گنجور

 
اسیری لاهیجی

هست بسم اللّه الرحمن الرحیم

مصحف آیات اسرار قدیم

نام حق سر دفتر هر دفتر است

آنچه بی نام خ دایست ابتر است

افتتاح نامها از نام او

هر دو عالم جرعه نوش از جام او

حمد بی علت خدا را لایقست

علت و معلول بروی عاشقست

آن خداوندی که در عرض وجود

هر زمان خود را به نقشی وانمود

حمد قولی چیست اقرار زبان

حمد فعلی طاعت و اعمال دان

حمد حالی اتصال جان و دل

بر صفات پاک و برتر ز آب و گل

در حقیقت حمد آن باشد که تو

بوده باشی دایماً با یاد هو

گفت پیغمبر که لا احصی ثنا

حامد تو هم تویی یا ربنا

چون به عالم نیست غیر یار کس

حامد و محمود هم خود بود و بس

جمله ذرات جهان مرآت اوست

هر چه بینی مصحف آیات اوست

جمله عالم عابد و معبود اوست

هر چه بینی ساجد و مسجود اوست

جمله موجودات بی کام و زبان

حمد او گ و ی ند پیدا و نهان

ای منزه ذاتت از فهم عقول

وز صفاتت دور عقل بوالفضول

عقل کل از جام عشقت باده نوش

نفس کل مستانه از شوقت به جوش

جرعه ای نوشیده از عشقت ملک

گشته سرگردان به گرت چون فلک

ز آتش عشقت فروزان مهر و ماه

زهره و کیوان بدین دعوی گواه

مشتری افروخته شمعی ز نور

در طلب کاریت گشته ناصبور

تیر و بهرام از طلب بر سر دوان

گشته جویای تو در گرد جهان

گرد کویت نه فلک اندر طواف

چرخ و انجم را ازین شیوه است لاف

از می عشقت عناصر سرخوشند

از هوای روی تو در آتشند

آب ا زان سو در پیت گشته روان

خاک ازین سودا فتاده در زیان

ریختی یک جرعه دردی بر جماد

مست و بیخود گشت و در را ه اوفتاد

چون نبات مرده از وی نوش کرد

سر برآورد از زمین و جوش کرد

سرو و شمشاد از نشاطش سبز و خوش

در هوایش گشته رقصان بنده وش

شد بنفشه سرنگون از درد او

جامه نیلی کرده است از گرد او

از خمارش لاله دارد داغ دل

از غمش او را فروشد پا به گل

یاسمین و گ ل زمستی جامه چاک

گاه می خندند و گاهی دردناک

مست و لایعقل فتاده رو به خاک

باده می آید به جای خون ز تاک

ورد و ریحان عاشق رویت به جان

سوسن از شوق تو گشته ده زبان

هر گیاهی که برآمد از زمین

مست عشقش دیدم از عین الیقین

جملۀ حیوان از می عشق تو مست

گشته جویای تو از بالا و پست

بلبل از شوق گل رویت به جان

دایماً در نالۀ زار و فغان

فاخته کوکو زنان در کوی تو

نالۀ قمری ز شوق روی تو

جمله وحش و طیر مست جام عشق

جان هر یک گشته درد آشام عشق

گشته انسان مست و بیخود زان شراب

ز آتش عشق تو دارد دل کباب

انبیا از جام وصلت سر خوشند

اولیا از عشق تودر آتشند

عاشقان از باد ۀ عشق تو مست

عارفان زین جام گشته نیست هست

اهل معنی مست جام و حدتند

اهل صورت درد نوش کثرتند

در شریعت عالمان در گفت و گوی

در طریقت سالکان در جست و جوی

در حقیقت جمله را دل سوی تست

جان هر یک در هوای روی تست

حاجیان در کعبه اندر طوف تو

در کلیسا راهبان در خوف تو

در مساجد مؤمنان از شوق تو

کافران در بتکده از ذوق تو

در صوامع آتش سودای تو

در خرابات مغان غوغای تو

رند درد آشام مست از عشق تو

زاهد بیچاره پست از عشق تو

در کنشت و دیر ترسا و یهود

روی دلهای همه سوی تو بود

بت پرستان را تویی مطلوب جان

هست از بت روی تو محبوب جان

گشت امرت را مسخر هر که هست

بت پرست و مؤمن و ترسا و مست

دیده ام ذرات عالم را تمام

از شراب عشق تو مست مدام

هر یکی را مستی و ذوق دگر

در دل هر یک ز تو شوق دگر

جان جمله با جمالت آشنا

هر یکی از خوان عشقت با نوا

آن یکی از جرعه ای مست و خراب

وان دگر ن وشیده دریای شراب

هر یکی سر مست جام وصل یار

وز غم هجران به جان در زینهار

غرقۀ آبند و می جویند آب

بیخود از مستی و گویان کو شراب

گشته جمله طالب دیدار تو

جان هر یک واقف اسرار تو

هر یکی نوعی ترا جویان شده

در ثنایت یک بیک گویان شده

غافل آن یک از ثنای یک دگر

وین یکی از حمد آن یک بیخبر

جمله در تسبیح ودر تهلیل تو

از نسیم وصل هر یک برده بو

کافر و ترسا همه جویای تو

در درون جان هر یک جای تو

هر یکی گشته ز اسمی مستفیض

فیض آن یک فیض دیگر را نقیض

مظهر هادی به صدق از جان و دل

شد عدوی مظهر اسم مضل

با وجود آنکه این جوها روان

شد از آن دریای بی قعر و کران

بازگشت جمله در دریا بود

گر به جویش چند روزی جا بود

گر چه آب جمله از یک بحر بود

لذت هر یک بنوعی می نمود

هر که در لذت مقید می شود

ره به مطلق گر برد رد می شود

رو نظر در بحر کن جو را م بین

تاکه باشی عارف سر یقین

هر چه از یاد خدا و طاعتش

مانعت آید مگو جز آفتش

هر چه مشغولت کند از یاد دوست

دشمنش دان فی المثل گر جان و پوست

هر چه دور انداز د ت از وصل یار

در حقیقت دشمن جانت شمار