علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵ - دل هر جائی

باز این دل هرجائی، سودای کسی دارد

فریاد، که این مسکین، هر دم هوسی دارد

هرچند ز مشتاقی، غلطیده بخون خود

آهی بکشد گاهی، گویا نفسی دارد

بر حلقه عشاقت، ایگل! ز چه مینازی؟

کاین دل بچنین خواری، مشتاق بسی دارد

همراه من و دل زان، افتند پریرویان

کاین قافله بس پرشور، بانگ جرسی دارد

این شکوه مرا باشد، از نرگس مخمورش

کاین باده فروش ما، با خود عسسی دارد

بیهوده چرا؟ نالیم، از طعنه کنج طبعان

دریای (پر از گوهر) ناچار خسی دارد