گنجور

 
حکیم سبزواری
 

که اندر این کاروان یارب چه کس می‌رفت و می‌آمد

که از روز ازل بانگ جرس می‌رفت و می‌آمد

زهی زان نور بی‌پایان خهی زان عشق بی‌انجام

شهاب بیکران بی‌حد قبس می‌رفت و می‌آمد

شد از شرب نهان ما تو گویی محتسب آگه

که بر دور سرای ما عسس می‌رفت و می‌آمد

ز دست خصم بدگو تا چه آید بر سرم گو باز

به سوی آن شکرلب چون مگس می‌رفت و می‌آمد

مگر دانست کز عمرم دم آخر بود کز تن

ز بهر دیدنت جان چون نفس می‌رفت و می‌آمد

نصیب مرغ دل بود از پریدن دل پریدن‌ها

چو مرغی کو در اطراف قفس می‌رفت و می‌آمد

به دل اندر خم زلفش ز شست آن کمان ابرو

خدنگ غمزه‌ها از پیش و پس می‌رفت و می‌آمد

همی می‌رفت و می‌آمد دلم دوش از تپیدن‌ها

ز غوغای سگت کآیا چه کس می‌رفت و می‌آمد

ره کویش همی‌پیمود اسرار و درش نگشود

بشد شرمنده پیش خود ز بس می‌رفت و می‌آمد