بیا که پیش وجودت ز خویشتن برهم
بیار ناز که از ناز و نسترن برهم
خموده روحم از این تنگنای خاک آلود
کجاست دست اجل؟ تا ز بند تن برهم
بیار ساقی از آن باده کهن جامی
مگر بفیض می از این غم کهن برهم
کجاست لاله رخ سرو قد من؟ تا من
ز خود فروشی گلهای این چمن برهم
میان جمع خوشم گر چو شمع میسوزم
که دود گردم و از قید انجمن برهم