گنجور

 
اسیری لاهیجی

واله و شیداست جانم در هوای عشق تو

سرنهد دیوانه دل آخر بپای عشق تو

بی بلای عشق در عالم نبودم یکزمان

تا که بودم بود جانم مبتلای عشق تو

فانی عشقت شدم دیدم بقای سرمدی

زنده جاوید گشتم در فنای عشق تو

ناله و فریاد لاتلقوا گهی لاتقنطوا

میرسد برگوش عاشق از درای عشق تو

تا دل غم پرورم شد میهمان خوان عشق

میزند جانم بعالم الصلای عشق تو

گشته ام بیگانه از جان و دل و صبر و خرد

تا که شد جان غمینم آشنای عشق تو

جور عشقت براسیری کاشکی تنها بدی

جمله عالم شد گرفتار بلای عشق تو

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

تا مرا برسر فرود آمد قضای عشق تو

خاک پایت سرمه کردم در رضای عشق تو

بندگان را شرط باشد در قضا دادن رضا

بی رضای دل نباشم در قضای عشق تو

بر دلم پیوسته کبر پادشاهان چون کنی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه