ز خورشید جمال عالم آرا
جهان پر شد ز انوار تجلی
جهان شیدای حسنش گشت یکسر
چه حسنست و چه رویست این تعالی
بخود از حسن یارم جلوه کرد
نقوش غیر شد زان جلوه پیدا
درون پرده هر ذره حسنش
چو خورشید جهان تابست هویدا
که تا کفار ره یابند بایمان
نقاب زلف از رخسار بگشا
بهر جا رو کند عاشق مهیاست
خرابات و می و شاهد در آنجا
ز قید خود اسیری باش آزاد
ببزم وصل مطلق بیخودی آ
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیبایی و جاذبههای الهی میپردازد. شاعر از تابش نور خورشید جمال معشوق صحبت میکند که جهان را پر از روشنایی و زیبایی کرده است. او میگوید که این زیبایی، عالم را شیدا کرده و جلوههای عشق در دل هر ذرهای هویداست. با اشاره به اینکه برای رسیدن به ایمان، باید زلف معشوق را از چهرهاش کنار زد، شاعر فضایی شورانگیز و جذاب را به تصویر میکشد که در آن عاشقان میتوانند از قید و بندهای خود آزاد شده و در وصال معشوقی مطلق، حالت بیخودی را تجربه کنند.
هوش مصنوعی: جهان با زیباییهای صورت خورشید روشن شده و پر از نور و درخشش شده است.
هوش مصنوعی: دنیا به طور کلی مجذوب زیبایی او شده است. این زیبایی و رخسار او چقدر دلربا و والا است.
هوش مصنوعی: از زیبایی محبوبم، جلوهای به خود گرفتم و به همین دلیل، نشانههای دیگری از زیبایی از بین رفت و فقط آن جلوه مشهود شد.
هوش مصنوعی: در دل هر ذره، زیبایی او مانند خورشید که در تمام دنیا میتابد، آشکار است.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که برای اینکه غیرمؤمنان حقیقت را بشناسند و به ایمان راه یابند، باید زیبایی و جذابیت ایمان به گونهای آشکار شود که پردهها و موانع از جلوی چشمشان برداشته شود. در واقع، اشاره به این دارد که باید زیبایی و صداقت ایمان در نظر آنها نمایان شود تا بتوانند به آن راه پیدا کنند.
هوش مصنوعی: هر کجا که عاشق بروید، آماده است که در آن مکان، جایی برای خوشگذرانی و لذت از شراب و معشوق فراهم باشد.
هوش مصنوعی: از زنجیر خود رهایی یاب و در آغوش یار به شکلی کامل و بیهراس غوطهور شو.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گل خندان خجل گردد بهاری
که تو رنگ از بهار و گل به آری
بسیم ومشک نازد جان ازیرا
که سیمین عارض و مشکین عذاری
نگار قندهاری قند لب نیست
[...]
پدید آورد آن را از هیولی
چهار ارکان بدین هر چار معنی
دیم یک عندلیب خوشنوائی
که مینالید وقت صبحگاهی
بشاخ گلبنی با گل همی گفت
که یارا بی وفایی بی وفائی
همای کلک تو مرغی است لاغر
که از منقار او شد ملک فربی
هر آنکس کو تو را بیند بپرسد
که این خورشید تابنده است یا نی
بسا کاخا که محمودش بنا کرد
که از رفعت همی با مه مرا کرد
نبینی زآن همه یک خشت بر پای
مدیح عنصری ماندهست بر جای
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.