گنجور

 
اسیری لاهیجی

از خدا تبلی السر ائر می شنو

روز و شب جز در پی نیکی مرو

هر که نیکی می کند با خاص و عام

اوست از قول نبی خیر الانام

بد مباش و بد مگوی و بد مکن

چون چنین کردی تویی مقصود کن

وانکه بد کردار باشد در جهان

اوست شر الناس این نیکو بدان

فرصت نیکی غنیمت می شمر

با همه نیکی کن از بد درگذر

هر که نیکی کرد هرگز بد ندید

و ر بدی کس را ن گ ویی کی شنید

گفت الخلق عیال اللّه نبی

با عیالش کی کند بد جز غنی

بهترین خلق نزد حق پسند

آن بود کو با هم ه نیکی کند

کار مردان چیست احسان و کرم

بردباری دان و بخشیدن درم

پند گفتن بار غم برداشتن

تلخ و ترشی را شکر انگاشتن

راحت خلقان طلب در رنج خویش

تا توانی شد ز خلقان پیش و بیش

گر همی خواهی قبول خاص و عام

پیشۀ خود کن تواضع والسلام

خویشتن را از همه کمتر شمار

سر ز جیب فقر و درویشی برآر

نخوت و کبر و ریا را دور دار

جان به عجز و مسکنت مسرور دار

باش همچون خاک ره خوار و ذلیل

زیر پای هر ضعیف و هر جلیل

پاس دلها دار و آزادی بکن

شاخ بیرحمی بکن از بیخ و بن

پیشه کن عجز و نیاز و افتقار

در طریق فقر جان را کن نثار

صبر کن در محنت و رنج و بلا

جان فدای عشق جانان کن هلا

از تنعم بگذر و عیش و نشاط

هان مکن با اهل غفلت اختلاط

یاد حق کن مونس جان و روان

دل مبرا ساز از فکر جهان

کار خود یکبارگی با حق گذار

هستی خود در میان کلی میار

زاد این ره چیست قول با عمل

گفت بیکردار را نبود محل

گر تو خواهی رفت راه ذوالمنن

دست در فتراک رهبینان بزن

آن سلاطین اقالیم یقین

حاکمان کشور دنیا و دین

آن جماعت کز خودی وارسته اند

در مقام بیخودی پیوسته اند

فارغ از خود گشته و باقی به دوست

جملگی مغز آمده فارغ ز پوست

مقصد و مقصود ایجاد جهان

محرمان بزم وصل دوستان

مقتدا و رهنمای انس و جان

آمده لولاک اندر شأن آن

گر قبول خاطر ایشان شوی

شد مسلم بر تو ملک معنوی

گر نظر بر حال زارت افکنند

از بلا و محنتت ایمن کنند

در تو گر از عین رحمت بنگرند

زودت از اسفل به اعلی افکنند

بردبارند و رحیم و مشفقند

در اخوت حقشناس مطلقند

یک دعایی گر کند شیخ شفیق

بهتر از صد ساله طاعت ای رفیق

دشمنی شان هست عین دوستی

مغز گردو در گذار از پوستی

 
 
 
sunny dark_mode