گنجور

 
انوری

ای کریمی که در زمین امید

هرچه رست از سحاب جود تو رست

لغزی گفته‌ام که تشبیهش

هست زاحوال بدسگال تو چست

آنچه از پارسی و تازی او

چون مرکب کنی دو حرف نخست

در مزان هرکه بیندش گوید

نامی از نامهای دشمن تست

باز چون با ز پارسیش افتاد

در ... مادرش چه سخت و چه سست

وانچه باقی بماند از تازیش

هست همچون شمایلش به درست

مر مرا در شبی که خدمت تو

روی بختم به آب لطف بشست

داده‌ای آن عدد که بر کف راست

پشت ابهام از رکوع آن جست

بده ار پخته شد و گر نی نی

نه تو در بصره‌ای نه من در بست

در دو هستیت نیستی مرساد

تا که مرفوع هست باشد هست

 
 
 
زنده‌رود
شهید بلخی

چون تن خود به برم پاک بشست

از مسامش تمام لؤلؤ رست

عسجدی

آمد آن رگ‌زن مسیح‌پرست

شست الماسگون گرفته به دست

کرسی افکند و برنشست بر او

بازوی خواجه عمید ببست

شست چون دید گفت عز و علا

[...]

مسعود سعد سلمان

تا مرا بود بر ولایت دست

بودم ایزد پرست و شاه پرست

امر شه را و حکم الله را

نبدادم به هیچ وقت از دست

دل به غزو و به شغل داشتمی

[...]

مشاهدهٔ ۱۰ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه