گنجور

 
اسیری لاهیجی

ز خورشید جمال عالم آرا

جهان پر شد ز انوار تجلی

جهان شیدای حسنش گشت یکسر

چه حسنست و چه رویست این تعالی

بخود از حسن یارم جلوه کرد

نقوش غیر شد زان جلوه پیدا

درون پرده هر ذره حسنش

چو خورشید جهان تابست هویدا

که تا کفار ره یابند بایمان

نقاب زلف از رخسار بگشا

بهر جا رو کند عاشق مهیاست

خرابات و می و شاهد در آنجا

ز قید خود اسیری باش آزاد

ببزم وصل مطلق بیخودی آ

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

گل خندان خجل گردد بهاری

که تو رنگ از بهار و گل به آری

بسیم ومشک نازد جان ازیرا

که سیمین عارض و مشکین عذاری

نگار قندهاری قند لب نیست

[...]

باباطاهر

دیم یک عندلیب خوشنوائی

که می‌نالید وقت صبحگاهی

بشاخ گلبنی با گل همی گفت

که یارا بی وفایی بی وفائی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
امیر معزی

همای کلک تو مرغی است لاغر

که از منقار او شد ملک فربی

هر آنکس کو تو را بیند بپرسد

که این خورشید تابنده است یا نی

نظامی عروضی

بسا کاخا که محمودش بنا کرد

که از رفعت همی با مه مرا کرد

نبینی زآن همه یک خشت بر پای

مدیح عنصری مانده‌ست بر جای

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه