گنجور

شمارهٔ ۸۲

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

یاد باد آن شب‌ که یارم دل ز منزل برگرفت

بار در بست و ره منزلگه دیگرگرفت

تا کشیده رنج داغِ هجر بر جانم نهاد

ناچشیده می خمار مستی اندر سرگرفت

چنبر زلفش ز من بربود چرخ چنبری

تا ز هجرش قامت من پیکر چنبر گرفت

گفتم ای شَکَّر لبا نزدیک من باز آی زود

چشم برهم زد به لؤلؤ لاله در شکّرگرفت

شد جهان برچشم من همچون دلم‌تاریک و تنگ

چون کشید او تنگِ اسب و تنگم اندر برگرفت

بر امید آنکه بازم صحبت اوکی بود

من همی طالع گرفتم او همی دفترگرفت

جان من شد رفتنی از رفتن جانان من

من دل از جان برگرفتم او دل از من برگرفت

دیدم آن شب‌گنبد اخضر چو دریای محیط

پیکر دریای اخضر گنبد اخضرگرفت

از سوی خاور برآمد باد و دریا موج زد

روی آن دریای اخضر سربه‌سر گوهر گرفت

شب چو کشتی بود و موجش لنگر و ملاح ماه

گفتی آن کشتی سکون از جنبش لنگرگرفت

آسمان چون بوالعجب بود وز مهرش مهره بود

بوالعجب گفتی که مهره زیر پای اندرگرفت

تا زمین چون مادری بود و مهش فرزند بود

گفتی آن فرزند رفت و دامن مادرگرفت

باختر شد همچو صیاد و ز صبح آورد دام

هر زمان‌ گفتی به دام اندر همی اختر گرفت

صبحدم‌ گفتی فلک چهره به نیلابه بشست

رنگ شمشیر جمال‌الدین ابوجعفر گرفت

آفتاب دین پیغمبر محمد بن حسن

آن خداوندی که در دین رسم پیغمبرگرفت

خسرو اسلام فال از طلعش گیرد همی

همچو پیغمبرکه فال از طلعت حیدرگرفت

فر جعفر دارد او لیکن همای همتش

زیر َپر هفت آسمان مانندهٔ جعفرگرفت

مصر تشریف امیران مجلس میمون اوست

هرکسی تشریف را تصریف ازین مصدر گرفت

هرکه باشد طالب مهرش بماند چون خضر

زانکه مهرش لذت مطلوب اسکندر گرفت

وان که بگذارد قدم در راه کین او اجل

بندی‌اش برپا نهد کش کس نیارد برگرفت

از نهیب نعل اسب و مِخلَب شاهین او

مه به ماهی رفت و ماهی ماه را پیکر گرفت

پای شبدیزش تو گویی پویه از آهو گرفت

پَرّ شاهینش تو گویی قوّت از صرصر گرفت

آن به منزل درهمی پی در دگر منزل نهاد

وین به‌ کشور درهمی صید از دگر کشور گرفت

آن یکی گفتی که هامون را به زیر ران گرفت

وین دگر گفتی که‌ گردون را به زیر پر گرفت

خور ز رنگ تیغ گوهربار او گیرد شعاع

گر چه هرگوهر به‌کان رنگ از شعاع خورگرفت

تیغ او پوشید گویی جامهٔ رهبان روم

روی بدخواهش به‌جای سیم خور در زر گرفت

وز نهیب تیغ او دشمن به روم اندر گریخت

جای خویش اندر چلیپا خانهٔ قیصر گرفت

ای جهانگیری که بر تو گوید و گفت آفرین

هرکه اندر دست خنجر گیرد و خنجر گرفت

شاه چین را داد حکم آسمانی گوشمال

تا چرا بی‌حکم تو بر سر همی افسر گرفت

گر ضیافت کرد ابراهیم بن‌ آزر مدام

تا غریبان را به‌حکم خویشتن چاکرگرفت

شاه چین در این ضیافت چاکر درگاه توست

در ضیافت رسم ابراهیم بن‌ آزرگرفت

تا معزی یافت از ابر قبول تو سرشک

بر زمین حکمت از تخم معانی برگرفت

شعرهای او گرفت از یُمن مدح تو شرف

وان شرف گر بنگری امروز تا محشرگرفت

مدتی چون ذبح اسمعیل بن هاجر نمود

زانکه او را دست هِجر تو همی حنجرگرفت

تا ز مدح و آفرینت چشمهٔ خاطر گشاد

زنده گشت و فَرّ اسمعیل بن‌ هاجرگرفت

چشم کابین دارد از جود تو ای صدر جهان

کز مدیح تو عروس خاطرش گوهر گرفت

گرچه شعر و شاعری در عهد ما با قیمت است

از کمال خاطر تو قیمت دیگر گرفت

تا زمین در روز گیرد روشنی از باختر

همچو اندر شب فلک تاریکی از خاور گرفت

با رضای ایزدی بادی که عالی دولتی است

هر که او راه رضای ایزد داور گرفت

روی بدخواه تو بادا روز و شب نیلوفری

کز خلاف تو دل او رنگ نیلوفر گرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام