نقل آمد از کبار اولیا
از سری آن سرور اهل صفا
رهنمای سالکان را ه دین
آن ولی خاص رب العالمین
داشت در بغداد روزی مجلسی
جمع گشته خاص و عام آنجا بسی
بود او مشغول وعظ و پند خلق
بهر حق نه از برای نان و دلق
از ندیمان خلیفه یک جوان
با رخ چون ماه و قد دلستان
خادمان و نایبان از پیش و پس
با تجمل او سواره بر فرس
بود احمد نام آن زیبا جوان
می گذشت از پیش آن مجلس چنان
باش گفتا تا درین مجلس رویم
پند این مرد خدا را بشنویم
ما به جایی که نمی باید شدن
خود بسی رفتیم بهر شغل تن
دل از آنجا این زمان بگرفته است
می رویم آنجا که جان آشفته است
پس فرود آمد در آن مجلس نشست
مستمع گشت و در گفتار بست
شیخ مشغول نصیحت بود و پند
جان خلقان می رهانی د از گزند
در میان آ ن سخنها شیخ گفت
کاندرین عالم هویدا و نهفت
در ضعیفی همچو انسان هیچ نیست
گرچه در معنی جهان زو در کمی است
همچو انسان با خدا از نوع خلق
کس نشد عاصی ز بهر فرج و دلق
هست انسان قابل هر نیک و بد
زان شود گاهی فرشته گاه دد
چون نکو گردد چنان گردد نکو
که ملک را رشک آید هم از او
حاش للّه چونکه بد شد آدمی
از همه دیو و دد آمد در کمی
بل اضل در شأن او نازل بود
از همه انعام او پستر شود
ننگ آید جمله را از صحبتش
می شمارد دیو و دد بی غیرتش
زانکه انسان بهر عرفان آمدست
ترک آن کرده پی شهوت شدست
چون که او مقصود خلقت را گذاشت
رایت عصیان به عالم برفراشت
او ز فطرت از هوی سر زیر شد
کار آن بیچاره بی تدبیر شد
سلطنت بگذاشت اکنون کد کند
نیک پندار د و لیکن بد کند
زین عجبتر نیست در عالم یقین
بنگر آخر گر تو داری درد دین
کز خدا با این ضعیفی آدمی
چون نمی ترسد شود عاصی همی
این سخن بر جان احمد همچو تیر
از کمان شیخ آمد دلپذیر
گریه ها کرد آنکه تا بیهوش شد
همچو مستان واله و مدهوش شد
بعد از آن برخاست زار و ناتوان
سوی خانۀ خویش شد گریه کنان
آن شب و آن روز را از سوز و درد
هم نگفت او هیچ و هم چیزی نخورد
روز دیگر خود پیاده آمد او
با دل اندوهگین و زرد رو
با دل پر درد در مجلس نشست
بود مخمور و دگر شد باز مست
چونکه مجلس گشت آخر بیقرار
شد به سوی خانه، دل پردرد یار
سرد او را شد دل از کار جهان
بود کارش در جهان ناله و فغان
آمد آن بیخود دگر روز سیم
پا و سر در راه عشقش کرده گم
با رخ چون زعفران و دیده تر
بود تنها و پیاده بیخبر
اندر آن مجلس میان خلق باز
آمد و بنشست با سوز و نیاز
داشت گوش و هوش با گفتار شیخ
تا مگر بویی برد ز اسرار شیخ
چونکه مجلس شد تمام آ مد به پیش
تا کند با شیخ عرض حال خویش
گفت ای استاد استادان دین
پیشوای جمله ارباب یقین
روز اول چونکه گفتی این سخن
گشت اندر گردنم همچون رسن
آن سخن کلی مرا بگرفته است
با دل م صد راز پنهان گفته است
کار دنیا بر دل من سرد شد
جان عشر ت جوی من پر درد شد
من همی خواهم که گیرم خلوتی
وز همه خلقان بجویم عزلتی
دیده را بر بندم از کار جهان
ترک گویم مال و ملک و خان و مان
شرح راه فقر و سیر سالکان
بازگو اطوار و درد رهروان
شیخ گفت او را چه ره جویی بجو
یا شریعت یا طریقت بازگو
یا طریق خاص گویم یا که عام
هر چه می خواهی بخواه ای نیکنام
گفت راز هر دو کن با من بیان
تا مگر گردم ز هر دو رازدان
گفت راه عام اول گویمت
در شریعت ز آب رحمت شویمت
رو نماز پنج وقت ای مرد کار
بی تعلل با جماعت می گزار
گر بود مالت زکوة مال ده
روزۀ سی روزه ای از خود بنه
استطاعت گر بود بگزار حج
ور نباشد نیست بر تو خود حرج
ور تو راه خاص جویی ای پسر
ترک دنیای دنی گو سربسر
دست از کار جهان کلی بشوی
اندک و بسیار از دنیا مجوی
ترک فرزند و زن و احباب گو
ترک مال و جملۀ اسباب گو
ترک خودبینی کن و بینام باش
بگذر از آسا ی ش و رعنا مباش
گر دهندت مال و دنیای بسی
رد کن و مپذیر چیزی از ک س ی
دایماً می باش با یاد خدا
ساز از درد و غمش جان را فدا
با تو گفتم من بیان هر دو راه
خود تو دانی این بود راه اله
چون شنید احمد ز مرشد این بیان
آمد او بیرون از آنجا در زمان
بیخودانه روی در صحرا نهاد
فارغ از غم با خیال دوست شاد
روز دیگر ناگه ان یک پیره زن
مو کنان و رو خراشان نعره زن
پیش شیخ آمد بگفتا ای امام
رهبر خلق جهان از خاص و عام
بود فرزندی مرا تازه جوان
با قد و بالای چون سرو روان
بود عالی همت و بس با حیا
خوب روی و خوب خلق و باصفا
آمد او روزی خرامان شاد بخت
یک زمان در مجلس وعظت نشست
هم از آن مجلس گدازان بازگشت
خود نگفت او هیچ با ما سرگذشت
چند روزی شد که اکنون غایب است
شوق او بر جان و بر دل غالب است
من نمی دانم چه شد احوال او
گشته ام جویای او من کوبکو
زنده و مرده نمی یابم نشان
چیست تدبیر من ای شیخ جهان
سوخت جانم در فراق او تمام
چارۀ کارم بکن ای نیکنام
کرد زن بسیار زاری و فغان
گشت آب از چشمۀ چشمش روان
رحم آمد شیخ را بر گریه اش
گفت ای مادر مشو ناخوش منش
هیچ دلتنگی مکن جز خیر نیست
حال فرزند تو من گویم که چیست
دامنش درد طلب بگرفته است
جانش از سودای عشق آشفته است
او ز کار و بار دنیا سیر شد
از وجود خود بکل دلگیر شد
ترک دنیا و اهل دنیا گفته است
سالک راه حقیقت گشته است
چونکه آید پیش ما بار دگر
کس فرستم تا ترا گوید خبر
پیره زن شد سوی خانه بیقرار
از غ م فرزند گریان زار زار
تو چه دانی حال زار عاشقان
درد بیدرمان و سوز بیدلان
قدر اهل درد داند اهل درد
هر کرا دردی نباشد نی ست مرد
هر که گردد مبتلا اندر فراق
او شناسد سوز ودرد اشتیاق
گر چنین حالی شود پیدا ترا
با تو گوید شرح درد بیدوا
درد و سوز عشق را درمان مجوی
پیش عاشق از سرو سامان مگوی
یکزمان بگذار شرح درد عشق
بازگو سوز دل آن مرد عشق
آن جوان از درد و سوز شوق حق
روز و شب در گریه و آه و قلق
در فراق آن جوان پاکباز
پیره زن پیوسته در سوز و گ د از
تو که بیدردی چه دانی درد را
عاشقان را درد بهتر از دوا
عاشق حق گشته آن یک بی سخن
عاشق عاشق شده آن پیر ه زن
هر یکی گشته ز دیگر جام مست
هر یکی را باده نوعی دیگر است
چون برآمد مدتی آمد نهان
پیش شیخ خویشتن آن نوجوان
رنگ گلنارش شده چون زعفران
از ریاضت بس ضعیف و ناتوان
گشته گردآلود روی مهوشش
درهم و ژولیده موی دلکشش
در بر افکنده پلاس کهنه ای
کرده غم دیوار عمرش رخنه ای
گشته بالای چو سرو او دوتا
چهرۀ او دوستان را غم فزا
آب حسرت از دو چشم او روان
از غمش شست ه دل از جان و جهان
گفت خادم را سری کای مرد کار
اول احمد را به پیش من بیار
پس برو آن پیره زن را گو خبر
تا بیاید بنگرد روی پسر
خادم آوردش روان در پیش پیر
ساختش از خوان احسان بهره گیر
بعد از آن آن زال را کرده خبر
آمدند اهل و عیالش سر به سر
احمد آنجا می شنید گفت و گوی
زان نفس می داد دل را شستشوی
کآمدش صو ت کسان خود به گ وش
کز فراق او همی کردند جوش
خواس ت احمد سوی صحرا بازگشت
زانکه جا بودش در آن صحرا و دشت
گفت زن او را مرا در زندگی
بیوه کردی نیستت شرمندگی
س ا ختی فرزند دلبندم یتیم
کی پسندد اینچنین کاری کریم
چون پسر خواهد ترا من چون کنم
دیده و دل تا به کی پر خون کنم
من ندارم طاقت این دردسر
گر نمی آیی پسر با خود ببر
احمدش گفتا مشو اندوهگین
می برم فرزند تو فارغ نشین
جامۀ نیکو برون کرد از پسر
پس پلاس کهنه افکندش ببر
کهنه زنبیلی به دست او نهاد
با پسر گفتا روان شو همچو باد
مادر فرزند چون آن حال دید
سخت بیطاقت شد وعقلش پرید
گفت با احمد که فرزندم گذار
من ندارم طاقت این کار و بار
در زمان فرزند خود را در ربود
بس عجایب حالت او را رخ نمود
زن چو احمد را به راه عشق حق
دید از خلق جهان برده سبق
عشق او چون دید هر دم بر مزید
کردکلی آن زمان قطع امید
درد احمد در دل زن کار کرد
شددلش زین گفت و گو یکباره سرد
گفت زن گیرم وکیلت بی سخن
تا ا گر خواهی گشاید پای من
خود جواب زن بگفت و بازگشت
روی بر صحرا نهاد و کوه و دشت
مدتی رفت و نیامد زو خبر
کس ندانست او کجا دارد مقر
بعد ماه چند در پیش سری
یک شبی آمد فقیری بر دری
گفت ای شیخ زم ا ن احمد مرا
گفت رو با شیخ گو ای پیشوا
جان به لب آمد مرا دریاب زود
گرچه نبود وقت مردن چاره سود
زنده بودم در جهان از بوی تو
جان سپارم عاقبت بر روی تو
در زمان برخاست شیخ نامدار
رفت تا بیند که او را چیست کار
اوفتاده دید احمد را به خاک
در درون گور خانه دردناک
نی به زیرش فرش و نی بالین به سر
آمده جان بر لب و تشنه جگر
شیخ آمد بر سرش بنشست زود
از غم احمد دلش پر درد بود
بود جانش بر لب و جنبان زبان
مستمع شد تا چه می گوید نهان
می شنید آهسته می گفت آن زمان
بهر روزی اینچنین کردم چنان
پس سرش ا ز خاک شیخ اوستاد
پاک کرد و بر کنار خود نهاد
چشم را بگشاد احمد شیخ دید
گفت ای استاد وقت آن رسید
کز غم دنیا بکل یابم فراغ
درکشم از بادۀ شادی ایاغ
می برم جان زین جهان پر جفا
همرهم همت کن ای کان وفا
احمد آمد پیش شیخ اوستاد
دست و پای شیخ را او بوسه داد
گفت شیخا آن چنان که جان ما
وارهانیدی از این ظلمت سرا
جان و دل از رنج در راحت فتاد
در دو عالم حق ترا راحت دهاد
شیخ و احمد هر دو مشغول سخن
ناگهان آ مد دوان آن پیره زن
بود احمد را عیال و یک پسر
بود سالش پنج و شش یا بیشتر
هر دو را آورد با خود آن زمان
هر سه با هم گریه و زاری کنان
چشم مادر چونکه بر احمد فتاد
پس عجب حالی در آندم دست داد
دید فرزندی چنان خوب و لطیف
موی ژولیده رخش زرد و نحیف
آنچنان تازه جوانی همچو جان
همچو مویی گشته زار و ناتوان
نعره زد خود را به پایش درفکند
گفت آخر جان مادر تا به چند
می بسوزی جان این بیچاره را
رحم ناری بر خود و بر ما چرا
مادر از سویی چنان گریه کنان
زن ز یک سوی دگر نعره زنان
کودک از سویی به فریاد وفغان
رفته آه هر یکی تا آسمان
کودکش افتاد در پای پدر
شد سری گریان ز حال آن پسر
اهل مجلس جمله گریان زار و زار
شد در آن ساعت قیامت آشکار
آتشی افتاد در جان همه
در خروش آمد ملک زین دمدمه
کوشش بسیار کرده تا دمی
آورند او را سوی خانه همی
خود نکرد آ ن قول ایشان را قبول
بلکه از گفتار ایشان شد ملول
هر که دارد این طلب در راه حق
می برد از طالبان بی شک سبق
این چنین در راه حق باید شدن
ترک کردن خانه و فرزند و زن
هر چه از حق دور می سازد ترا
بت شمار آنرا تو در راه خدا
هر چه گردد مانع راه خدا
گر نگویی ترک آن باشد خطا
گفت احمد شیخ دین را ای امام
مقتدا و رهنمای خاص و عام
از چه فرمودید ایشان را خبر
کار ما خواهد زیان شد سر بسر
شیخ فرمودند مادر پیش ازین
آمد و می کرد زاریها چنین
رحمم آمد پس پذیرفتم ازو
تا ترا با او نمایم روبرو
این خبر کردن کجا بی حکمت است
هر چه کامل کرد عین رحمت است
می کند تعلیم سالک پیر راه
یعنی ار تو می روی را اله
همت عالی چنین باید ترا
تا شوی لایق به توحید خدا
این بگفت و شد نفس زو منقطع
شد حجاب تن ز روحش مرتفع
پس سری نالان و گریان و حزین
رفت سوی شهر با جان غمین
تا بسازد ساز تجهیز و کفن
آن شهید عشق جانان را به فن
دید خلقی را که می آید برون
از درون شهر دل پر درد و خون
شیخ پرسید از یکی کآخر کجا
می روند این خلق برگو ماجرا
گفت او مر شیخ را کای پرهنر
نیست گویی خود شما را این خبر
دوش آمد ز آسمان شیخا ندا
هر که خواهد بر ولی خاص ما
تا گزارد او نماز ی گو برو
سوی گورستان شود ویرانه جو
جلمه خلق شهر با سوز و گداز
می روند آنجا که بگزارند نماز
اینچنین شد حال آ ن مردانه مرد
در طلب جان را به حق تسلیم کرد
چون درین ره کرد ترک آرزو
داستان شد در طریقت جست او
این چه عشق است و چه ذوق است و طلب
این چه سوز است و نیاز بوالعجب
طالبان را این سخن پیر رهست
این کسی داند که جانش آگهست
تو گمان داری که مرد طالبی
بر طلبکاران عالم غالبی
کو ترا ترک هوی ها و هوس
کو خلاف نفس در ره یکنفس
ترک عجب و کبر و خودیینیت کو
نیستی و عجز و مسکینیت کو
ترک خورد روز و خواب شب کجاست
آه سرد و نالۀ یا رب کجاست
نالۀ جانسوز و دردآلود کو
روی زرد و اشک خون پالود کو
زاری و درد و فغان و آه کو
ترک ملک و حرص مال و جاه کو
هر که غالب گشت بر نفس و هوی
اوست بی شک طالب راه خدا
هر که درد عشق سوزد دامنش
جان و دل بگرفته از ما و منش
هر کرا درد ریاضت تافته است
هر که بی شرک است ایمان یافته است
گر ز وصل دوست خواهی برگ و ساز
هر چه داری در ره جانان بباز
هستی خود ساز وقف نیستی
نیست چون گشتی بدانی کیستی
رو فدای عشق او کن جان و دل
عاشقانه خودپرستی را بهل
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن داستانی از یک ولی الهی و سالکی را روایت میکند که در بغداد مشغول وعظ و نصیحت مردم است. جوانی زیبا به نام احمد به این مجلس میآید و تحت تأثیر سخنان شیخ قرار میگیرد. شیخ انسان را به پاکی و دوری از دنیا دعوت میکند و احمد به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد، به طوری که برای روزها غمگین و بهدردسر دچار میشود. او تصمیم میگیرد از دنیا فاصله بگیرد و به جستوجوی حقیقت بپردازد.
احمد بعد از چندین روز به سراغ شیخ میآید و خواستار آموختن فنون سیر و سلوک میشود. شیخ به او میآموزد که باید از دنیا بگذرد و به یاد خدا باشد. به دنبال آن، احمد تحت تأثیر عشق الهی قرار میگیرد و درگیر درد و شوق میشود.
پس از اندکی، مادر احمد نگران از وضعیت پسرش به شیخ مراجعه میکند. شیخ به او خبر میدهد که پسرش در جستجوی حق و حقیقت است و از دنیا جدا شده است. در نهایت، احمد در مسیر سیر و سلوک جان خود را به عشق الهی تقدیم میکند و روحش از قید دنیا رها میشود. این داستان نشاندهنده اهمیت عشق، فراق و سیر در راه حقیقت و تصوف است.
هوش مصنوعی: از بزرگان اولیا روایت شده که درباره آن بزرگوار اهل صفا سخن به میان آمده است.
هوش مصنوعی: راهنمای مسافران مسیر حقیقت، دین آن ولی خاص خداوند عالمیان است.
هوش مصنوعی: روزی در بغداد مجلسی برپا شده بود که افراد خاص و عام زیادی در آن حضور داشتند.
هوش مصنوعی: او در حال موعظه و دادن پند به مردم بود، تنها به خاطر خدا و نه به خاطر پول و لباسهای فاخر.
هوش مصنوعی: از همراهان خلیفه، جوانی بود با چهرهای همچون ماه و قامت دلربا.
هوش مصنوعی: خدمتگذاران و نمایندگان او از جلو و پشت، با شکوه و زیوری، سوار بر اسب هستند.
هوش مصنوعی: احمد جوان زیبا و خوش قیافهای بود که از کنار آن مجلس میگذشت.
هوش مصنوعی: بیا برویم تا در این جمع پندهای این مرد خدا را بشنویم.
هوش مصنوعی: ما در مسیرهایی قدم گذاشتیم که نباید میرفتیم و به دنبال کارهایی مشغول شدیم که تنها وابسته به جسم و ظاهر بودند.
هوش مصنوعی: دل حالا به شدت ناراحت و نگران است، به سمت جایی میرویم که روح و جان در حال درهم ریختگی و بیقراری به سر میبرد.
هوش مصنوعی: او وارد آن مجلس شد و نشسته، به سخنان دیگران گوش داد و در گفتگو شرکت کرد.
هوش مصنوعی: شیخ در حال نصیحت بود و در تلاش بود تا جان مردم را از آسیبها نجات دهد.
هوش مصنوعی: در میان آن گفتگوها، شیخ گفت که در این دنیا حقایق آشکار و پنهان وجود دارد.
هوش مصنوعی: در ضعف و ناتوانی انسان، هیچ چیز وجود ندارد، هر چند که در واقعیت، او میتواند بخشی از جهان را تشکیل دهد، اما از نظر کمیت، کوچک و ناچیز است.
هوش مصنوعی: هیچ فردی مانند انسان نیست که به خداوند نزدیک شود و به خاطر آرزوها و دلبستگیهایش دچار نافرمانی و سرکشی شود.
هوش مصنوعی: انسان میتواند به هر خوبی و بدی دست یابد؛ گاهی مثل فرشتهها رفتار میکند و گاهی مانند موجودات وحشی.
هوش مصنوعی: هرگاه کسی نیکو شود، به قدری خوب میشود که حتی مَلک نیز به او حسرت میبرد.
هوش مصنوعی: به خدا قسم، زمانی که انسان از همه موجودات وحشی و بدرفتار ناامید شد، به سراغ خود آمد و به دنبال معنای درونیاش رفت.
هوش مصنوعی: بلکه آیات قرآن درباره او نازل شدهاند و مقام او از تمام نعمتهایی که به دیگران داده شده، بالاتر است.
هوش مصنوعی: همه از صحبت او شرمنده میشوند، چون دیوانه و بیغیرت است.
هوش مصنوعی: انسان برای دستیابی به شناخت و حقیقت آمده است، اما به دلیل وابستگیهای دنیوی و هوسها از این هدف دور شده است.
هوش مصنوعی: زمانی که او هدف آفرینش را مشخص کرد، پرچم نافرمانی را در جهان برافراشت.
هوش مصنوعی: او بر اثر خواستههای نفسانی خود از طبیعت خویش دور شد و کار آن بیچاره، که تدبیر و اندیشهای نداشت، به اینجا کشیده شد.
هوش مصنوعی: یعنی: حکومت را رها کرد و اکنون به کدگذاری مشغول است. او به خوبی فکر میکند اما در عمل کارهای بدی انجام میدهد.
هوش مصنوعی: در این دنیا چیزی عجبتر از این نیست که اگر تو دردی از ایمان و دین داری، بهتر است که به آن توجه کنی و عمیقتر به آن نگاه کنی.
هوش مصنوعی: آدمی، با وجود ناتوانیاش، از خدا نمیترسد و همین باعث میشود که به گناه و نافرمانی بپردازد.
هوش مصنوعی: این حرف بر جان احمد مانند تیر از کمان شیخ به دلش نشسته و خوشایند بوده است.
هوش مصنوعی: کسی که به شدت گریه کرد، به حالت بیهوشی رسید و مانند افراد مست، حیران و شگفتزده شد.
هوش مصنوعی: پس از آن، او به طور زار و ناتوان به سوی خانهاش رفت و در حال گریه بود.
هوش مصنوعی: او در آن شب و روز، از شدت سوز و درد هیچ چیزی نگفت و حتی چیزی هم نخورد.
هوش مصنوعی: روزی دیگر او با حالتی اندوهناک و چهرهای دلسرد و رنگپریده بهصورت پیاده آمد.
هوش مصنوعی: با دل داغدار در جمع حاضر بود و در حالتی نشسته بود که مست و نشئه به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: وقتی که مجلس به پایان رسید، دل یار که پر از درد و دلتنگی بود، به سمت خانه متوجه شد.
هوش مصنوعی: دل او از دنیای فانی سرد و بیاعتنا شده است، زیرا تنها مشغلهاش در این دنیا ناله و اندوه است.
هوش مصنوعی: او دوباره به حالت مستی آمده و در جستجوی عشقش، با پا و سر به راهی میرود که در آن گم شده است.
هوش مصنوعی: با چهرهای مانند زعفران و چشمانی پر از اشک، او در حالتی تنها و پیاده، بیخبر از همه چیز به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: در آن جمع، او دوباره وارد شد و با عشق و اشتیاق بر زمین نشست.
هوش مصنوعی: او با دقت به سخنان استاد گوش میسپرد تا شاید از رازهای او چیزی بیاموزد.
هوش مصنوعی: زمانی که مجلس به پایان رسید، همه به سمت پیش آمدند تا حال و احوال خود را با شیخ در میان بگذارند.
هوش مصنوعی: گفت: ای استاد بزرگ علما و پیشوای همه کسانی که به یقین دست یافتهاند.
هوش مصنوعی: در آغاز، وقتی این حرف را زدی، احساس کردم که مثل طناب دور گردنم پیچیده شده است.
هوش مصنوعی: این حرف عمومی و کلی که زدهام، تمام وجود مرا دربرگرفته است و با دل من ارتباطی عمیق دارد؛ به گونهای که در آن رازهای نهانی وجود دارد که بیان شده است.
هوش مصنوعی: زندگی برای من بیحس و سرد شده است و وجودم از درد و رنج پر شده است.
هوش مصنوعی: من میخواهم جایی دور از شلوغی مردم پیدا کنم و در تنهایی زندگی کنم.
هوش مصنوعی: چشمانم را میبندم و از دنیای مادی فاصله میگیرم و درباره پول و ثروت و خانه و زندگی مادی بیتوجهی میکنم.
هوش مصنوعی: زندگی فقر و مسیر پیمایان را توصیف کن و احوالات و رنجهای مسافران را بیان کن.
هوش مصنوعی: شیخ گفت: او را به دنبال چه چیزی میگردی؟ یا راه قوانین دینی را بپویید یا روش سیر و سلوک را بیان کن.
هوش مصنوعی: میتوانم به خصوصی یا به عمومی بگویم، هر چه که میخواهی بخواه، ای انسان نیکو نام.
هوش مصنوعی: با من دربارهی رازهای خودتان صحبت کنید، شاید من بتوانم از هر دو راز آگاه شوم.
هوش مصنوعی: گفتند که ابتدا باید در مسیر عمومی قدم برداری و با آب رحمت در شریعت شست و شو کنی.
هوش مصنوعی: ای مرد، بیدرنگ در پنج وقت نماز به همراه جماعت شرکت کن.
هوش مصنوعی: اگر مال تو زکات دارد، ده روزه یا سی روزه را از خودت کنار بگذار.
هوش مصنوعی: اگر توانایی انجام حج را داری، آن را انجام بده؛ اما اگر امکانش نیست، نگران نباش، هیچ گناهی بر تو نیست.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال مسیری ویژه و خاص هستی، ای فرزند، از دنیای مادی و دنیوی دور شو و به سمت حقیقت و معنا برو.
هوش مصنوعی: از دنیا زیاد و کم چیزی نخواه، و به طور کلی از مشغلههای دنیوی دست بردار.
هوش مصنوعی: اگر از خانواده، همسر و دوستان خود دست بکشید، باید از مال و تمام وسایل و امکانات خود نیز جدا شوید.
هوش مصنوعی: به خودپسندی و خودمحوری خاتمه بده و به نادیدهگرفتن خود بپرداز. از راحتطلبی عبور کن و به زیبایی ظاهری اهمیت نده.
هوش مصنوعی: اگر به تو ثروت و دنیا بدهند، آن را رد کن و هیچ چیزی از کسی قبول نکن.
هوش مصنوعی: همواره با یاد خدا باش و از درد و غم های زندگی بگذر، حتی جان خود را نیز در این راه فدای او کن.
هوش مصنوعی: من با تو صحبت کردم و گفتم که دو مسیر در پیش داریم. تو خود بهتر میدانی که این راه، راهی است الهی.
هوش مصنوعی: احمد وقتی این سخن را از مرشد شنید، سریعاً از آن مکان خارج شد.
هوش مصنوعی: بیدلیل و بدون فکر، در دشت نشستم و بیخیال از غم، با یاد دوست خوشحال هستم.
هوش مصنوعی: روزی ناگهان یک پیرزن با موهای پریشان و چهرهای درهم، فریاد میکشد.
هوش مصنوعی: مردی به پیش شیخ آمد و گفت: ای پیشوای مردم، تو رهبر همه انسانها هستی، چه خاص و چه عام.
هوش مصنوعی: فرزندی داشتم جوان و تازهنفس که قد و قامتش مانند سرو زیبا و بلند بود.
هوش مصنوعی: این شخص دارای همت بلند و با حیا است و در عین حال چهره زیبا و خلق و خوی نیکو دارد و از درون پاک و صاف است.
هوش مصنوعی: روزی او با خوشحالی و آرامش به آرامی وارد شد و مدتی را در مجلس وعظ گذراند.
هوش مصنوعی: او پس از بازگشت از آن مجلس سوزان، هیچ چیزی دربارهٔ آنچه بر او گذشته است، با ما در میان نگذاشت.
هوش مصنوعی: چند روزی است که او غایب است و این فاصله، شوق و اشتیاق او بر جان و دل من چیره شده است.
هوش مصنوعی: من نمیدانم چه بر سر او آمده، اما به دنبال حال و روزش هستم و بیوقفه جویای او هستم.
هوش مصنوعی: من در زندگی و مرگ هیچ نشانی نمیبینم، ای شیخ جهان! تدبیر من چیست؟
هوش مصنوعی: جانم در دوری او به شدت رنج میکشد، پس ای نیکوکار، تمام تلاش خود را برای کمک به من به کار بگیر.
هوش مصنوعی: زنی به شدت گریه و زاری کرد و اشکهایش مانند آب از چشمانش سرازیر شد.
هوش مصنوعی: شیخ به خاطر گریهاش به او رحم کرد و گفت: ای مادر، نگران نباش و غمگین نشو.
هوش مصنوعی: هیچ وقت غمگین نباش، چرا که در آن بدی نیست. حالا بگو ببینم وضعیت فرزندت چطور است؟
هوش مصنوعی: دامن او پر از درد و رنج است و جانش از خیال عشق به هم ریخته است.
هوش مصنوعی: او از امور دنیا خسته و دلزده شده و از وجود خود نیز احساس ناراحتی میکند.
هوش مصنوعی: سالک، کسی است که به جستجوی حقیقت پرداخته و از دنیای مادی و مردم آن فاصله گرفته است.
هوش مصنوعی: وقتی دوباره کسی به نزد ما بیاید، فردی را میفرستم تا خبر تو را به من بدهد.
هوش مصنوعی: یک زن سالخورده با دلسردی و ناامیدی به سوی خانه میرود و از غم فرزندش که در حال گریه است، بیقرار و ناآرام شده است.
هوش مصنوعی: تو چه میدانی حال دل سوخته عاشقان را، آنها که دردی بیدرمان دارند و سوزی عمیق در دلهاشان احساس میکنند.
هوش مصنوعی: افراد آزرده و دشوارکوش، درک و فهم بیشتری از یکدیگر دارند و هر کسی که دردی را تجربه نکرده، نمیتواند بهخوبی با درد دیگران ارتباط برقرار کند.
هوش مصنوعی: هر کسی که به جدایی او دچار شود، درد و سوختن ناشی از محبت و اشتیاق را به خوبی درک خواهد کرد.
هوش مصنوعی: اگر حال تو اینقدر خراب شود، در آن صورت، براساس درد و رنجی که در دل داری، با تو سخن خواهد گفت.
هوش مصنوعی: به دنبال درمان درد و سوز عشق نباش. نزد عاشق، از نظم و سامان عشق صحبت نکن؛ زیرا او درگیر احساساتش است و چنین موضوعاتی برایش بیمعناست.
هوش مصنوعی: یک زمانی را اختصاص بده تا اندوه عشق را بیان کنم و آتش دل آن عاشق را توصیف کنم.
هوش مصنوعی: آن جوان به خاطر شوق و عشق به حق، هر روز و شب در حال گریه و ناله است و از درد در درونش میسوزد.
هوش مصنوعی: زنی پیر همواره در حسرت و ناراحتی به سر میبرد و به یاد آن جوان نیکوکار و با باور، دچار شعف و درد میشود.
هوش مصنوعی: تو که دردی را نمیفهمی، چگونه میتوانی درک کنی چقدر عاشقان از درد لذت میبرند، چون برای آنها این درد از هر درمانی ارزشمندتر است.
هوش مصنوعی: عاشق خدا شده است آن شخص که کمتر سخن میگوید. عاشق شده است آن پیرزن که عشق را درک کرده است.
هوش مصنوعی: هرکسی به نوعی مواد مستی را تجربه میکند و هر فرد نوع خاصی از نوشیدنی خوشگوار را دارد.
هوش مصنوعی: زمانی بعد از مدتی، جوانی به طور پنهانی به نزد استاد خود آمد.
هوش مصنوعی: گل نارس او به خاطر زحمت و تلاشهای زیادش به رنگ زعفران درآمده و اکنون بسیار ضعیف و ناتوان گشته است.
هوش مصنوعی: روی زیبا و دلنشینش به خاطر غمی که دارد، غبارآلود و درهم است و موهای جذابش نیز آشفته و نامرتب به نظر میرسند.
هوش مصنوعی: او چادر کهنهای به دوش انداخته و غم زندگیاش باعث شده دیوار عمرش ترک بخورد.
هوش مصنوعی: چهرهی او مانند سرو بلند و زیبا است و حالا که بالای سرش آمده، دوستانش را غمگین کرده است.
هوش مصنوعی: چشمان او پر از اشک است و این اشکها حسرت او را نشان میدهد. غم او دل را شسته و تمام زندگی و جهان را تحت تاثیر قرار داده است.
هوش مصنوعی: خادم را صدا زد و گفت: "این مرد کارشناس، احمد را به پیش من بیاور."
هوش مصنوعی: برو به آن زن پیر بگو که بیاید و چهره پسر را ببیند.
هوش مصنوعی: خدمتکاری او را به همراه خود آورد و به نزد پیر (عالم یا بزرگ) برد و او را از سفرهی بخشش بهرهمند ساخت.
هوش مصنوعی: پس از آن، افراد خانواده و نزدیکان زال به او خبر دادند.
هوش مصنوعی: احمد در آنجا نشسته بود و صحبتهایی را میشنید که از یک نفسِ خاص شنیده میشد و این گفت و گو باعث میشد دل او پاکسازی شود.
هوش مصنوعی: صدای دوستانش به گوشش رسید که در غیبت او بیتابی میکردند.
هوش مصنوعی: احمد تصمیم گرفت به سمت صحرا برگردد، زیرا او در آن سرزمین و دشت احساس راحتی و تعلق میکرد.
هوش مصنوعی: او به او گفت: تو که همسر من را بیسرپرست کردی، نباید از من شرمنده باشی.
هوش مصنوعی: فرزند عزیزم را یتیم ساختهای، خداوندی که بخشنده است این عمل را نمیپسندد.
هوش مصنوعی: من چگونه میتوانم به عشق تو نگاه کنم و دل بگذارم، وقتی که از جداییات همیشه در عذابم؟
هوش مصنوعی: من دیگر نمیتوانم این مشکلات را تحمل کنم، اگر نمیآیی، برو و خودت را ببر.
هوش مصنوعی: احمد به او گفت: نگران نباش، من فرزند تو را به خوبی بزرگ میکنم و از او مراقبت میکنم.
هوش مصنوعی: پسر لباس زیبا و نو را به تن کرد و پارچه کهنهاش را دور انداخت.
هوش مصنوعی: زن پیر کهنسال، با دستی پر از زنبیل، به پسرش گفت: «برو، مثل باد سریع حرکت کن.»
هوش مصنوعی: مادر وقتی آن وضعیت را دید، بسیار بیتاب و نگران شد و کنترل خود را از دست داد.
هوش مصنوعی: به احمد گفتم که فرزندم، من نمیتوانم این کار و مسئولیت را تحمل کنم.
هوش مصنوعی: در زمان فرزندش، او به شدت دچار تحولات و شگفتیهایی شد که نشاندهنده وضعیت خاصش بود.
هوش مصنوعی: وقتی زن، احمد را در مسیر عشق و حقیقت مشاهده کرد، از سایر مردم این جهان پیشی گرفت.
هوش مصنوعی: عشق او هر لحظه بیشتر میشود و در این میان، ناامیدی کامل محسوس است.
هوش مصنوعی: درد احمقانه احمد در دل زن تأثیر گذاشت و باعث شد که قلبش از این گفتوگو ناگهان سرد شود.
هوش مصنوعی: گفت: اگر میخواهی به خواستهات برسی، باید مانند وکیلی بیکلام عمل کنی و من را در دام نندازی.
هوش مصنوعی: او خود پاسخ زن را گفت و دوباره به سمت صحرا برگشت و به کوه و دشت نگاه کرد.
هوش مصنوعی: مدتی طولانی گذشت و هیچ خبری از او نرسید. کسی نمیدانست او در کجا زندگی میکند یا کجا رفته است.
هوش مصنوعی: پس از چند شب، یک شب، فقیر ناتوانی به در خانهای رسید.
هوش مصنوعی: ای شیخ، زمانی که احمد به من گفت، برو و به شیخ بگو، ای پیشوا.
هوش مصنوعی: جانم به لب رسیده، لطفاً به من کمک کن زود، هرچند که وقت مرگ هنوز فرا نرسیده است.
هوش مصنوعی: در این عالم به خاطر بوی تو زنده ماندم و در نهایت جانم را فدای روی تو میکنم.
هوش مصنوعی: در زمانی که شیخ معروفی به پا خاست، تصمیم گرفت که ببیند در این لحظه چه کاری در انتظار اوست.
هوش مصنوعی: احمد را درون گور خانهای دردناک و غمانگیز بر زمین افتاده مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: نی در زیرش فرشی است و در بالایش بالینی، جانش به لب رسیده و دلش از تشنگی رنج میبرد.
هوش مصنوعی: شیخ به سرعت کنار او نشست و از شدت غم و اندوهی که برای احمد در دلش داشت، دلش پر از درد و غصه بود.
هوش مصنوعی: جانش در آستانهی رفتن بود و در حالی که زبانش به حرف زدن مشغول بود، با دقت به سخنان نهفتهاش گوش میداد.
هوش مصنوعی: آهسته میگفت که در آن زمان برای روزهای آینده چنین کارهایی انجام دادم.
هوش مصنوعی: او سر شیخ استادش را از خاک برداشت و در کنار خود گذاشت.
هوش مصنوعی: احمد شیخ چشمانش را باز کرد و او را دید. سپس گفت: "ای استاد، زمان آن فرا رسیده است."
هوش مصنوعی: اگر از غم و اندوه این دنیا خلاصی پیدا کنم، میتوانم با شادی و خوشی زندگیام را ادامه دهم.
هوش مصنوعی: من از این دنیای پر از رنج و زحمت میگریزم، همراه من باش و مرا یاری کن ای کسی که وفاداری.
هوش مصنوعی: احمد به نزد استادش آمد و دست و پای او را بوسه زد.
هوش مصنوعی: ای شیخ، همانطور که جان ما را از این تاریکی نجات دادی، ما را نیز از این محیط تاریک آزاد کن.
هوش مصنوعی: جان و دل از رنج خلاص شده و به آرامش رسیدهاند؛ در این دو جهان، خداوند به تو آرامش عطا کند.
هوش مصنوعی: شیخ و احمد هرکدام مشغول گفتگو بودند که ناگهان آن پیرزن با شتاب وارد شد.
هوش مصنوعی: احمد همسری داشت و یک پسر که سنش پنج یا شش سال یا بیشتر بود.
هوش مصنوعی: او آن دو نفر را با خود آورد و در آن لحظه، هر سه نفر با هم در حال گریه و زاری بودند.
هوش مصنوعی: زمانی که چشم مادر به احمد افتاد، حالت عجیبی به او دست داد.
هوش مصنوعی: فرزندی را دید که بسیار زیبا و ظریف بود، با موی پریشان و چهرهای زرد و لاغر.
هوش مصنوعی: جوانی به گونهای تازه و پرنشاط بود که اکنون همچون جان و مویی به شدت ضعیف و ناتوان شده است.
هوش مصنوعی: فردی به شدت ناله و زاری کرده و از روی عجز و ناامیدی بر زمین افتاده و میگوید: "ای کاش تا کی باید این گونه رنج بکشم؟"
هوش مصنوعی: این شعر به نوعی ناله و استغاثه است و بیانگر احساس یأس و ناامیدی شاعر نسبت به ظلم و بیرحمی روزگار است. او از درد و رنجی که بر او و دیگران میرود سخن میگوید و از ناپایدار بودن زندگی و بیمحلی به حال دیگران ابراز تأسف میکند. در نهایت، به شدت از عدم اعتنا به رنجهای خود و دیگران انتقاد میکند و خواستار کمی رحم و مروت میشود.
هوش مصنوعی: مادر از یک طرف به شدت در حال گریه است و در طرف دیگر همسرش با صدای بلند و ناله کنان در حال فریاد زدن است.
هوش مصنوعی: کودک از جایی به شدت ناله و فریاد میکند و هر صدایش به اندازهای بلند است که به آسمان میرسد.
هوش مصنوعی: کودک از دامن پدر به زمین افتاد و پدر، به خاطر حال پسرش، بسیار ناراحت و متاثر شد.
هوش مصنوعی: تمام افراد در مجلس، به شدت گریه و زاری کردند و در آن لحظه، قیامت آشکار شد.
هوش مصنوعی: آتش و شور و هیجان همگانی همه را دربر گرفته و بر ملتی که دچار این وضعیت شده، تاثیر عمیقی گذاشته است.
هوش مصنوعی: او بسیار تلاش کرده تا لحظهای او را به سوی خانهاش بیاورند.
هوش مصنوعی: او قول آنها را نپذیرفت و از صحبتهایشان ناامید و دلزده شد.
هوش مصنوعی: هرکس که در جستجوی حقیقت باشد، قطعا از دیگران پیشی میگیرد و در این مسیر موفقتر خواهد بود.
هوش مصنوعی: برای پیروی از حق، باید از خانه و خانواده و همسر دل کنده و در این مسیر قدم برداشت.
هوش مصنوعی: هر چیزی که تو را از حقیقت دور کند، باید آن را بت به حساب بیاوری و در مسیر خداوند رها کنی.
هوش مصنوعی: هر چیزی که مانع رسیدن به خداوند شود، اگر دربارهاش صحبت نکنی، بهتر است که آن را رها کنی چون ادامه دادن به آن اشتباه است.
هوش مصنوعی: احمد به امام میگوید: ای پیشوای خاص و عام، رهبر دین و راهنمای مردم.
هوش مصنوعی: چرا گفتید که او از کارهای ما باخبر خواهد شد و این به ضرر ما خواهد بود؟
هوش مصنوعی: شیخ گفتند که مادر قبلاً به اینجا آمده و به شدت گریه و زاری میکرد.
هوش مصنوعی: با دل رحمتی به من دست داد و بنابراین من تصمیم گرفتم که تو را با او مواجه کنم.
هوش مصنوعی: هر خبری که منتشر میشود، به دور از حکمت نیست و هر چیزی که به کمال میرسد، نشانهای از رحمت و لطف است.
هوش مصنوعی: اگر تو در مسیر سیر و سلوک قدم میگذاری، این پیر و استاد است که تو را راهنمایی و آموزش میدهد.
هوش مصنوعی: برای رسیدن به مقام توحید و افتخار نزد خدا، لازم است که همت و ارادهای بلند و والا داشته باشی.
هوش مصنوعی: او این را گفت و نفسش از او جدا شد، حجاب جسم از روحش کنار رفت.
هوش مصنوعی: پس فردی ناراحت و گریهکنان، با دل پر از غم به سوی شهر روانه شد.
هوش مصنوعی: برای آمادهسازی و تجهیز شهید عشق محبوب، ساز و کار لازم را باید ایجاد کرد.
هوش مصنوعی: بسیاری از مردم را میبینم که از دل شهر درون خود بیرون میآیند، دلی پر از درد و خون دارند.
هوش مصنوعی: شیخ از یکی پرسید این مردم در نهایت به کجا میروند؛ او در جواب ماجرای آن را بیان کرد.
هوش مصنوعی: او به شیخ گفت: ای پر هنر! تو خود هم از این خبر آگاه هستی.
هوش مصنوعی: دیشب نداهایی از آسمان شنیدم، ای شیخ، هر کسی که میخواهد به ولی خاص ما نزدیک شود.
هوش مصنوعی: تا زمانی که او به نماز مشغول است، تو به سمت گورستان برو و جای خالی را بیاب.
هوش مصنوعی: مردم شهر با اشتیاق و اشک به جایی میروند که نماز بخوانند.
هوش مصنوعی: آن مرد بزرگ در جستجوی جان خود، به حق و به آرامش تسلیم شد.
هوش مصنوعی: وقتی که انسان در این مسیر قدم میگذارد و به دنبال آرزوهایش میرود، داستان و ماجرایی در راه معنویت او به وجود میآید.
هوش مصنوعی: این عشق چه احساسی دارد و چه لذتی به همراه میآورد؟ این چه شوق و نیازی است که عجیبه و دلانگیز است؟
هوش مصنوعی: این کلام از جانب مشاور یا رهبری است که به جویندگان علم و حقیقت میگوید که تنها کسی میتواند آن را درک کند که از عمق وجودش آگاه باشد و به حقیقتهای درونی خود پی برده باشد.
هوش مصنوعی: تو فکر میکنی که شخصی که به دنبال چیزی است، بر کسانی که چیزی از او میخواهند، تسلط دارد.
هوش مصنوعی: کسی که دلبستگیها و خواستههای نفسانی را ترک کرده، باید بر خلاف نفس خود در مسیر یک نفس رهسپار شود.
هوش مصنوعی: پرهای خودبزرگبینی و تفاخر را کنار بگذار و ببین که در اصل خود را در چه وضعیتی قرار دادهای؛ جایی برای خودبینی و غرور نیست و حال تو نشان از ناتوانی و روزهای سختت میدهد.
هوش مصنوعی: روزها به سختی میگذرد و شبها پر از خواب است. اما در این میان، نالههای دل و آههای سرد کجا هستند؟
هوش مصنوعی: نالهای جانسوز و پر از درد که نشاندهندهی حالتی سخت و گدازان است. چهرهای زرد و چشمهایی پر از اشک که مانند خون میریزد.
هوش مصنوعی: روزهای ناله و درد و اوج فغان فرا رسیده است، دیگر خبری از ترک دنیای فانی و دل کندن از مال و جاه نیست.
هوش مصنوعی: هر کس که بر خواستهها و تمایلات نفس خود غلبه کند، بدون شک به دنبال راه خدا و حقیقت است.
هوش مصنوعی: هر کسی که در عشق رنج میکشد، روح و قلبش به شدت تحت تأثیر وجود ما قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: هر کسی که در راه سختیها و تمرینات روحی کوشیده باشد، به حقیقتی عمیق دست یافته و هر کس که به ایمان خالص و بدون شرک دست یافته باشد، به روشنی و درک واقعی رسیده است.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به وصال محبوب برسی، باید هرچه داری را در این راه فدای او کنی.
هوش مصنوعی: وجودت را بر اساس خود بساز، نه بر اساس عدم. زمانی که به درک واقعی خود رسیدی، خواهی فهمید که کیستی.
هوش مصنوعی: عشق او را بر جان و دل خود ترجیح بده و خودپرستی را کنار بگذار.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.