گنجور

 
علی اشتری

بیا که پیش وجودت ز خویشتن برهم

بیار ناز که از ناز و نسترن برهم

خموده روحم از این تنگنای خاک آلود

کجاست دست اجل؟ تا ز بند تن برهم

بیار ساقی از آن باده کهن جامی

مگر بفیض می از این غم کهن برهم

کجاست لاله رخ سرو قد من؟ تا من

ز خود فروشی گلهای این چمن برهم

میان جمع خوشم گر چو شمع میسوزم

که دود گردم و از قید انجمن برهم

 
 
نسکبان اندروید