گنجور

 
حکیم سبزواری
 

بشکست بسنگ کین پر ما

نامد پی رحم بر سر ما

برتارک اختران نهم گام

آید چو خجسته اختر ما

زان ابروی چون هلال گردید

چون قوس خمیده پیکر ما

طرفی ز کتاب چون نبستم

شد رهن شراب دفتر ما

چون طره چو عطر سای باشد

عودی مفکن بمجمر ما

مهر و مه گیتی آفریدند

از پرتو مهر انور ما

آمد بوجود آب و آتش

از چشم و دل پر اخگر ما

شاهیم چو ما گدای اوئیم

خاک در اوست افسر ما

دلدار برغم مدعی گفت

اسرار بود سگ درما