گنجور

 
اسیری لاهیجی

گر پرده برنداری زان رخ ز جان غمناک

آهی کشم که آتش افتد درون افلاک

در حیرتم که با ماست آن یار هرکجا هست

من گه ز وصل شادان گه از فراق غمناک

گر نیست عشق بازی از جانب توبا ما

پس در میانه پیغام بهرچه بود لولاک

مائی حجاب ما شد اندر میانه ای کاش

عشق آتشی فروزد سوزد منی من پاک

گر نیست نقش آدم در خاک تیره پنهان

پس چرخ و انجم از چیست گردان بگرد این خاک

از حسن با کمالش واقف نشد کماهی

هر چند کرد کوشش در فکر عقل دراک

گر سالک طریقی چندان برو درین راه

کاخر رسی بمنزل بی بار فکر و ادراک

معروف و معرفت را غایب نبود زان گفت

آن عارف یگانه سبحان ما عرفناک

معشوق لاابالی عاشق نجوید الا

آنکس که چون اسیری رندست ومست وبی باک

 
 
 
sunny dark_mode