هوش مصنوعی: تمامی ذرات جهان در وجود تو به تصویر درآمده و جلوهگر صفات تو هستند.
هوش مصنوعی: تمامی ذرات هستی به دنبال تو هستند و از این میخانهی کهن به عشق تو سرمست شدهاند.
هوش مصنوعی: تمام ذرات عالم به دنبال تو هستند و در وحدت، همه با یک صدای واحد به تو اشاره میکنند.
هوش مصنوعی: تمام ذرات عالم در حال گفتگو و تبادل نظر هستند و همه آنها به دنبالت میگردند.
هوش مصنوعی: همه اجزا و ذرات جهان به خوبی آگاهند که موفقیت واقعی از تو به دست آمده است.
هوش مصنوعی: تمام ذرات وجود تو را میبینند و از جان تو بهطور کامل ناپدید شدهاند.
هوش مصنوعی: همه موجودات و ذرات به هم پیوستهاند و هیچکدام نمیدانند که در کجا قرار دارند و از کجا آمدهاند. تمام آنها به طریقی دچار تغییر و جابجایی شدهاند.
هوش مصنوعی: جایی که تو نباشی، من نمیتوانم تو را ببینم. همه میگویند تو هستی و من فقط صدای تو را میشنوم.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که در این مکان، وجود واقعی چیزی نیست و کسی نمیتواند دلیل آن را درک کند، چرا که در ظاهری که از تو دیده میشود، خود را پنهان کردهای.
هوش مصنوعی: کجایی که در این زمان به دل و جان ما نفوذ کردهای و در این کشتی، رازهای پنهانی را نشان دادهای؟
هوش مصنوعی: هرگاه که در کنار من هستی و حضورت را احساس میکنم، چرا باید خود را پنهان کنی؟ تو در واقع محبوب من هستی.
هوش مصنوعی: چطور شد که در مکالمه با این گوی، بیانی پیدا کردم که برایم بسیار واضح و روشن باشد؟
هوش مصنوعی: من سفری طولانی به آن سوی دریا کردم تا تو را ببینم، ای عزیز و روحبخش جانها.
هوش مصنوعی: من سفری طولانی به سرزمینهای دور داشتم به خاطر تو، ای خورشید راهنمای من.
هوش مصنوعی: من به دور و بر خود نگاه زیاد کردم و فهمیدم که ای کاش این لحظه من را از این形 و ظاهری که دارم آزاد کند.
هوش مصنوعی: من مدت زیادی با رهروان این مسیر همراه بودهام تا اینکه قسمتی از محبت و نزدیکی را به خودم جلب کنم.
هوش مصنوعی: من زمانهای زیادی را با سالکان و عارفان سپری کردم، ای جان. در اینجا درکی از عشق را مشاهده کردم، ای جان.
هوش مصنوعی: مدت زیادی را در جستجوی تو گذراندم و افرادی را دیدم که به تو تعلق دارند، و به همین خاطر، خود را در برابر راهروانتان خاضع کردهام.
هوش مصنوعی: من هنوز در عشق تو غرق شدهام و تمام آرزوهایم را در اینجا به اشتراک گذاشتهام، اما هنوز به کمال نرسیدهام و در حال یادگیری هستم.
هوش مصنوعی: من بارها به خاطر دیدن روی تو، در دریا و در بیابان گشت و گذار کردهام.
هوش مصنوعی: من بارها با اهل معرفت و درک عمیق، درباره نشانهها و تفسیرهای مختلف سخن گفتهام.
هوش مصنوعی: من بارها سرم را بر زانوی خود گذاشتهام و از پای خود به زانو افکندهام.
هوش مصنوعی: من سالها در خانه و کاشانهام چیزهای زیادی آموختم، اما حالا بیخانمان و آواره شدهام.
هوش مصنوعی: من زمان زیادی را با رندی در میخانهات گذراندهام و حالا دیوانهات شدهام.
هوش مصنوعی: من بارها صحبت کردم و چیزهای زیادی را شنیدم، اما هیچگاه از جستجو و کنکاش دست برنداشتم.
هوش مصنوعی: من اینجا به دنبال تو آمدهام تا دوباره تو را در این مکان ببینم.
هوش مصنوعی: حال که زمان آن فرا رسیده است، اگر تو خود را به ما نشان دهی، تمام جهان برای ما تو هستی و همچنین الهی و قدرتمند.
هوش مصنوعی: اکنون سی و سه سال از زمانی که تو را در خواب بیدار دیدم میگذرد.
هوش مصنوعی: من خود را به این صورت به تو نشان میدهم که امروز به تو اطمینان دارم و به واقعیت وجودت یقین دارم.
هوش مصنوعی: دیدن زیبایی تو برایم واضح شده است، به طوری که جذابیت چهرهات همه چیز را در بر گرفته و مرا به تماشا واداشته است.
هوش مصنوعی: در این دریا، نخستین نمای تو کجا است که صفات تو تغییر یافته باشد؟
هوش مصنوعی: تو چیزی را داری و آگاهی از آن، و خود میگویی که تو شاه هستی و تو سلطان خوبی هستی.
هوش مصنوعی: پدر تو نمیداند که کل ماهیت تو از کجا نشأت گرفته و فقط از خوبیها و نیکنامی که از تو دیده، خبر دارد.
هوش مصنوعی: ای جان، پدر از رازهای تو بیخبر است؛ تو در ظاهر نمایانی اما در باطن پنهانی.
هوش مصنوعی: دیدار تو برای من از هر گونه جان و زیبایی بیشتر ارزش دارد.
هوش مصنوعی: تو خود مفهوم و حقیقت هستی و دیدن تو، حقیقت وجود من را نشان میدهد. سخنان من نیز تنها وقتی معنا مییابند که تو آنها را بشنوی.
هوش مصنوعی: تو روح و جان منی و دلیل همه چیز در دل این عالم. اگر تو خود را نشان دهی، تمام اسرار دشوار روشن میشود.
هوش مصنوعی: تو هستی منصور، تا زمانی که درک کنی من چه میدانم؛ زیرا جز دیدن تو چیزی دیگری نمیدانم.
هوش مصنوعی: تو در هر لحظه حضور داری و وجودت نشاندهندهی یک حقیقت بزرگ است.
هوش مصنوعی: تو هستی منصور که هیچکس جز خودت به اندازهی عظمت و کمالت آگاه نیست.
هوش مصنوعی: تو در حقیقت موجودی هستی که در نزدیکی ما هستی، اما به طور معناداری از ما فاصله داری.
هوش مصنوعی: تو به مانند منصور هستی و در عین حال در شرایط سخت و دشواری قرار گرفتهای، همچنان که در برابر بلاها و مشکلات از خود دفاع میکنی.
هوش مصنوعی: اینجا برای تو دلایل زیادی وجود دارد که دیدن محبوب بزرگترین دلیل است.
هوش مصنوعی: حقیقت از همهچیز، از جسم و مکان فراتر است و بیتردید حیات روحانی و باطنی را در خود دارد.
هوش مصنوعی: من بهراستی تو را حقیقتی از حق میدانم، زیرا از نظر تو، من شکرگزار و سپاسگزار هستم.
هوش مصنوعی: تو بهوضوح وجود واقعی و حقیقی هستی، تو روشنی جهان و جسم آدمی هستی.
هوش مصنوعی: خداوند در دل تو وجود دارد و به راستی تو را به پیروزی و موفقیت رهنمون شده است.
هوش مصنوعی: اگر خدا در دل تو باشد، حقیقتی که در باطن تو وجود دارد، تو را در زندگی راهنمایی خواهد کرد.
هوش مصنوعی: تو در دنیا نمایان هستی و جان تو همچون روح بهشت آدم است.
هوش مصنوعی: تو زیبایی چهرهات را به ما نشان دادی و به وسیلهی خودت همهچیز را در وجود ما به وجود آوردی.
هوش مصنوعی: تو روح و زندگیام هستی و تمام دنیا هم در سایهی وجود تو قرار دارد. تو نوری مانند خورشید هستی که سایهات بر همه جا میافتد.
هوش مصنوعی: تو وجودی، سرشار از زندگی و هدایتگر هستی که از خودت فراتر رفتهای و به دیگران نور و راهنمایی میدهی.
هوش مصنوعی: حال که تو را مشاهده کردم، روی زیبا و دلنشینت را به من نشان بده تا کاملاً تجلی کنی و در وجود من نمایان شوی.
هوش مصنوعی: وقتی از این دریا سقوط کردم، به طور قطع تو را دیدم و حالا آگاهی من نسبت به وجود تو به یقین کامل رسیده است.
هوش مصنوعی: از این دریا، نور و روشنی تو را شناختهاند؛ اینجا، مکانی است برای ظهور و بروز منصور.
هوش مصنوعی: از این دریا، تمام حقیقت وجود تو نمایان است و همچنین دل تو هم در درون این حقیقت قرار دارد.
هوش مصنوعی: از این دریا دلم سرشار از احساساتی عمیق شد و وقتی به دقت به تو گوش دادم، بیهوش شدم.
هوش مصنوعی: من به یقین دانستم که خواب تو را دیدم، که در کشتی بر روی آب بودی.
هوش مصنوعی: تو در این زمان زود به ما هدایت میکنی، زیرا دیدار تو برای من مانند دیدار با دیگران است.
هوش مصنوعی: مرا به حقیقت و واقعیت نزدیک کن و اینکه ظاهر مرا نادیده بگیری، مثل شمعی که با سوزاندن، نورش را از بین میبردی.
هوش مصنوعی: مرا به عظمت و مقام بالا برسان، به گونهای که در عمق دریا قرار گیرم و سرم به آسمانها برسد.
هوش مصنوعی: مرا به خود وصل کن که تو جانم هستی. در این دریای عمیق، دردم را فریاد میزنم و استمداد میکنم از تو.
هوش مصنوعی: من را به حقیقت نزدیک کن و موانع را کنار بزن، زیرا نور تو در عالم پخش و واضح است.
هوش مصنوعی: مرا به ملاقات خودت برسان، زیرا من از تو دانشی پنهان و عمیق دارم.
هوش مصنوعی: مرا به اتصال و پیوند برسان و از قید و بندهای جسمی آزادم کن، همه چیز را از ابتدا تا انتها در وجود من بگنجان.
هوش مصنوعی: مرا به خود متصل کن و از همه چیز رهایم کن، زیرا میبینم که تو، جان و زندگیام هستی.
هوش مصنوعی: مرا از وصالت یک نشانهای نشان بده تا برای همیشه از جایی که هستم، حرکت کنم و تغییر مکان دهم.
هوش مصنوعی: دل و جانم را با وصال معشوق خوشحال کن و زندگیام را به کلی آباد و شاد بساز.
هوش مصنوعی: تو زیبایی جانان را به من نمایاندی و این لحظه باعث شد که کار من آسان شود.
هوش مصنوعی: به من اجازه بده از وصالت جدا شوم، زیرا میخواهم وجود تو را با تمام وجود مشاهده کنم که نماد جاودانگی است.
هوش مصنوعی: وقتی زیباییات را در زیباییات نشان دادی، مرا از غفلت و خواب آوری.
هوش مصنوعی: من به عظمت تو پی بردم و دیگر توان تحمل ندارم؛ پس تو بگو که آیا در این حال میتوانم ثابت بمانم؟
هوش مصنوعی: حالا من ثابت و استوارم، حتی اگر بگویی که من نمیدانم، در این لحظه چه چیزی را با من در میان میگذاری.
هوش مصنوعی: من در این مکان ایستادهام و نشان میدهد که راهی را ترک کردهام، و همینجا هم سر و صدایی به پا کردهام.
هوش مصنوعی: در دل و جان انسان، حقیقتی نمایان شده است که نشاندهنده تضاد میان کفر و ایمان است.
هوش مصنوعی: از ایمانم خسته شدم و به یکباره از آن دست کشیدم. به من بگو که پردهها را کنار بزن تا حقیقت را ببینم.
هوش مصنوعی: از پیوند یک کافر چیزی نمیگویم، در این میدان فقط به تو میتوانم بگویم.
هوش مصنوعی: وقتی که عقل و تدبیرم را از دست دادم، احساسات و هیجانات در درونم مانند امواج پرخروش دریا به طغیانی شدید تبدیل شد.
هوش مصنوعی: عقل و هوش من تحت کنترل من نیست، ای جان، اکنون از تماشای تو مجذوب و گیج شدهام، ای جان.
هوش مصنوعی: عقل و تفکر از من دور شد و عشق به سراغم آمد، به طوری که تمام وجودم را از من گرفت.
هوش مصنوعی: در عشق تو، واقعیت را به وضوح دیدم و به یقین به خودم آگاهی یافتم. در دیدن تو، خودم را نیز شناختیم.
هوش مصنوعی: در اینجا عشق به چشم میخورد و نور همچون دریایی گسترده است. در عشق، صبر و تحمل جایگاه ویژهای دارد.
هوش مصنوعی: ای خدا، من بیشتر از این نمیدانم که چگونه ظاهر و باطن را از هم جدا کنم و به درستی بیان کنم.
هوش مصنوعی: نمیدانم، مگر تو ای خدا، که اگر این مردم مرا تکهتکه کنند، چه رخ خواهد داد.
هوش مصنوعی: نمیدانم غیر از خدا، در وجود من هیچکس دیگری نیست. تویی روح من، تویی قلب من و تویی جسم من.
هوش مصنوعی: تو در مرتبهای هستی که به آسمانها و ستارهها شباهت داری و چهرهات مثل نمایی از گردش آسمان است.
هوش مصنوعی: تو نور و روشنایی جانها هستی و میتوانی اسرار پنهانی را آشکار کنی.
هوش مصنوعی: تو عرش و فرش هستی، و تویی کتاب که جانها را در حالی که در جسم هستند، روح میبخشی.
هوش مصنوعی: تو مانند قلمی هستی که هر چه بنویسی، جلوهگری میکنی؛ جسم، از خاک و گل به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: تو مانند یک رکن و پایهای هستی که همیشه در حال رفت و آمد است و با وجود همه تغییرات و حوادث، ثابت و پایدار باقی میمانی.
هوش مصنوعی: تو خود بهشت و آتش را تجسم میکنی، چرا با ما برای لحظهای هم وقت نمیگذرانی؟
هوش مصنوعی: تو خود شعلهای و در تمام عالم مانند بادی هستی که به خاطر وجود تو، دنیای عشق رونق گرفته است.
هوش مصنوعی: تو به مانند آبی هستی که در آن دیدارت نمایان شده، و در زمین، آثار آفرینش تو در عالم پاکی نمایان است.
هوش مصنوعی: تو در این دریای بزرگ، همچون جلوهای از درخشش هفت ستاره قرار داری.
هوش مصنوعی: تو مانند کوهی هستی که از دل آن جواهرات میدرخشند و تو به روح انسانها راهنمایی میکنی.
هوش مصنوعی: تو اصل هستی و ظهور تو در دیدار، تمام رازهای ما را آشکار میکند.
هوش مصنوعی: این جمله به نوعی بیانگر این است که باید حقیقت وجود خود را به نمایش بگذاری، چرا که من به طور قطع میگویم موفقیت تو در درون تو نهفته است.
هوش مصنوعی: تو به زیباییهای بهشت نگاه میکنی و از نعمتها لذت میبری، اما چرا یک لحظه هم به من که در درد و رنج هستم توجهی نمیکنی؟
هوش مصنوعی: به من پاسخی بده، چون من از تو سخن میگویم. لطفاً چیزی را پنهان نکن، زیرا من نور و روشناییام را از تو دارم.
هوش مصنوعی: به من پاسخ بده، چرا ساکتی؟ من در حالتی از سرخوشی و مستی هستم و تو مثل دریا هستی.
هوش مصنوعی: مرا از حقیقت و بنیاد اصلی آگاه کن و این راز پنهان را برایم توضیح بده.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.