گنجور

 
فخرالدین اسعد گرگانی

بشد دایه سبک چون مرغ پران

نه از بادش زیان و نه ز باران

دلی کز مهر باشد ناشکیبا

نه از سرما بترسد نه ز گرما

به ره برف را گلبرگ پنداشت

به رامین در رسید او را فروداشت

سمنبر ویس چون سروی گرازان

تن چون برفش اندر برف تازان

فروغ آفتاب آمد ز رویش

نسیم نوبهار آمد ز بویش

به تازه شب جهان شد روز روشن

میان برف کرد از روی گلشن

خجل شد برف از آن اندام سیمین

همیدون باد از آن زلفین مشکین

نه چون اندام او بد برف زیبا

نه چون زلفین او بد باد بویا

ز چشمش بر زمین گوهر فشان بود

ز مویش بر هوا عنبر فشان بود

تو گفتی حور بی فرمان رضوان

ز ناگه از بهشت آمد به گیهان

بدان تا جان رامین را رهاند

ز بخت او را به کام دل رساند

چو آمد پیش او شد گش و نازان

بدو گفت ای چراغ سرفرازان

سرشت هر گِلی همچون گِل تست

نهاد هر دلی همچون دل تست

همه کس را بپیچد دل ز آزار

همه کس را جفا سخت آید از یار

همه کس کام و عیش خویش خواهد

اگرچه بیش دارد بیش خواهد

چنان کاکنون جفای من ترا بود

ز پیش این جفای تو مرا بود

دلت را گر جفای من حزین کرد

جفای تو دلم را همچنین کرد

نگر تا خویشتن را چه پسندی

به هر کس آن پسند ار هوشمندی

جهان گه دوست باشد گاه دشمن

گهی بر تو بتابد گاه بر من

اگر دشمن به کامت باشد امروز

به کام دشمنان باشی تو یک روز

کسی کاو چون تو باشد زشت کردار

به گفتاری چرا گردد دلازار

نگر تا تو به جای من چه کردی

به زشتی نام خوبم چند بردی

بجز کردار ناخوبت چه دیدم

نگر تا چند ناخوبی شنیدم

ز ناخوبی نهادی بار بر بار

ز بی مهری فزودی کار بر کار

نه بس بود آنکه از پیمان بگشتی

برفتی با دگر کس مهر کشتی

وگر چاره نبود از مهر کشتن

چه بایست آنچنان نامه نبشتن

ز ویس و دایه بیزاری نمودن

به رسوایی و زشتی بر، فزودن

چه بفزودت بدان زشتی که کردی

مرا چندین به زشتی برشمردی

اگر شرمت نبود از نیک یارت

همان شرمت نبود از کردگارت

نه با من خورده‌ای صد بار سوگند

که هرگز نشکنی در مهر پیوند

اگر شاید ترا سوگند خوردن

پس آن سوگند را به‌دروغ کردن

چرا از من نشاید بازگفتن

ترا بد گوهر و بد ساز گفتن

چرا کردی چنین وارونه کردار

که ننگست ار بگویندش به گفتار

تو نشنیدی که شد کردار مردم

نکوهیده پی گفتار مردم

بدان زشتست آهو کش بگویند

ازیرا بخردان آهو نجویند

چو نتوانی ملامتها کشیدن

نباید جز سلامت برگزیدن

نگه کن در همه روزی به فرداش

مکن بد تا نرنجی از مکافاش

اگر جنگ آوری کیفر بری تو

وگر کاسه زنی کوزه خوری تو

تباهی گر بکاری بدروی تو

فزونی گر بگویی بشنوی تو

اگر کشتی کنون بارش درودی

و گر گفتی کنون پاسخ شنودی

چنین نازک مباش ای شیر مردان

چنین از ما عنان را برمگردان

مشو دلتنگ بر من کت سزا نیست

به هر حالی گناه تو مرا نیست

همان دردی که تو ما را نمودی

روا باشد که تو نیز آزمودی

گنه تو کرده‌ای تو خشم گیری

نگویی تا که دادت این دلیری

تو داور باش و پیدا کن گناهم

که پوزش می‌ندانم بر چه خواهم

نگویی بر تن پاکم چه آهوست

و یا از روی و مویم چه نه نیکوست

هنوزم قدّ چون سروست گل بار

هنوزم روی چون ماهست گلنار

هنوزم هست سنبل عنبر آگین

هنوزم هست شکر گوهر آگین

هنوزم بر رخان لاله‌ست و نسرین

هنوزم در دهان زهره‌ست و پروین

فروغ آفتاب آید ز رویم

نسیم نوبهار آید ز بویم

چه آهو دانی اندر من نگویی

بجز یکتادلی و راستگویی

به گاه دوستداری دوستدارم

به گاه سازگاری سازگارم

نه با خوبی ز یک مادر بزادم

نه با آزادگی از یک نژادم

نه شهرو را منم شایسته فرزند

نه خوبان را منم زیبا خداوند

مرا زیبد به گیتی نام خوبی

که دارد تاب زلفم دام خوبی

مرا در زیر هر مویی بر اندام

هزاران دل فتاده‌ستند در دام

گل رویم بود همواره بر بر

سر زلفم همه ساله معنبر

اگر روی مرا بیند بهاران

فرو ریزد ز شرم از شاخساران

نبینی چون رخانم هیچ گلنار

همیشه تازه و خوشبوی بر بار

نبینی چون لبانم هیج شکر

به دلها بر، ز جان و مال خوشتر

گر از مهر و وفایم سیر گشتی

بساط دوستی را درنوشتی

جوانمردی کن و پنهان همی دار

مکن یکباره یار خویش را خوار

به خشم اندر بکن لختی مدارا

مکن بدمهری خویش آشکارا

نه هر کس کاو خورد با گوشت نان را

به گردن بازبندد استخوان را

خردمند آن کسی را مرد خواند

که راز دل نهفتن به تواند

نداند راز او پیراهن اوی

نه موی آگاه باشد بر تن اوی

تو نیز این دشمنی در دل همی دار

مرا منمای چندین خشم و آزار

مبند از کینه راه شادمانی

مکُش یکباره شمع مهربانی

مبُر از مهرِ چو من دلفروزی

مگر مهرم به کار آیدت روزی

جهان هرگز به حالی بر نپاید

پس هر روز روز دیگر آید

اگر کین آمدت زان مهر بسیار

مگر مهر آید از کینه دگر بار

چنان کاندر پس گرماست سرما

دگر ره از پس سرماست گرما

 
 
 
sunny dark_mode