گنجور

 
علی اشتری

باز این دل هرجائی، سودای کسی دارد

فریاد، که این مسکین، هر دم هوسی دارد

هرچند ز مشتاقی، غلطیده بخون خود

آهی بکشد گاهی، گویا نفسی دارد

بر حلقه عشاقت، ایگل! ز چه مینازی؟

کاین دل بچنین خواری، مشتاق بسی دارد

همراه من و دل زان، افتند پریرویان

کاین قافله بس پرشور، بانگ جرسی دارد

این شکوه مرا باشد، از نرگس مخمورش

کاین باده فروش ما، با خود عسسی دارد

بیهوده چرا؟ نالیم، از طعنه کنج طبعان

دریای (پر از گوهر) ناچار خسی دارد

 
 
امیر شاهی

باز این سر بی سامان، سودای کسی دارد

باز این دل هرجایی، جایی هوسی دارد

از کنج غمش دیگر، در باغ مخوان دل را

کان مرغ که من دیدم، خو با قفسی دارد

هر کس بهوای دل، دارد به جهان چیزی

[...]

شاهدی

با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد

در قید جنون او را سودای کسی دارد

ای شیخ مکن عیبم از عشق پریرویان

هر کس به هوای خود میل و هوسی دارد

بر نالۀ من هر شب نالید سگ کویش

[...]

میلی

بیمار غم از مردن، اندیشه بسی دارد

گویا نظر حسرت، بر راه کسی دارد

آمیزش او با من، بی‌مصلحتی نبود

ای وای ازان گرمی،‌ کآتش نفسی دارد

چون دادکنان بینم، آزرده بیدادی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه