گنجور

 
حکیم سبزواری
 

بدیدم آنچه در هجر جمالش

خداوندا نبیند کس مثالش

به کنج خلوت هجران شب و روز

تسلی میدهم دل با خیالش

بود دوزخ زهجرانش کفایت

بود فردوس رمزی از وصالش

حرام است از چه قتل بی گناهان

بشرع عاشقی کرده حلالش

زمی ساقی بما دردی ببخشای

نیم گر درخور صاف زلالش

مگر مه شد مقابل با تو کافتاد

کلف بر چهره او را ز انفعالش

خرابم کرد اگر چشمش نگهدار

خداوند از آسیب و زوالش

نمیپرسی که مرغی بود ما را

گرفتار قفس چونست حالش

بهشت آندم بهشت از دست اسرار

که دید آدم فریب آن دانه خالش