یکی پیری مشوّش روزگاری
بر فضل ربیع آمد بکاری
ز شرم وخجلت و درویشی خویش
ز عجز و پیری و بیخویشی خویش
سنانی تیز بود اندر عصایش
نهاد از بیخودی بر پشتِ پایش
روان شد خون ز پای فضل حالی
برآمد سرخ و زرد آن صدرّ عالی
نزد دم تا سخن جمله بیان کرد
بلطفی قصّه زو بستد نشان کرد
چو پیر از پیشِ او خوش دل روان شد
ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد
بزرگی گفت آخر ای خداوند
چرا بودی بدرد پای خرسند
یکی فرتوت پایت خسته کرده
تو گشته مستمع لب بسته کرده
چو از پای تو آخر خون روان شد
توان گفتن که از پس میتوان شد
چنین گفت او که ترسیدم که آن پیر
خجل گردد خورد زان کار تشویر
ز جرم خویشتن در قهر ماند
ز حاجت خواستن بی بهر ماند
ز بار فقر چندان خواری او را
روا نبود چنین سرباری او را
زهی مهر و وفا و بُردباری
وفاداری نگر گر چشم داری
چنین فضلی که صد فصل ربیعست
ز فضل حق نه از فضل ربیعست
تو مردی ناجوانمردی شب و روز
اگر مردی جوانمردی در آموز
مجوی ای خاک چون آتش بلندی
چو توخاکی مشو آتش بتندی
اگر آن پیشگه میبایدت زود
درین ره خاکِ ره میبایدت بود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، یک پیرمرد مشوش به مزرعهای میرود و از عجز و فقر خود شرمنده است. او در نتیجهٔ فشار و بار فقر دچار مشکل میشود و از پایش خون میرود. در این حال، بزرگی به او میگوید که چرا اینقدر ناراحت است و از درد خود صحبت نمیکند، و به او یادآوری میکند که او باید عاقلانهتر عمل کند و از فقرش خجالت نکشد. او همچنین تأکید میکند که محبت و وفاداری واقعی از جانب خداوند است و نه از جانب فصلهای طبیعی. در پایان، از او میخواهد که در زندگی به جوانمردی و صداقت پایبند باشد و از خاک بودن خود ناامید نشود و اجازه ندهد مشکلات او را از راه درست منحرف کند.
هوش مصنوعی: روزی پیرمردی پر از اضطراب و نگرانی به فصل بهار آمد تا کاری انجام دهد.
هوش مصنوعی: در حسرت و شرم و ناتوانی از وضعیت خود و ناتوانی و پیریام غمگینم.
هوش مصنوعی: سنانی با تندی و تیزبینی در عصای خود، از بیخودی بر پشت پایش تکیه کرده بود.
هوش مصنوعی: خون از پای علم و دانش جاری شد و حالتی سرخ و زرد بر آن سر بلند شد.
هوش مصنوعی: به نزد دم، وقتی که همه چیز را با کلامش بیان کرد، به خاطر لطفی که داشت، داستان او را به شکل قابل توجهی معرفی کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که پیر از پیش او با دل خوش رفت، از اثر زخم او، فضل و توانایی در آنجا ناتوان گردید.
هوش مصنوعی: یک بزرگمرد پرسید: ای پروردگار، چرا چیزی که برای ما خوشایند نیست، در زندگی وجود دارد؟
هوش مصنوعی: یکی پیرمردی با پاهایی خسته به سراغ تو آمده، و تو به حالت شنوندهای بیصدا نشستهای.
هوش مصنوعی: وقتی که از تو خون به زمین ریخت، دیگر نمیتوان گفت که از این پس میتوان ایستاد و ادامه داد.
هوش مصنوعی: او گفت که از این نگرانی دارم که آن پیرمرد خجالتزده شود و به خاطر آن کار ناپسند، آزرده خاطر گردد.
هوش مصنوعی: به خاطر گناهان خود در قهر و خشم مانده و از درخواست کردن نیازهایش بینصیب است.
هوش مصنوعی: از بار فقر به قدری ذلت برای او قابل تحمل نبود که چنین سربار و تحت فشار باشد.
هوش مصنوعی: به چه زیبایی و عظمت است عشق و وفاداری! اگر قدرت دیدن داشته باشی، این ویژگیها را در آدمها مشاهده کن.
هوش مصنوعی: این فضیلت و نعمتهایی که شبیه به بهار است، از لطف خداوند به ما رسیده و نه تنها از زیباییهای بهار ناشی میشود.
هوش مصنوعی: اگر واقعاً مرد هستی، باید جوانمردی را بیاموزی وگرنه در تمامی روز و شب فقط به نام مرد بودن، ناجوانمردی میکنی.
هوش مصنوعی: ای خاک، به دنبال آتش نرو، زیرا همانگونه که آتش بر خاکی درخشان است، تو نیز نباید مانند آن آتش باشی.
هوش مصنوعی: اگر آن راهنما و معلم نیاز دارد، باید زودتر در این مسیر با خاک و مشقت آشنا شوی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.