گنجور

 
اسیری لاهیجی

سرور اقطاب عالم بایزید

آنکه خود را آنچنان که هست دید

راستی را او درین ره حجت است

قول او چون فعل او بی صنعت است

همچو بحرم گفت من اندر مثل

نی چو عمان بلکه دریای ازل

کو ندارد ساحل و قعر و میان

نیست او را اول و آخر نشان

زو یکی پرسید شیخا عرش چیست؟

شیخ گفت او را منم بر ظن مایست

گفت کرسی چیست؟ گفتا که منم

لوح گفتا، گفت دانا که منم

باز پرسید او که چه بود خود قلم

شیخ گفتش گر بدانی هم منم

باز پرسیدش که حق را بندگان

گفته اند و هست حال اندر زمان

که چو ابراهیم و موسی اند بدل

چون محمد همچو عیسی اند بدل

شیخ گفتا آن همه آخر منم

هم به م عنی آفتاب روشنم

گفت می گویند حق را در جهان

بندگان بودند و هستند این زمان

قل ب شان جبریل و میکائیل وار

باز عزرائیل و اسرافیل وار

گفت صدق آور که آن جمله منم

تا نپنداری من این جان و تنم

مرد سائل گشت خاموش آن زمان

چون شنید آ ن نکته های همچو جان

زین تعجب دم نزد خاموش شد

گوییا زان جرعه او می نوش شد

بایزیدش گفت هر کو در خدا

محو گردد از خدا نبود جدا

در حقیقت هر چه هست ای مرد دین

خود همه حق است و باطل نیست این

او چو فانی گشت اندر نور رب

حق همه خود را ببیند ای عجب

او چو خالی کرد خود را از خودی

دید خود را عین نور ایزدی

هر دو ع ا لم گشته است اجزای او

برتر از کون و مکان مأوای او

مندمج در حرف او جمله حروف

مندرج در تحت صنف او صنوف

صد هزاران بحر در قطره نهان

ذره ای گشته جهان اندر جهان

آن امانت کآسمانش در نیافت

وز قبول او زمین هم روی تافت

در دل یک ذره مأوا می کند

در درون جبه ای جا می کند

لامکان اندر مکان کرده مکان

بی نشان گشته مقید در نشان

کی بگنجد بحر اندر قطره ای

مهر پنهان چون شود در ذره ای

این ابد عین ازل آمد یقین

باطن اینجا عین ظاهر شد مبین

عین آبی آب می جویی عجب

نقد خود را نسیه می گویی عجب

پیش چشمت هست دریای روان

دیده را بستی از آنی در گمان

منکه آبم تشنۀ آبم چرا

وز عطش اندر تب و تابم چرا

شد به نقش موج ما دریا عیان

موج سازد بحر را فاش و نهان

خویش را از راه خو د بردار زود

کی کنی تا با خودی از خویش سود

گنج عالم داری و کد می کنی

خودکه کرده آنکه با خود می کنی

پادشاهی از چه می کردی گدا

گنجها داری چرایی بینوا

جمله عالم هست حاجتمند تو

تو گدایانه چه گردی گرد کو

از تویی دریای تو خس پوش شد

خس نماند بحر اگر در جوش شد

مانع راه تو هم هستی توست

نیست شو تا ره به خود یابی درست

گشت خورشیدت نهان در زیر میغ

قیمت خود را ندانستی دریغ

دشمن خود دوست می داری چرا

دوستان را دشمن انگاری چرا

می کنی شهباز خود را بال و پر

جغد و بوتیمار را گویی بپر

می بری سیمرغ را آ ن سوی قاف

عکه را گویی درآ اندر مصاف

طوطیان را می کنی بی آب و خور

پیش زاغان می نهی قند و شکر

پای بند دام می سازی هما

لک لکان را می پرانی در هوا

بلبل و قمری کنی بسته زبان

کرکسان آری که موسیقی بخوان

می کنی طاووس را اندر قفس

گفته بط را ران درین دریا فرس

باز سازی مرغک اوباش را

کرده ای عنقا تو این خفاش را

نفس دون را زیردستی تا بکی

شو مسلمان بت پرستی تا بکی

این چه نادانیست یکدم با خود آی

سود می خواهی در ین سودا درآی

اسب تازی را بخر، خر را مخر

تا توانی ز ین بیابان شو بدر

گر وصال دوست می داری ه و س

نفس را با روح گردان همنفس

تا نگردد نفس تابع روح را

کی دوا یابی دل مجروح را

مرغ جان از حبس تن یابد رها

گر به تیغ لا کشی این اژدها

چون نکشتی اژدهای نفس را

هان مشو ایمن ز مکر این دغا

 
sunny dark_mode