گنجور

 
انوری ابیوردی
 

حلقهٔ زلف تو بر گوش همی جان ببرد

دل ببرد از من و بیمست که ایمان ببرد

در سر زلف تو جز حلقه و چین خاصیتی است

که همی جان و تن و دین و دلم آن ببرد

خود دل از زلف تو دشوار توان داشت نگاه

که همی زلف تو از راه دل آسان ببرد

از خم زلف تو سامان رهایی نبود

هیچ دل را که همی سخت به سامان ببرد

عشق زلف تو چو سلطان دلم شد گفتم

کین مرا زود که از خدمت سلطان ببرد

برد از خدمت سلطانم از آن می‌ترسم

که کنون خوش خوشم از طاعت یزدان ببرد

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.