گنجور

 
عطار

دلم بی عشق تو یک دم نماند

چه می‌گویم که جانم هم نماند

چو با زلفت نهم صد کار برهم

یکی چون زلف تو بر هم نماند

واگر صد توبهٔ محکم بیارم

ز شوق تو یکی محکم نماند

جهان عشق تو نادر جهانی است

که آنجا رسم مدح و ذم نماند

دلی کز عشق ، عینِ دُرد گردد

ز دَردش ، در جهان مرهم نماند

اگر یگ ذره از اندوه نایافت

به عالم برنهی عالم نماند

کسی کو در غم عشقت فرو شد

ز دو کونش به یک جو غم نماند

مزن دم پیش کس از سر این کار

که یک دم هم ، تو را همدم نماند

اگرچه آینه نقش تو دارد

چو با او دم زنی محرم نماند

اگر عطار بی درد تو ماند

به جان تازه به دل خرم نماند

 
 
 
مشکلات اینترنت
غزل شمارهٔ ۲۹۵ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم