گنجور

 
اسیری لاهیجی

گفت چون سلطان ملک معنوی

ابن ادهم مقتدای متقی

ترک ملک بلخ و جاه و سلطنت

کرد و روی آورد سوی معرفت

مدتی در کوه نیشابور بود

پس از آنجا رفت سوی مکه زود

شد مجاور در حرم آن شاه دین

تا که شد آخر امام المتقین

آن زمان کو ترک سلطانی نمود

یک پسر بودش و لیکن طفل بود

چونکه قابل گشت و با تمییز شد

حافظ قرآن و با پرهیز بود

کرد از مادر سئوالی آن پسر

که چگونه شد بگو حال پدر

این زمان او خود کجا باشد بگو

تا ز سر سازم قدم در جست و جو

در جوابش گفت مادر دیر شد

تا پدر از ملک و شاهی سیر شد

مدتی پیدا نشد از وی نشان

این زمان در مکه دارد او مکان

ترک ملک و پادشاهی و سپاه

گفت و پا بنهاد در راه اله

او ز مادر این سخن را چون شنید

مرغ روحش در هوای او پرید

آتشی در جانش از مهر پدر

اوفتاد و گشت پیدا زو شرر

درفراقش بیش ازین طاقت نماند

آیت یا حسرتی بر خویش خواند

صبر و طاقت ز اشتی اق ت طاق شد

شوق او دستان هر آفاق شد

گفت سوی مکه می باید روان

تا مگر آنجا بیابم زو نشان

پس بفرمود او که در رستا و شهر

تا کند آنجا منادی خود به جهر

رغبت حج هر که دارد این زمان

زاد و مرکب گو ب یا از من ستان

شاهزاده چون روان شد سوی حج

عالمی آمد به جست و جوی حج

خلق بیحد همره شهزاده شد

چونکه زاد و راحله آماده شد

راویان گفتند خلق ده هزار

همرهی کردند با آن شهریار

بر امید آنکه دیدار پدر

اندر آنجا بو که ب ین د آن پسر

جمله را او داد زاد و راحله

پس روان شد سوی حج آن قافله

مادر شهزاده همراه پسر

شد روانه اندر آن راه سفر

روز و شب از شوق دیدار پدر

می ندانست آ ن پسر پا را ز سر

بانشاط و عیش در ره می شدند

با خیال وصل اوشاد ا ن بدند

مایۀ شادی و غم گشته خیال

عشقبازی با خیال آمد وصال

از خیالش من عجب سوداییم

در فراق روی او شیداییم

نیست ما را بیش از این تاب فراق

طاقت و صبر م ز هجرش گشت طاق

وای بر من گر تو ننمایی جمال

زندگی بی روی تو باشد محال

یک نفس دو ر ی ز روی همچو ماه

پ یش عاشق می نماید سال و ماه

دوزخ عاشق فراق یار دان

وصل و جانان شد بهشت جاودان

من کجا و صبر در هجران کجا

یا بکش یا هر زمان رویم نما

بی جمال جانفزای روی یار

نیست عاشق را نه صبر و نی قرار

تا توانم دید هر دم روی دوست

همچو خاک افتاده ا م در کوی دوست

عشق گوید هر دمم در گوش دل

ح ال خود گو آن حکایت را بهل

من نمی گویم مرا با من گذار

شرح حال ما برونست از شمار

شمه ای از حال من در ضمن آن

گوش کن ای مونس جان و روان

آن جماعت چون به مکه آمدند

در پی و جوی ا ی آ ن سلطان شدند

دید شهزاده مرقع پوش چند

گفت ایشان مردم صوفی وشند

شاید ایشان را خبر باشد از او

حال او ز ایش ا ن کنم من جست وجو

رفت پیش صوفیان آن رشک خور

جست ز ابراهیم ادهم او خبر

صوفیان گفتند شیخ ماست او

گر نشان جویی از او از ما بجو

گفت با ایشان که این دم او کجاست

حال آ ن سلطان دین گویید راست

گفت ش این دم او به صحرا شد روان

تا بیارد هیزم و بفروشد آن

بهر درویشان خرد او نان چاشت

این ریاضت را خدا بر وی گماشت

زین سخن شهزاده را جوشید خون

با دل پر خون به صحرا شد درون

نی مجال آن که گوید حا ل خویش

نه دلی کآرد قرار و صبر پیش

گر همی خواهی که بینی حال ما

حال آن سر گشته بین در صد بلا

تو چه دانی حال زار عاشقان

وای بر جانی که نبود عاشق آن

می ب بای د ذوق عشقش را مذاق

چون مذاقت نیست رو هذا فراق

سوی صحرا رفت آن شهزاده زود

دید او از دور شکل بی نمود

نزد او رفت و نظر بر وی گماشت

دید پیری هیزمی بر پشت داشت

سوی شهر آهسته می آ مد به راه

می ن کرد او هیچ جز در ره نگاه

گری ه بر شهزاده افتاد آ ن زمان

لیک کرد او گریه را در دم نهان

در پی آن پیر آ مد سوی شهر

با دل پر خون و جان پر ز قهر

چون به بازار آم د آن پیر صفا

پادشاه ملک تمکین و فنا

بانگ زد من یشتری حطباً بطیب

زانمیانه نانوایی بس لبیب

هیزم او را خرید و نان بداد

پیش اصحاب خود آن نانها نهاد

در نماز استاد آ ن سلطان دین

نان همی خوردند اصحاب گزین

چونکه سلطان گشت فارغ از نماز

گفت با اصحاب خود آن بحر راز

دیده را از ا مر دان و ز زنان

هان نگهدارید در فاش و نهان

زان ک ه هر آفت که بر دل می رسد

چون ببینی اکثر از دیده بود

خاصه این ساعت کز اطراف جهان

آمدند از بهر حج صد کاروان

چون زلیخا دلبران بیشمار

همچو یوسف خوبرویان صد هزار

دیده بردوز ید هان ای سالکان

تا نیفتید از نظر در صد زیان

سالکان را هر چه از حق مانعست

در حقیقت دان که کفر شایعست

با مریدان گفت پیر راهبر

هان بپرهیزید ز آفات نظر

چون نبودند آن مریدان بوالفضول

پند پیر از جان ودل کردند قبول

حاجیان چون آمدند اندر طواف

از سر اخلاص نه از روی گزاف

با مریدان آن شه عالی مقام

بود اندر طوف با سعی تمام

در طواف آمد پسر سوی پدر

کرد آن شه نیک در رویش نظر

در تعجب آن مریدان زان نظر

کو چه می بیند بروی آن پسر

می د هد پند مریدن پیر ما

از نظاره مهر جان جانفزا

خود تماشا می کند روی نکو

کی بود این شیوۀ مرشد بگو

کی بود مقبول قول بی عمل

کبر مقتاً گفت حق عز و جل

از طواف کعبه چون فارغ شدند

آن مریدان جمله پیشش آمدند

پس بگفتندش که ای سلطان دین

از خدا بادا ترا صد آفرین

می کنی منع کسان از روی خوب

می بترسانی مریدان از وجوب

خود نظا ره می کنی اندر طواف

روی آن حوریوش از روی گزاف

چون ترا طاعت شد وما را گناه

حکمت این بازگو ای پیر راه

با مریدان گفت سلطان کرم

آن زمان کز بلخ بیرون آ مدم

شیرخواره طفلکی بگذاشتم

این پسر را من همان پنداشتم

من چنان دانم ک ه هست این آن پسر

زین سبب کردم به روی او نظر

روز دیگر از مریدانش یکی

رفت تا پرسد شود دفع شکی

در م یان قافله بلخ و هرات

چون درآمد گشت ناظر از جهات

خیمه ای خوش دید از دیبا زده

خلق گرداگرد او جمع آمده

دید کرسی در میان خیمه او

بر سر کرسی نشسته ماهرو

دور قرآن را زبر می خواند او

اشک گرم از دیده می افشاند او

چونک آن درویش آن حالت بدید

در دل او مهر نورش شد پدید

بار جست و رفت پیش او نشست

باز می پرسید احوالی که هست

گفت ای شهزادۀ نیکو خصال

از کجایی گو تمامی شرح حال

گفت ای درویش هستم من ز بلخ

چون چه پرسی حال عیشم هست تلخ

می کنم من ح ا ل خود را آشکار

چونکه بیصبرم مرا معذور دار

داد شهزاده جوابی با زحیر

که ندیدم من پدر را ای فقیر

شاهزاده آن زمان بگریست زار

گفت پیری دیده ام من بس نزار

می ندانم اوست یا نه آن پدر

چون کنم چون از که پرسم زوخبر

خود همی ترسم اگر گویم به کس

باز بگریزد زما اندر قف س

زانکه او از ملک و از فرزند و زن

د و ر شد کز جمله مفروشد به فن

تا تواند او جمال دوست دید

دامن از ملک دو عالم در کشید

آتشی افتاد در جان همه

زان ف غ ان و زاری و زان زمزمه

گریۀ بسیار کرد او آن زمان

گفت تا کی حال خود دارم نهان

هست آ ن سلطان دین ما را پدر

آنکه شد مر سالکان را راهبر

آنکه ابراهیم ادهم نام اوست

عرصۀ عالم پر از انعام اوست

ما به بویش عزم کعبه کرده ایم

جان غ مگین را نیاز آورده ایم

مادرم همراه شد از مرحمت

روز و شب با ماست او از عاطفت

گفت درویشش که سلطان پیر ماست

ظاهرش با باطنش تدبیر ماست

وقت دید ا رست برخیزید زو

تا برم این دم شما را سوی او

مادر و شهزاده همراهش شدند

تا به پیش شا ه دین می آ مدند

با مریدان خوش نشسته بود شاه

در بر رکن یمانی همچو ماه

چونکه زن دیدار سلطان را بدید

عقل و صبرش رفت و آه ی برکشید

ناله و زاری بر آمد تا فلک

آتشی افتاد درملک و ملک

مادر و فرزند در پای پدر

هر دو افتادندو گشته بیخبر

وه چه عیش است اینکه بعد از روزگار

عاشق بیدل ببیند روی یار

مبتلای درد هجران عاقبت

یابد از وصل نگارش عافیت

طالبی آخر به مطلوبی رسد

روح رفته باز آید در جسد

مادر و فرزند و جمله حاضران

گریۀ بسیار کردند و ف غ ان

مدتی بودند پیشش مرده وار

در تجلی جمال ان نگار

چون به هوش آمد ز بیهوشی پسر

در کنار خود گرفت او را پدر

گفت با وی در چه دینی بازگو

گفت بر دین محمد گفت او

شکر ایزد را که دادت دین حق

ره نمودت مذهب و آیین حق

گفت قرآن خوانده ای یا نی بگو

گفت آری کرده ام حفظش نکو

گفت چیزی از علوم آموختی

از کمال نفس هیچ اند و ختی

گفت آری نیستم زو بی نصیب

شاد شد سلطان ز گفتار عجیب

شکر حق گفت و بسی بنواختش

جان غم پروده بیغم ساختش

خواست آن سلطان رود از پیششان

وارهاند جان خود از پیش شان

آن پسر بگرفت دامان پدر

من ندارم گفت دست از تو دگر

مادرش آمد بزاری و فغان

کرد سلطان سر به سوی آسمان

کر اغثنی یا الهی او ز جان

شد دعایش مستجاب اندر زمان

شاهزاده در کنار شه فتاد

آه سردی برکشید و جان بداد

آن پسر چون جان به حق تسلیم کرد

گشت عالم تیره زان اندوه درد

آن مریدان با دل اندوهگین

جمله گفتند این چه بود ای شاه دین

کشف گردان سر این حالت شها

حکمت این را مکن پنهان ز ما

شاه گفتا چون مر او را در کنار

تنگ بگرفتم چو یار غمگسار

مهر او جنبید در جان و دلم

حب او بسرشت در آب و گلم

از خدا آمد ندا در جان ما

در محبت می روی راه جفا

می کنی دعوی که بر ما عاشقی

در طریق عشق ورزی صادقی

غیر ما را دوست می داری چرا

در محبت شرک کی باشد روا

یکدل و دو دوستی نبود نکو

عاشق مایی به ترک غیر گو

می نمایی منع یاران از نظر

خود تماشا می کنی روی پسر

چون شنیدم این ندا از حضرتش

در مناجات آمدم از غیرتش

کای خداوند سبب ساز کریم

صاحب الطاف و احسان عمیم

کاین دلم را دوستی این پسر

باز می دارد ز تو ای دادگر

پیش از آن کز عشق می یاب م نجات

روی آرم باز سوی ترهات

جان من بستان به حق دوستی

یا ستان جانش به من گر دوستی

مستجاب آمد دعا در حق او

جان او شد واصل دیدار هو

درنگر در غیرت اهل خدا

می کند فرزند در راهش فنا

هر که زین حالت بماند در عجب

او چه داند حال ارباب طلب

هر دو ابراهیم فرزندان نثار

کرده اند آخر به راه کردگار

تو نه ای واقف به حال عاشقان

زان عجب مانی ز حال این و آن

گر وصال دوست می خواهی دلا

جان فدا کن جان فدا کن جان فدا

در محبت گر قدم خواهی نهاد

جان و دل بر یاد جانان ده به باد

من ندارم طاقت درد فراق

بهر وصلت جان دهم از اشتیاق

چون بود در راه جانان جان حجاب

چیست فرزند و زن اینجا بازیاب

مال و ملک و خانه و فرزند و زن

در طریق عشق باشد راهزن

الحذر ز ی ن رهزنان ای راهرو

گر درین ره می روی ایمن مشو

پیش و پس میکن نظا ره در طریق

تا بدانی چیست حال آن فریق

گر همی خواهی ز هجرانش نجات

ترک خود کن تا رهی از ترهات

هر چه مشغولت کند از یاد او

کفر راهش دان تو ترک آن بگو

وارهان خود را ز پندار خودی

جمله اویی چون ز خود بیرون شدی

از مقام هستی خود شو برون

پس درآور بزم وصل او درون

هر چه غیر دوست ، دشمن می شمار

دوست خواهی در رهش جان کن نثار

پردۀ پندار تو هستی توست

از خودی بگذر که کارت شد درست

گر ز قید خود برون آیی تمام

پر ز خود بینی دو عالم والسلام

وقت آن آمد که شبهای دراز

بر پرم زین آشیان بهر فراز

در هوای وصل پروازی کنم

خویش را با یار دمسازی کنم

بلبل آسا زین قفس پران شوم

جسم بگذارم بکلی جان شوم

همچو عنقا در عدم مأوا کنم

در مقام قاف قربش جا کنم

بی نشان گردم ز هر نام و نشان

ز آفت هستی خود یابم امان

از مکان و لامکان بیرون شوم

چند و چون بگذارم و بیچون شوم

در فضای آسمان جول ا ن کنم

بر فراز نه فلک طیران کنم

وارهانم خویش را زین ما و من

تا نماید غیر من در انجمن

نیست سازم هستی موهوم را

تا کنم یکرنگ زنگ و روم را

چون برافتد از جمال او نقاب

از پس هر ذره تابد آفتاب

هستی عالم شود یکباره نیست

روی بنماید پس این پرده کیست

صاف گردد ز آینه این زنگها

صلح بینم در میان جنگها

ز آتش سوداش چون آیم به جوش

از دل سوزان بر آرم صد خروش

چون برون آیم ز نام و ننگها

پس به یکرنگی بر آید رنگها

تا بخود بینی گرفتاری چنین

کی شوی واقف ز اسرار یقین

هستی تو هست فرسنگی عجب

پاک کن راه خود از خود حق طلب

تا تو پیدایی خدا باشد نهان

تو نهان شو تا خدا آید عیان

جان ما را بی لقایش ص بر نیست

بیجمال دوست باری صبر کیست

صبر و هوش از عقل می گوید نشان

هست بیصبری نشان عاشقان

عشق هر جا آتشی افروخته است

صبر و عقل و هوش یکدم سوخته است

عاشقان را شد فرج دیدار دوست

دردمندان را دوا رخسار اوست

چونکه من دیوانه ام از عشق او

صبر مفتاح الفرج با ما مگو

بیجمال دوست صبر آمد گناه

بی تو یکدم گر زیم واحسرتاه

هست نیکو صبر در کار جهان

لیک بد باشد ز روی همچو جان

یک نفس بی دوست بودن پیش ما

کفر باشد اندرین ره عاشقا

صبر باید کرد از غیر خدا

صبر از دیدار او باشد خطا

گشت بیصبری دلیل عشق یار

صبر را با جان عاشق نیست کار

من کجا و صبر هجران از کجا

یا بکش یا ره به وصل او نما

گر بهای وصل بی شک جان نهد

جان به امید وصالش جان دهد

بی تو گر ما را بود صبر و قرار

زین گنه ای جان دمار از من برآر

صبر بی روی تو شد کفر طریق

حاش للّه گر پسندد این فریق

عشق هر ساعت گریبانم درد

کش کشانم سوی جانان می برد

 
sunny dark_mode