گنجور

شمارهٔ ۱۸

 
عارف قزوینی
عارف قزوینی » تصنیفها
 

شانه بر زلف پریشان زده ای به به به

دست بر منظرۀ جان زده ای به به به

آفتاب از چه طرف سر زده ای امروز که سر

به من بی سر و سامان زده ای به به به

صف دل ها همه بر هم زده ای ماشاءاله

تا به هم آن صف مژگان زده ای به به به

صبح از دست تو پیراهن طاقت زده چاک

تا سر از چاک گریبان زده ای به به به

من خراباتیم از چشم تو پیداست که دی

باده در خلوت رندان زده ای به به به

تو بدین چشم گر عابد به فریبی چه عجب

گول صد مرتبه شیطان زده ای به به به

تن یک لائی من بازوی تو سیلی عشق

تو مگر رستم دستان زده ای به به به

بود پیدا ز تک و پوی رقیب این که تواش

همچو سگ سنگ به دندان زده ای به به به

عارف این گونه سخن از دگران ممکن نیست

دست بالاتر از امکان زده ای به به به

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام