گنجور

 
عطار نیشابوری
 

شنودم من که پیری را مقرب

بسختی درد دندان خاست یک شب

فغان می‌کرد تا وقت سحرگاه

یکی هاتف زفان بگشاد ناگاه

که یک امشب نداری سر ببالین

چرا بر حق زنی تشنیع چندین

دگر شب نیز از شرم خداوند

بخاموشی زفان آورد در بند

از آن دردش جگر می‌سوخت در بر

ولی افکنده بود از شرم حق سر

یکی هاتف دگر ره دادآواز

که با یزدان صبوری می‌کنی ساز

عجب کاری بفتادست ما را

که چندینی پر استادست ما را

نه بتوان گفت نه خامش توان بود

نه آگه مند نه بیهش توان بود

گر ازین گونه کاری سخت یا دست

که فرزندان آدم را فتادست

بگو تا کیست مردم بی نوایی

کفی خاکست و روزی ده بقایی

فراهم کرده مشتی استخوان را

کشیده پوستی در گرد آن را

بهم گرد آمده مشتی رگ و پی

که می‌ریزد گهی خلط و گهی خوی

بدستی می‌خورد قوتی بصد ناز

بدستی نیز می‌شوید ز خود باز

اگر قولی کند بدقول باشد

خوشیش از جایگاه بول باشد

فراغت جای او باشد بمبرز

چو فارغ شد بدان شیرین کند رز

اگر صحبت کند با سریت وزن

تو دانی کاب می‌کوبد بهاون

کفن از کرم مرده می‌کند باز

که من ابریشمین می‌پوشم از ناز

بخون دل زر از بیرون درآرد

اجل خود زر ستاند خون برآرد

همه بیناییش پیهی نمک سود

همه شنواییش لختی خراندود

اگر خاری شود در پای او را

بدارد مبتلا بر جای او را

اگر یک بار افزون خورده باشد

شکم را چار میخی کرده باشد

وگر خود کم خورد از ضعف و سستی

ببرد دل امید از تن درستی

بمانده زنده و مرده بیک دم

همه عمرش گرو کرده بیک دم

نه یک دم طاقت سرماش باشد

نه تاب و قوت گرماش باشد

نه صبرش باشد اندر هیچ کاری

نه طاقت آورد در انتظاری

چو موری سست و زهر اندازد چو مار

چو کاهی در سرش کوهی ز پندار

بصد سختی درین زندان بزاده

بسی جان کنده آخر جان بداده

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.